وددارى از قـتـل ابـن زيـاد بـه ايـن حديث ، چنين توضيح داده است : سخنى است پرمعنا و بسيار بلند! آل عـلى از شـدت پـايـبندى به حق و راستى ، خيانت و فريب راحتى در هنگام ضرورت دور افـكـنـده انـد و پـيـروزى ديـر هـنـگـام بـا نيروى حق را بر پيروزى زود هنگام با فريب ، تـرجـيـح داده انـد. ايـن از خصلت هاى مشهود پيشينيانشان است و در اخلاقشان به ارث نهاده شـده اسـت . گـويـى كـه ايـنـان بـراى بـرپـايـى حـكـومـت عدل و فضيلت در دل هاى عارفان برگزيده ، آفريده شده اند. تاريخ جايگاه آنان را در دل ها محفوظ نگه داشته است .))(168)
نكته قابل توجه اضافه مشكوك ابن اثير در متن اين روايت است . او به جاى ((فلا يفتك مؤ من )) آورده است ((فلا يفتك مؤ من بمؤ من ))! گويى كه ابن اثير ايمان را بر عبيداله تطبيق داده اسـت و بـه ايـن دليـل كـه مـؤ مـن بـود، مـسـلم از قتل وى خوددارى ورزيد!

قتل بزرگان شيعه
از جـمـله اقـدام هـاى ابـن زيـاد بـراى بـه دسـت گـرفـتـن كـامـل زمـام امـور و پـايـان بـخـشـيـدن بـه حـركـت مـسـلم بـن عـقـيـل ، شـتـاب او در طـلب رجـال شـيـعـه در كـوفـه و دسـتـگـيـرى و قتل آنان بود. بر اثر اين اقدام سركوبگرانه ، شمار بسيارى از بزرگان شيعه كه در امور مهمّ تكيه گاه مردم بودند قربانى گشتند.
حبس و قتل ميثم تمار
مـيـثم تمار(169) از عمره به كوفه بازگشت (170) ((عبيد اللّه زياد او را دستگير كرد. ميثم را نزد وى آوردند و گفتند: او از ياران برگزيده على (ع ) است !
گفت : واى برشما، او عجم است ؟
گفتند: آرى
عبيداللّه گفت : پروردگارت كجاست ؟
گفت : در كمين همه ستمكاران ، كه تو يكى از آنهايى .
گـفـت : بـا وجـود عـجـم بـودن ، مـقـصـودت را خوب بيان مى كنى ! بگو ببينم ، رفيق تو درباره رفتار من با تو چه خبر داده است ؟
گفت : خبر داده است كه من دهمين كسى هستم كه تو آنان را به دار مى كشى .(171) چوبه دارم از همه آنان كوتاه تر است و از همه به غسّالخانه نزديك ترم .
گفت : با او مخالفت خواهم ورزيد!
گـفـت : چـگـونـه تـوانـى بـا او مـخالفت كرد!! به خدا سوگند او به من خبر نداد مگر از پـيامبر، از جبرئيل ، از خداى تعالى ، چگونه مى توانى با اينان مخالفت كنى ؟ من محّلى را كـه در كـوفـه بـه دار كـشـيـده مى شوم مى شناسم و من نخستين آفريده خدا هستم كه در اسلام به لجام زده مى شود!
پس از گفت وگو عبيداللّه او را همراه مختار بن ابى عبيده به زندان افكند.(172)
مـيـثـم بـه مـخـتـار گـفـت : آزاد مـى شـوى و بـه خـونـخـواهـى حـسين (ع ) قيام مى كنى و اين قاتل را مى كشى !
هـنـگـامـى كـه عبيداللّه ، مختار را براى قتل فرا خواند، پيك يزيد نامه اى را براى يزيد آورد كـه از او مـى خـواسـت مـختار را آزاد كند؛ و آزادش كرد. سپس دستور داد كه ميثم دار زده شود؛ و او را بيرون آوردند. مردى به او برخورد گفت : اى ميثم چه نيازى بود كه خود را به دردسر بيندازى ؟!
ميثم تبسمى كرد و ـ با اشاره به درخت خرما ـ گفت : من براى او آفريده شده ام و او براى مـن تغذيه شده است . چون بر چوبه دار بلندش كردند، مردم بر در خانه عمرو بن حريث پيرامونش گرد آمدند. عمرو گفت : به خدا سوگند به من مى گفت : من همسايه توام ! چون به دار كشيده شد، به كنيزش دستور داد زير چوبه دار را آب و جارو كند و تميز نمايد.
مـيـثـم آغـاز بـه نـقـل فضايل بنى هاشم كرد. به ابن زياد گفتند: اين بنده شما را رسوا كرد! گفت : او را لجام بزنيد! و او نخستين آفريده خدا بود كه در اسلام لجام زده شد.
قـتـل مـيثم ده روز پيش از ورود امام حسين (ع ) به عراق روى داد. در روز سوم دار زدنش او را خـنـجـر زدنـد و او تـكـبـيـر گـفـت : سـپـس در پـايان روز از دهان و بينى اش خون سرازير شد.))(173)
نـقـل شـده اسـت كـه هـفت تن از خرما فروشان گرد آمدند وآماده دفن ميثم گشتند. شبانه به سوى او آمدند؛ و در آن حال نگهبانان سرگرم نگهبانى بودند. آتشى كه اينان افروخته بودند، ميان ياران ميثم و نگهبانان حايل گرديد. آنان بدن او را با چوبه دار برداشتند و بـه چـشـمـه اى در قـبـيـله مـراد انـتـقـال دادند و در آنجا دفن كردند. چوبه را هم در يكى از خـرابـه هـاى مـحـلّه افـكـنـدنـد. چـون بـامـداد فـرا رسـيـد. سـپـاه را فرستادند ولى چيزى نيافتند.(174)
از مـيـثـم روايت شده است كه گفت : اميرالمؤ منين (ع ) مرا فرا خواند و گفت : چه خواهى كرد اى مـيـثـم آنگاه كه فرزند خوانده بنى اميه [پسر فرزند خوانده بنى اميه ] ـ عبيداللّه بن زياد ـ تو را وادار كند كه از من بيزارى جويى ؟
گفتم : يا اميرالمؤ منين هرگز از تو بيزارى نمى جويم !
فرمود: در اين صورت ، به خدا سوگند، تو را مى كُشد و بر دار مى كِشد.
گفتم : شكيبايى مى ورزم ، اين در راه خدا چيزى نيست .
فرمود: اى ميثم ، در آن صورت ، همراه من و در مرتبه منى !(175)
قتل رشيد هجرى
از ديگران و بزرگان شيعه كه در اين دوران كشته شد رُشيد هجرى بود.(176)
((كشّى )) به سندى از ابى حيان بجلى به نقل از قنوا، دختر رشيد هجرى (رض ) گويد: "ابوحيان گويد: به او گفتم بگو كه از پدرت چه شنيده اى ؟
گـفـت : شـنيدم كه پدرم مى گفت : اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليه به من خبر داد و فرمود: اى رشيد، آنگاه كه فرومايه بنى اميه در پى تو بفرستد و دست و پا و زبانت را ببرد، چگونه صبر خواهى كرد؟
گفتم : پايان اين كار به بهشت منتهى مى شود؟
گفت : اى رشيد، تو در دنيا و آخرت با منى !
قنوا گويد: به خدا سوگند، چندى نگذشت كه عبيداللّه زياد فرومايه در پى او فرستاد و از او خـواسـت كـه از امـيـرالمـؤ مـنـيـن بـيزارى بجويد، ولى او از بيزارى جستن خوددارى ورزيد. آنگاه آن فرومايه گفت : آيابه تو گفت كه چگونه كشته مى شوى !؟ پدرم گفت : دوستم به من خبر داد كه تو مرا دستور به بيزارى از او مى دهى و من بيزارى نمى جويم وتو مرا مى برى و دست و پا و زبانم را مى برى !
گـفـت : بـه خـدا سـوگند كه گفتار او را درباره تو دروغ خواهم گرداند. قنوا گويد: او بـردنـد و دسـت و پـايـش را بـريـدنـد و زبانش را گذاشتند. من دست و پاى بريده اش را برداشتم و گفتم : پدر جان ، آيا احساس درد هم مى كنى ؟(177)
گفت : به اندازه فشار شلوغى جمعيّت .
پس از آن كه از قصر بيرون برديم ، مردم پيرامون او گرد آمدند.
پـدرم گـفـت : دفـتـر و دواتـى بـرايـم بـيـاوريـد تا آنچه راكه تا رستخيز پيش مى آيد برايتان بنويسم ! امّا حجامتگر را در پى اش ‍ فرستادند تا زبانش را ببرد؛ و او در همان شب مرد.))(178)
كـشـّى هـمـچـنـيـن بـه نـقـل از فـضيل بن زبير گويد: ((روزى اميرالمؤ منين همراه چند تن از يـارانـش بـه بـسـتـان برنى رفت و زير نخلى نشست . سپس دستور داد خرماهاى درختى را بـچـيـنند، آنان نيز چنين كردند و خرماها را پيش روى حضرتش گذاشتند. گويند: دانه هاى خرما پايين افتاد و پيش آنها نهاده شد.
رشيد هجرى گفت : يا اميرالمؤ منين ، چه خرماى خوبى !
فرمود: يا رشيد، تو بر شاخه اش دار زده مى شوى !
رشـيـد گـويد: من هر بامداد و شام مى رفتم و آن را آب مى دادم ! پس از آن كه اميرالمؤ منين جـهـان را بـدرود گـفـت روزى آمدم 