بودند سخن مى گـفـت ، دل هـا فـريـفـتـه او و چـشم ها به سيماى او خيره مى گشت ، و چنان بى حركت بودند كه گويى بر سرشان پرنده نشسته است .

ايـن مـعـاويـه دشـمـن خـونـيـن اوسـت كـه بـه مـردى از قـريـش مـى گـويـد: هـنـگامى كه به مسجد رسـول خـدا(ص) وارد شـدى حـلقـه اى را ديـدى كـه مـردم در آن چـنان نشسه اند كه گويى بر سـرشـان پرنده نشسته است . اين مجلس اباعبدالله است كه ساق پاهايش را تا نيمه پوشيده و هيچ تردستى اى هم در آن مجلس در كار نيست .(284)

امـام حـسـيـن (ع) در مسجد جدش (ص) بر گروهى كه عبدالله بن عمرو بن عاص نيز در ميان آنها بود گذر كرد. امام بر آنان سلام كرد و پاسخ شنيد. عبدالله بن عمرو بن عاص ‍ برخاست و با صـداى بـلنـد سـلام را پـاسـخ داد و سـپـس نـزد مـردم رفـت . آن گـاه گـفـت : آيـا مـحبوب ترين اهل زمين در نزد آسمانيان را به شما معرفى كنم ؟

گفتند: بلى .

گـفـت : هـمـوسـت كه مى رود. به خدا سوگند كه پس از شب هاى صفين نه من كلمه اى با او سخن گـفـتـه ام و نه او با من . به خدا سوگند اگر او از من خشنود شود نزد من محبوب تر است از اين كه مانند اُحُد را داشته باشم .(285)

آن حضرت سرور اهل حجاز و سرور عرب روزگار خويش و سرور مسلمانان بود...

ابـن عـبـاس در يكى از گفت و گوهايش با امام (ع) مى گويد: مردم عراق قومى خائنند، به آن ها نـزديـك مـشـو و در ايـن شـهـر اقـامـت گـزيـن كـه تـو سـرور اهل حجاز هستى ...(286)

عـبـدالله بـن مـطـيـع عـدوى در حـالى كـه امـام را از فـريـب اهـل كـوفـه بـرحـذر مـى داشـت گـفـت : در حـرم بـمـان زيـرا كـه تو در اين دوران سرور عربى ...)(287)

ايـن مـرد عـدوى كـه مى دانست اباعبدالله الحسين (ع) از گنجينه هاى بركت خداوند و واسطه هاى فيض اوست به آن حضرت گفت : من اين چاه را به آب رساندم و امروز آغاز بهره بردن از آن است . كاش در نزد خداوند دعا كنى كه در آن براى ما بركت قرار دهد. امام (ع) فرمود: قدرى از آبش بـيـاور. او مقدارى از آب چاه را درون دلو آورد. امام از آن نوشيد و ومضمضه كرد و آن را درون چاه ريخت به دنبال آن چاه پر از آب گوارا شد.(288)

امـام (ع) در مـكّه مكرمه اقامت گزيد پس از آن كه مردم خبر مرگ معاويه و خلافت يزيد را شنيدند نـزدش گـرد مى آمدند و گروه گروه به حضور او شرفياب مى شدند و در نزديكى هاى او مى نـشـسـتـنـد و بـه سخنانش گوش فرا مى دادند. ولى ابن زبير در نمازگاه خود نزديك كعبه مى مـانـد؛ و بـه طـور نـاشـنـاس هـمـراه مـردم نزد حسين (ع) مى رفت . او كه مى ديد مردم امام (ع) را تعظيم مى كنند و بر وى مقدم مى دارند و با وجود آن حضرت ، ديگر قدرت ابراز مكنون دلش را نداشت . تمايل مردم به حسين (ع) بود؛ چرا كه سرورى بزرگ و پسر دختر پيامبر(ص) بود. در نـتـيـجـه در روى زمـين كسى كه بتواند به پاى او برسد و با او برابرى كند وجود نداشت .(289)

در بندهايى از نامه هاى اهل كوفه به آن حضرت مطالبى آمده است كه نشان دهنده منزلت وى در دل آن هـا اسـت . مـانـند اين سخن : (ما اينك پيشوايى نداريم . شما بياييد، باشد كه خداوند به وسـيـله تـو مـا را بـر هـدايـت گـرد آورد)(290)؛ و ايـن سخن : (اما بعد، به سوى ما بـشـتـاب كـه مـردم در انتظار تواَند و به هيچ كس ديگرى نظر ندارند، پس ‍ بشتاب ! بشتاب ! والسلام عليك )(291)

در بـصـره ، يـزيـد بـن مـسـعود نهشلى ، از اشراف شهر، در ميان جمع بنى تميم ، بنى حنظله و بـنـى سـعد به سخنرانى ايستاد و آنان را به يارى حسين (ع) فرا خواند. از جمله چيزهايى كه در سـتـايـش مـنـزلت امـام (ع) گـفـت ايـن سـخـنـان بـود: ايـن حـسـيـن بـن عـلى اسـت ، پـسـر دخـتر رسـول خـدا(ص) صـاحـب شـرافـتـى اصـيـل و انديشه اى نژاده ، فضايلى دارد وصف ناپذير و دانـشـى دارد بـى پـايـان . او بـه خـاطـر پـيـشينه و سن و قدمت و قرابتش به اين كار [خلافت ] سـزاوارتـر اسـت . بـه كـوچـك تـرهـا توجّه دارد و براى بزرگ ترها دلسوز است . او گرامى تـريـن پيشواى رعيت و امام مردم است كه جهت خداوند با او تمام مى شود و نصايح به وسيله وى ابلاغ مى گردد.(292)

حتى دل برخى بنى اميه نيز از احساس احترام به منزلت اباعبدالله الحسين خالى نبود به نظر مـى رسـد كـه دل وليـد بـن عـتـبـه ، والى مـديـنـه ، يـكـى از ايـن دل ها بود. او در هنگام مرگ معاويه به مروان بن حكم كه به وى دستور داد حسين (ع) را حبس كند تـا بـيـعت كند يا گردن زده شود، گفت : واى بر تو، به من دستور مى دهى كه دين و دنيايم را يـك جـا از دسـت بدهم . به خدا سوگند، اگر براى كشتن حسين همه دنيا را هم به من بدهند، نمى پـذيـرم . بـه خدا سوگند هر كس با خون حسين (ع) خداوند را ديدار كند ميزان عملش سبك است و خـداونـد نـه بـه او مـى نـگـرد و نـه او را پـاك مـى گـردانـد؛ و بـرايـش عـذابـى دردنـاك اسـت .(293)

يـحـيـى بـن حـكـم ، بـرادر مـروان ، كـه بـه طـور نـاشـنـاس در دربـار يـزيـد بـه قتل امام حسين (ع) اعتراض كرد و گفت :

(لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفِّ اَدْنى قَرابَةٍ

مِنْ ابنِ زيادِ العَبْدِ ذِى الْحَسَبَ الْوَغْلِ

سُمَيَّةُ اَمسى نَسْلُها عَدَدَ الْحِصى

وَلَيْسَ لِاَل المصطفى الْيَومَ مِن نَسلِ)(294)

هـنـگـامـى كـه جـانـيـان خـشم امّت از قتل امام (ع) را حتى در خانه هايشان ، احساس كردند، درصدد گـريـز از مـسـؤ وليت كشتن او برآمدند؛ و گناه را به گردن يكديگر مى انداختند! طبرى روايت مى كند كه چون سر امام (ع) نزد يزيد گذارده شد و همسرش ، هند، دختر عبدالله بن عامر اين را شـنيد. صورتش را پوشاند و بيرون آمد؛ و گفت : يا اميرالمؤ منين آيا اين سر حسين ، پسر دختر پـيـامـبـر(ص) اسـت ؟! گـفـت : آرى ، بـيـا و بـر آن شـيـون كـن و بـراى پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص) و فـريـادرس قـريش سوگوار باش كه ابن زياد شتاب ورزيد و او را كشت ؛ خدايش بكشد.(295)

عبيدالله بن زياد ـ پس از قتل حسين (ع) ـ قصد داشت نامه اى را كه فرمان كشتن حضرت را در آن صـادر كـرده بـود، از عـمـر سعد بگيرد. از اين رو گفت : اى عمر، نامه اى كه درباره كشتن حسين برايت نوشتم كجاست ؟ گفت : فرمانت را اجرا كردم و نامه هم از بين رفته است . گفت : بايد آن را بـيـاورى . گـفـت : از بين رفته است . گفت : به خدا سوگند بايد آن را بياورى . گفت : به خـدا سـوگـنـد گـذاشـتـه شـد تـا هـنگام پوزش خواهى از پيرزن هاى قريش در مدينه برايشان خـوانـده شود. به خدا سوگند من تو را درباره حسين (ع) چنان نصيحت كردم كه اگر پدرم سعد بن ابى وقاص را نصيحت مى كردم ، حقش را ادا كرده بودم .

در اين هنگام عثمان ، پسر ابن زياد و برادر عبيدالله ، گفت : به خدا راست گفت ، من دوست داشتم كـه در بـيـنـى هـمـه بـنـى زيـاد تـا روز قـيـامـت حـلقـه اى مـى بـود، ولى حـسـيـن كـشـتـه نـمـى شد.(296)

خبر دادن از شهادت خود

يـكـى از ابـعـاد مـنـزلت آن حـضرت در ميان امّت اين بود كه مى دانستند او سيدالشهداست كه با گروهى از خاندان و يارانش بر ساحل فرات در سرزمين كربلاى عراق كشته مى شود؛ و شفاعت پـيـامبر(ص) به كشندگانش نمى رسد. همچنين امّت