ه نتايج آن هر چند در دراز مدت به سود حق بينجامد و براى مثال پايانى چون صفين نداشته باشد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كـه هـمـه پـيـام هـا و بـيـانـيـه هـاى لازم را در راه كمال انسانى بر اساس هدايت اسلام ناب محمدى با خامه خونى مقدس بنويسد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كـه بـه اصـل امـر بـه معروف و نهى از منكر (ارزش اثباتى) والايى ببخشد تا بر ارزش عالى ثبوتى آن در شريعت مقدس بيفزايد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كه اصلاح امّت تنها در سايه و به بركت و زير شعار آن انجام گيرد!

(رويدادى سرنوشت ساز) كه در گستره زمان امتداد يابد و همه روزها روز او باشد؛ و در مكان امتداد يابد و همه زمين ها زمين او باشد.از آن جـا كـه هـيچ منطق ديگرى ـ جز منطق شهيد فاتح ـ در آن هنگام به قطعيت مطلوب نمى رسيد، شـهـيد فاتح را ديديم همه پيروزى هاى پايين تر از اين قطعيت را كنار مى نهد و پيروزمندانه ديدار خداوند را برمى گزيند.

از ايـن بـعـد ـ پـس از مـنـطـق شـهـيـد پـيـروز ـ پـى بـردن بـه اسـرارى كـه در نقل زير آمده است نيز امكان پذير خواهد بود:

هنگامى كه حسين (ع) و عمر سعد ملعون به هم رسيدند و جنگ برپا شد، پيروزى چنان فرود آمد كـه گـويـى بـر سـر حـسـين (ع) بال مى زد. آن گاه حضرت ميان پيروزى بر دشمنان و ديدار خداوند مخير گرديد؛ و او ديدار پروردگار متعال را برگزيد.)(233)

در پـرتـو ايـن بـعد راز اجازه ندادن حضرت به فرشتگان و جنّهايى كه آمادگى خود را براى يارى وى اعلام كردند نيز قابل درك است . آن حضرت به فرشتگانى كه آمده بودند تا براى يـارى او وارد عـمـل شـونـد فرمود: (وعده گاه ، گودال و مكانى است كه من در آن به شهادت مى رسـم ، و آن كـربـلاسـت ...)؛ و بـه جـن هـا فـرمـود: (آيـا كـتـاب خـداى را كـه بـر جـدّم رسول خدا(ص) نازل شده است نخوانده ايد كه مى فرمايد: قُلْ لَّوْ كُنْتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ(234)...)(235)

در پـرتـو ايـن مـنـطـق ـ منطق شهيد پيروز ـ به راز موضع امام حسين (ع) در برابر پيشنهادها و رايـزنـى هـاى درست و نصايح خيرخواهانه اى كه (با معيار پيروزى ظاهرى و به دست گرفتن حكومت ) از سوى كسانى چون محمد حنفيه ، عمر بن عبدالرحمن ، عبدالله بن عباس و عمرو بن لوذان ارائه مى شد نيز مى توان پى برد.

بـرادر آن حـضرت ، محمد حنفيه ، به او گفت : به مكّه برو، اگر آن جا را سرايى مطمئن يافتى ايـن هـمـان چيزى است كه من و تو دوست مى داريم و اگر جز اين بود به سرزمين يمن برو، چون كه مردمانش ياران جد و پدر و برادر تواند و آنان مردمى هستند مهربان و دلسوز، سرزمين شان از هـمـه پـهـناورتر و خردشان از ديگران برتر است . اگر سرزمين يمن را جايى مطمئن يافتى كه خوب و گرنه سر به ريگستان ها و درّه ها مى گذارى و از شهرى به شهرى ديگر مى روى تـا بـبـيـنـى كـه كـار مـردم بـه كـجـا مـى كـشـد و مـيـان تـو و مـيـان قـوم تـبـهـكـار داورى گردد.(236)

امـام (ع) صـادقـانـه بودن اين نصيحت را تاءييد كردند و فرمودند: (برادرم ، خداوند به تو پاداش نيك دهد، تو خيرخواهى كردى و [راه ] درست را نشان دادى ...)(237)

عمر بن عبدالرحمن به وى گفت : شنيده ام كه آهنگ عراق دارى بدان كه من دلسوز توام ؛ تو به سـرزمـيـنـى مـى روى كـه كـارگـزاران و امـيـرانـش در آن جـايـنـد و بـيـت المـال در دست شان است . مردم بنده دينار و درهم اند، من از اين ايمن نيستم كه همان ها كه به تو وعـده يـارى داده انـد بـا تو نجنگند؛ هر چند از كسى كه آنان را به جنگ تو مى آورد در نزدشان محبوب تر هستى .(238)

امام (ع) نظرش را ستود و فرمود: پسرعمو، خداوند به تو پاداش خير دهد، به خدا سوگند مى دانم كه تو خيرخواهانه و خردمندانه سخن مى گويى .(239)

در هـمـيـن راستا ابن عباس نيز به وى گفت : (خدايت رحمت كند، به من بگو، آيا به سوى مردمى حـركـت مـى كـنـى كـه امـيـرشان را كشته اند و سرزمينشان را به دست گرفته اند و دشمنشان را رانـده انـد؟ اگر چنين كرده اند به سوى آنان حركت كن ، اما اگر در حالى تو را دعوت كرده اند كه اميرشان حاضر است و بر آنان تسلط دارد و كارگزارانش از سرزمين شان خراج مى گيرند، [بدان كه ] تو را به جنگ و پيكار دعوت كرده اند؛ و من بر تو ايمن نيستم كه تو را نفريبند و تـكـذيـبـت كـنـنـد و با تو مخالفت كنند و تو را وانهند، و بيم آن دارم كه به سوى تو كوچانده شوند و نسبت به تو از سختگيرترين مردمان باشند.)(240)

عـمـرو بـن لوذان نـيـز در هـمـين راستا به آن حضرت گفت : تو را به خدا سوگند از رفتن چشم بپوش ، زيرا جز به سوى نيزه ها و شمشيرهاى تيز نمى روى . اين هايى كه نزد تو فرستاده اند، اگر سختى جنگ را از تو بر مى داشتند و همه چيز را برايت آماده مى كردند و تو نزد آنان مـى رفـتـى خـردمـنـدانـه بـود، امـا در ايـن وضـعـيتى كه تو مى گويى من معتقدم نبايد چنين كنى .(241)

امـام (ع) پـاسـخ دادنـد: اى عبدالله ، موضوع بر من پوشيده نيست ، اما خداوند مغلوب كار خويش نمى گردد [و تقدير او شدنى است ].)(242)

در ايـن پـاسـخ اقـرار بـه خـردمندانه بودن و درستى اين نظر نهفته است . اما امام (ع) با وجود اعتراف به درستى اين گونه نصايح و پيشنهادها، به هر كدام از اين مردان ، به روشى متناسب با شخصيت آنان ، تاءكيد مى ورزيد كه از پذيرش اين پيشنهادها و نصايح معذور است !

زيرا گرچه منطق اينان با موازين ظاهرى درست بود، اما از حد انديشه سلامت خواهى و سودجويى شخصى و كسب پيروزى ظاهرى فراتر نمى رفت ، هر چند كه همه اين ها جزئى و احتمالى بود! در شـرايـطى كه اسلام ، در حال گذر از نقطه عطف سخت و سرنوشت ساز (ماندن يا نماندن ) بود، امام (ع) اين وضعيت دشوار را در سخن خويش به مروان حكم خلاصه كرده مى فرمايند: (آن گـاه كـه اسـلام بـه حـكـمـرانـى چـون يـزيـد مـبـتـلا گـردد ديـگـر فـاتـحـه اسـلام را بـايـد خواند.)(243)

اسـلام در آن هـنـگـام حـكـم بـيـمار بيهوشى را داشت كه تنها راه درمانش داغ كردن بود، و ضرب المثلى قديمى است كه (آخرين درمان داغ است )، زيرا درمان را قطعى مى كند.

وضـعـيـت اسـلام در آن هـنـگـام ، بـه گونه اى نبود كه منطق سياست و معامله و زيركى سياسى و رعايت منافع شخصى و سلامت خواهى و محاسبه هاى منفعت طلبانه و سودجويانه و طرح نقشه اى اساسى براى دست يافتن به حكومت براى درمانش سودمند باشد!

وضـعـيـت اسـلام در آن هـنـگـام جـز بـا منطق شهيدى پيروزمند كه از قلب مدينه برآيد و به جهاد بپردازد و شوق ديدار پروردگار او را به سوى قتلگاه انتخابى اش براند درمان پذير نبود (من چنان دلداده و مشتاق ديدار پيشينيان خويش هستم كه يعقوب به يوسف بود.)(244) آن هـم بـا كـاروانـى از عـاشقان (و قتلگاه هاى عاشقان شهيد)(245) كه خردورزى و نصيحت خردمندان ظاهربين و سرزنش محجوب از محبوب ، آنان را از هدف باز نمى داشت !

تا آن كه چون گفته شد: اين جا كربلاست !

شهيد پيروز آهى از دل بركشيد!

پس اين جا! قتلگاه برگزيده و آوردگاه پيروزى است !دورنم