 به امروز عـنـوان مى كردند كه آن حضرت خلف وعده كرده است ـ خلف وعده هم كه زشت است ـ و فرصتى را كـه ديـگـر بـاز نـمـى گـشـت از بـيـن بـرد و بـه طـور كامل از دست داد؛ به دليل نداشتن پختگى سياسى كافى در اين كار سستى ورزيد.

پـس از آن كه كوفيان پيمان شكستند، مسلم را تنها گذاشتند و يارى اش ندادند؛ و از وفاى به بيعتش خوددارى ورزيدند، شمار اندك شيعيان باقى مانده نيز از بيم ابن زياد يا پنهان شدند و يـا زنـدانـى گـشـتـنـد؛ و بـا رسـيـدن ايـن اخـبـار بـه امـام (ع)، اهل كوفه ديگر هيچ حجّتى نداشتند.

به اين ترتيب هيچ گونه ضرورتى كه مقتضى رفتن امام (ع) به كوفه باشد باقى نماند، پس ‍ چرا امام (ع) از حركت و توجّه به سوى كوفه چشم نپوشيد؟

شـايـد كـسـانـى بپندارند كه پافشارى امام (ع) براى رفتن به كوفه ناشى از اصرار بنى عـقـيـل بـر گـرفـتـن انـتـقـام خـون مـسـلم پـس از شـنـيـدن خـبـر قـتـل وى بـود. چـنـان كه از ظاهر روايت منقول است عبدالله بن سليمان و منذر بن مشمعلّ ـ هر دو از قـبـيـله بـنـى اسـد كـه خـبـر قـتـل مـسـلم را از اسـدى ديـگـرى ، كـه شـاهـد قـتـل وى در كـوفـه بـوده اسـت ، نـقـل كـردنـد نـيـز هـمـيـن بـر مـى آيـد. آنـان پـس از نـقـل خـبـر، بـه امـام (ع) گـفـتـنـد: (شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد مـى دهـيم كه به خاطر خودت و اهـل بيتت از همين جا برگردى ، زيرا در كوفه ياور و شيعه اى ندارى ، بلكه بيم آن داريم كه همه عليه تو باشند...(215)

روايـت مى گويد: (امام (ع) آن گاه به بنى عقيل نگريست و فرمود: نظرتان چيست ؟ مسلم كشته شده است ! گفتند: به خدا سوگند ما باز نمى گرديم تا آن كه انتقام خونمان را بگيريم و يا آن كـه مـا نـيـز بـه سـرنـوشـت او دچار گرديم . آن گاه امام (ع) روبه ما كرد و فرمود بعد از اينان ، در زندگانى خيرى نيست !)(216)

مـعـنـاى ايـن سخن اين است كه دليل پافشارى امام (ع) براى رفتن به كوفه ، همانا پافشارى بـنـى عقيل بر گرفتن انتقام خون مسلم بود، وگرنه امام (ع) يا به جايى كه آمده بود باز مى گشت ، يا مسيرش را تغيير مى داد و قضيه عاشورا هم پيش نمى آمد.

امـا ايـن چـيـزى اسـت كـه نـه ماهيت نهضت حسينى آن را بر مى تابد و نه با تاريخ مستند مطابقت دارد.

از چيزهايى كه دلالت دارد بر اين كه قضيه از ديدگاه امام ، نجات اسلام بود ـ كه از خون مسلم و هـر خـون ديـگـرى مهمتر است ـ، سخن ايشان با مسلم است كه هنگام فرستادنش ‍ به كوفه او را بشارت شهادت مى دهد و مى فرمايد: (من تو را به سوى كوفيان مى فرستم و اين نامه هايى اسـت كـه برايم فرستاده اند و خداوند هر طور كه دوست بدارد و خشنود باشد سرنوشت تو را رقم خواهد زد. اميدوارم كه من و تو در مرتبه شهيدان باشيم . پس به بركت و اميد خداوند حركت كن ...)(217)

دليـل ديـگـر، سـخن ايشان به فرزدق است كه چون پرسيد: در حالى كه كوفيان پسرعمويت ، مسلم بن عقيل را كشته اند چگونه به آنان اعتماد مى كنى ؟ فرمود: خداوند مسلم را بيامرزد، او به سـوى آرامـش و آسـايش خداوند رفت و در بهشت برين او جاى گرفت ، او وظيفه اش را انجام داد و آنچه بر عهده ما مى باشد هنوز باقى است ...)(218)

در چـارچـوب نـكـتـه تـوجـّه بـه شـخـصـيـت مـخـاطـب در شـنـاخـت مـقـصـود نـصـوص وارده از اهـل بـيـت (ع)، شـايـسـتـه اسـت در ايـن جـا يـادآور شـويـم كـه آن دو مـرد اسـدى كـه داسـتـان قتل مسلم را نقل كردند ـ كه در جاى خودش اين كتاب خواهد آمد ـ از كسانى نبودند كه آهنگ يارى امام (ع) و پيوستن به كاروان آن حضرت را داشته باشند.

دربـاره آن هـا تـنـهـا ايـن را مى توان گفت كه آنچه آنان را وادار كرد تا از كار امام (ع) سر در بـيـاورنـد آن طـورى كـه طـبـق هـمـيـن نـقل ، خودشان نيز اعتراف كردند ـ دخالت بيجا بود. زيرا سرانجام هم آن حضرت را رها كردند و از او جدا گشتند.

كسى كه به ويژه نصوص وارده از امام (ع) در اين دوره را مورد بررسى قرار دهد. مى بيند كه امـام (ع) با اين قبيل مردان ، جان حقيقت و اصل قضيه را نمى گفت . بلكه براى فهماندن اهدافش براى راه يافتن به عقل آنان راهى غير مستقيم را مى پيمود و به تناسب مقام و موقعيّت ، يكى يا دو سبب از اسبابى را كه در طول سبب اصلى قرار مى گرفتند، بيان مى فرمود.

اين سخن امام (ع) كه مى فرمايد: (بعد از اينان در زندگى خيرى نيست ) حق و راست است اما به مـعـنـاى آن كـه دليـل اصـلى پـافـشـارى ايـشـان بـر رفـتـن بـه كـوفـه ، هـمـدردى بـا بـنـى عقيل بود، نيست .

عـلاوه بـر ايـن در هـيـچ جـا يـا نـص ديـگـرى امـام (ع) دليـل پـافـشـارى خـود را (بـراى رفتن به كوفه خونخواهى مسلم عنوان نكرده است ، بلكه در بـيـش تـر جـاهـا وطـى بـيش تر سخنانشان ، دليل اين پافشارى را نامه ها و بيعت كوفيان ذكر كرده اند. آن حضرت پيوسته بر پايبندى و وفادارى خويش نسبت به عهد و پيمانى كه ميان او و كـوفـيـان بـود، حتى پس از آن كه سپاه حر مانع رفتن ايشان به كوفه شدند و ميان وى و آن شـهـر حـايـل گـشـتـنـد و طـبـق بـرخـى روايـت هـا مانع بازگشت وى به مدينه گشتند تاءكيد مى ورزيدند.(219)

آن حـضـرت بـه طـِرِمـاح كـه پـس از سـخت گيرى هاى سپاه حر پيشنهاد رفتن به كوهستان بلند (اءجـاء) را بـه وى داد فـرمـود: (خـداونـد بـه تو و قبيله ات پاداش نيك دهد. ميان ما و اين مردم پيمانى است كه با وجود آن نمى توانيم از رفتن چشم بپوشيم ...)(220)

در جـاى ديـگـرى آمـده اسـت (مـيـان مـن و ايـن مـردم قـرارى اسـت كـه دوسـت نـدارم خـلاف آن عمل كنم ، اگر خداوند از ما پشتيبانى كرد، اين سنّت هميشگى اوست كه بر ما نعمت مى بخشد و ما را كـفـايـت مـى كـنـد؛ و اگـر نـاگـزيـر چيز ديگرى بود، ان شاء الله رستگارى و شهادت است ).(221)

هـمـچـنـيـن آن حـضـرت ، سـپـاه حـربـن يـزيـد ريـاحـى را بـا هـمـيـن استدلال مورد خطاب قرار داد و فرمود: (مردم من نزد شما نيامدم ، مگر پس از آن كه نامه ها و پيك هـايـتـان پيش من آمدند (و عنوان كردند) كه نزد ما بيا، زيرا پيشوايى نداريم . شايد به وسيله تو خداوند ما را بر هدايت و حق گرد آورد...)(222)

امـام (ع) پـيوسته با اهل كوفه به اين موضوع احتجاج مى كرد و آن را يادآور مى شد تا آن كه به شهادت رسيد!

در پـرتـو چـنـيـن نصوصى درست اين است كه بگوييم : امام (ع) بر التزامشان بر وفاى به عـهـد و پـيـمـان ادامـه داد؛ و بـر رفـتـن بـه كـوفـه پـاى فـشـرد، ولى نـه بـه ايـن دليـل كـه كـوفـيـان در واقـع بـر وى حـجـت داشـتـنـد، بـلكـه بـه ايـن دليل كه نمى خواست جاى اين سخن كه بگويند او به وعده اش وفا نكرد، باقى بماند. چرا كه اگـر از هر كدام از منزلگاه هاى ميان راه يا حتى پس ‍ از آن كه سپاه حر راه را بر وى بستند، از رفـتـن بـه كـوفـه منصرف مى شد، ممكن بود چنين چيزى گفته شود؛ و امام با آن كه حجت او بر اهـل كـوفـه تـمـام بود، قصدش اين بود تا هر جا تصور مى شد كه حجت كوفيان بر او باقى اسـت ، راه هـر گـونـه عـذرى را بـه طور كامل ببندد. به گونه اى كه همه زمينه هاى خدشه دار كردن وفاى به 