اى پيروزى حسينى

يـك سـنـد درخـشان و معتبر تاريخى ، نقل مى كند كه امام اباعبدالله الحسين نامه زير را نوشت و بـراى بـرادرش مـحـمـد حـنـفـيـه و ديـگـر نـزديـكـان وى از بـنـى هـاشـم ارسال داشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

از حـسـيـن بـن على به محمد بن على و كسانى از بنى هاشم كه نزد اويند. اما بعد: هر كس به من بـپـيـونـدد شـهـيـد مـى شـود و هـر كـس بـه مـن نـپـيـونـدد، پـيـروزى را درنخواهد يافت والسلام .(246)

پـژوهـشـگر محترم آقاى مقرّم با اشاره به اين روايت مى گويد: حسين (ع) در قيام خويش بر اين بـاور بـود كـه پـيـروز و ظـفـرمـنـد اسـت ، زيـرا شـهـادتـش مـوجـب مـى شـود كـه سـنـّت رسـول خـدا(ص) زنـده شـود و بـدعـت بـمـيـرد و مـخالفان رسوا شوند و امّت درك كند كه او از ديـگـران بـه خـلافـت سزاوارتر است . از اين رو در نامه اش به بنى هاشم اشاره مى كند و مى فـرمـايـد: (هر كس از شما كه به ما بپيوندد شهيد مى شود و هر كس سرباز زند به پيروزى نـمى رسد). مراد ايشان از پيروزى چيزى جز آثار مترتب بر نهضت فداكارانه وى همچون درهم شـكـسـتـن سـتـون هـاى گـمـراهـى و بـرطـرف كـردن خـارهـاى باطل از سر راه شريعت پاك و به پاداشتن اركان عدالت و توحيد و وجوب قيام امّت در برابر منكر بود.

مـفـهوم سخن امام سجاد (ع) به ابراهيم بن طلحة بن عبيدالله نيز همين بود. هنگامى امامبه مدينه بازگشت ابراهيم از وى پرسيد: چه كسى پيروز شد؟! امام (ع) پاسخ داد: چون هنگام نماز فرا رسيد اذان و اقامه بگوى آن گاه پيروز را مى شناسى !(247)

مـحـقـق مـحـتـرم ، بـاقـر شريف قريشى در توضيح روايت پيشين مى نويسد: امام (ع) به خاندان نبوّت خبر داد كه هر كس به وى بپيوندد به زودى با شهادت پيروز خواهد شد و هر كس ‍ به او نپيوندد، به پيروزى نخواهد رسيد؛ به راستى ، پيروزى مورد نظر امام كدام بود؟

پـيـروزى اى كـه بـراى هـيـچ يـك از رهـبـران جـهـان و قـهـرمـانـان تـاريـخ حاصل نشد. آن حضرت بر همه كسانى كه به وى حمله كردند پيروز شد و ارزش هاى او پيروز شـد و فـداكـارى او در جـهـان درخـشـيـد و نـامـش رمز حق جويى و عدالت خواهى گرديد؛ و مرتبه شخصيت وى چنان بلند گرديد كه نه بر امّت يا طايفه اى خاص ، بلكه بر همه انسانيت حكومت مى كند و در همه دوران ها و مكان ها يگانه است . به راستى كدام پيروزى از اين بزرگ تر است ؛ و يا كدام ظفرى به اين پايه مى رسد؟(248)

ايـنـك مـهـم ترين افق هاى پيروزى حسينى را با عنايت به گنجايش اين در اثر سه مقطع زمانى زير مورد بررسى قرار دهيم :

عصر عاشورا

افق هاى پيروزى حسينى در اين مقطع فراوان مى باشد كه مهم ترين شان اين ها است :

1  ـ جدايى ميان امويّت و اسلام

در بـخـش نـخـسـت پـيـشـگفتار اين كتاب گفتيم كه چگونه معاوية بن ابى سفيان در دوران رهبرى جـريـان نفاق با استفاده از عنوان دين همه امّت را گمراه ساخته بود! به اين ترتيب كه بر نام اهـل بـيـت و يـادكـرد فـضـايـلشـان سـرپوش نهاده از طريق جاعلان حديث قداست دروغينى را به نقل از پيامبر(ص) براى خود و شمارى ديگر از رهبران نفاق و كسانى كه با آن همسو بودند و بـراى غـصـب حـق الهـى خلافت از ائمه آن را پشتيبانى مى كردند دست و پا كرد. معاوية بن ابى سـفـيـان از راه تاءسيس فرقه هايى كه دين را در توجيه رفتار امويان تفسير مى كردند، مانند مـذهـب جـبـريـون و مـذهـب مـرجـئه ـ كـه در پـراكـنـده سـاخـتـن قـبـايـل و طبقات امّت اسلامى و وارد آوردن فشار فراوان بر شيعه ، به وى بسيار كمك كردند ـ امّت اسلامى را از قيام و ايستادگى عليه ستم و ستمگران باز داشت .

با توجّه به اين كه دوران حكومتش به درازا كشيد اكثر امّت فريفته گمراهى دينى اموى گشتند و مـعـتـقـد شـدنـد كـه حـكـومـت مـعـاويـه شـرعـى اسـت و تـداوم بـخـش خـلافـت اسـلامـى پـس از رسـول خـدا(ص) اسـت ؛ و وى امـام ايـن امـّت است و جانشينان وى نيز جانشين شرعى پيامبرند. با كـمال تاءسف همه امّت كوركورانه به اين گمراهى تن دادند و فرمانبردار او شدند. به طورى كـه نـه تـنـهـا جـز او را نمى شناختند بلكه فكر اين را هم كه ممكن است حقيقت چيز ديگرى باشد نمى كردند!

ابـن زيـاد در خـطـبـه اى كـه طـى آن مـردم را وادار سـاخـت تـا از مـسـلم بـن عـقـيـل دسـت بـردارنـد گـفـت : بـه اطـاعـت خـداونـد و فـرمـانـبـردارى پـيـشـوايـان خـويـش چـنـگ بزنيد.(249)

و مـسـلم بـن عمرو باهلى است كه مسلم بن عقيل (ع) را مخاطب قرار داده و در حالى كه به گمراهى خـويش افتخار كرده مى گويد: من پسر كسى هستم كه هنگام انكار تو نسبت به حق آن را شناخت ، و هـنـگام خيانت تو نسبت به امامش ، او خيرخواهى كرد و آن گاه كه تو سر برتافتى و مخالفت ورزيدى ، او شنيد و فرمان برد.(250)

عـمـرو بـن حجاج زبيدى ـ از سران سپاه اموى در كربلا ـ فريادزنان مردم كوفه را به جنگ با حسين (ع) تشويق مى كرد و مى گفت : اى مردم كوفه پايبند فرمانبردارى و جماعت خويش باشيد و در كـشـتـن كـسـى كـه از ديـن بـيـرون رفـتـه و بـا امـام مـخـالفـت ورزيـده اسـت تـرديـد نكنيد!(251)

ايـن وضـعيت كوفه و عراق بود، اما در شام مردم بر اين باور بودند كه پيامبر(ص)، جز بنى اميه خويشاوند و خاندانى كه وارث او باشند، نداشت .(252)

حـكـومـت امـوى بـا هـمـه وجود مى كوشيد تا وجهه دينى را كه با تلاشى درازمدت و از راه مكر و فريب براى خود دست و پا كرده بود حفظ كند.

مـطـمـئن تـريـن راه شـكـسـت و نـابـودى اين چارچوب دينى ، اين بود كه مردى با برخوردارى از مـوقـعـيـّت ديـنـى و پذيرفته شده در نزد امّت اسلامى قيام كند؛ چرا كه قيام او ضامن رسوايى چـهـره دروغين بنى اميه بود، و جاهليت و فاصله بسيار حكومت شان از تعاليم اسلامى را آن چنان كه بود روشن گرداند؛ و اين مرد كسى جز حسين بن على (ع) نبود. زيرا كه آن حضرت در قلب اكـثـريـت قـاطـع مـسـلمانان داراى جايگاهى بلند بود؛ و او را دوست مى داشتند، حرمت مى نهادند و تـعـظـيـم مـى كـردند. معاويه كه به اين حقيقت آگاه بود، از هر گونه رويارويى آشكار با امام حـسـيـن (ع) دورى مـى جـست و مى كوشيد تا در راه قيام آن حضرت با مراقبت و مداراى شديد مانع ايـجـاد كـنـد. چـنـان كـه از بـرخـى روايـت هـا ـ كـه در مـتـن كـتـاب نـقـل خـواهـد شـد ـ بـرمى آيد، معاويه قصد داشت كه اگر امام قيام كرد و وى بر آن حضرت دست يـافـت از او درگـذرد. زيـرا بـه خـوبى دريافته بود كه ريختن خونى چنين مقدس حماقتى است بزرگ ؛ و حكومت اموى را از همه جامه هاى دروغين دينى كه بر خود پوشيده بود برهنه مى كند. امـا پـسـرش يـزيـد كـه از هـوش و تجربه سياسى پدرش بى بهره بود اين حماقت بزرگ را مرتكب شد!

در روز عـاشـورا در كـربـلا، سـپـاه امـوى جـز بـه كـشتن حسين (ع) رضايت نداد: او را و ياران و اهـل بـيت بزرگوارش را در دل اين روز كشتند؛ در حالى كه آب را به رويشان بسته بودند؛ تا آن كـه تـشـنـگـى بر آنان چيره گشت ، در حالى كه در ميانشان حتى كودك شيرخواره بود! سپس كاره