 مى دانست كه كدامين ظالم فرمان به كشتن او مـى دهـد و فـرمـانـدهى سپاهى كه براى جنگ او مى رود با كيست . نيز مى دانستند كه واجب است آن حـضـرت را يـارى دهـنـد و از فرمانش سرپيچى نكنند. آنان همچنين بسيارى از ديگر جزئيات اين فاجعه مورد انتظار را مى دانستند.

مـنـشـاء آگـاهـى امـّت اسـلامـى در ايـن بـاره اخـبـار فـراوانـى بـود كـه از رسـول خـدا(ص) و عـلى (ع) و از خـود امـام حـسـيـن (ع) دربـاره قتل او و يارانش و زمان و مكان آن در ميان آن ها پخش شده بود.

رسـول خـدا(ص) از هـمان روز ولادت فرزندش خبر مرگ وى را داد و براى او عزا به پا كرد و بـا اطـرافـيـانـش بـه مـنـاسبت هاى گوناگون گريست . اميرالمؤ منين ، على (ع) نيز هرگاه كه يادآور مصايب حسين (ع) مى شد مى گريست و كسانى كه با او بودند نيز مى گريستند.

بنابر اين حسين (ع) شهيد زنده امّت بود كه چشم هاى مؤ منان خيره اش بود. اندوه مصيبت بزرگ و جـانكاه آن حضرت دل هاى مشتاقان را مى فشرد؛ و فروتنى و بزرگداشت مقام سيدالشهدا(ع) و يارانش ـ كه نه گذشتگان بر آن پيشى جسته و نه آيندگان به پايش ‍ خواهند رسيد ـ جسم و جان شان فرا مى گرفت .

در ايـن زمـيـنـه اخـبـار فـراوانـى در كـتـاب هـاى شـيـعـه و سـنـى نقل شده است كه نمونه هايى از آن را در اين جا نقل مى كنيم :

... اسـمـاء گويد: چون در كار ولادت حسين (ع) حضرت فاطمه (س ) را يارى دادم ، پيامبر(ص) آمـد و گـفـت : اى اسـمـاء فـرزنـدم را بـيـاور. مـن كـودك را درون پـارچـه اى سـفـيـد بـه رسـول خـدا(ص) دادم ؛ حـضـرت بـا او هـمـان گـونـه رفـتـار كـرد كـه بـا حـسـن . مـى گـويـد: رسول خدا(ص) گريست و گفت : براى تو داستانى خواهد بود. پروردگارا قاتلش را لعنت كن ، [اى اسماء] اين را به فاطمه مگو.

اسـمـاء گـويـد: چـون [كـودك ] هـفـت روزه شد پيامبر(ص) نزد من آمد وگفت : پسرم را بياور و من بـردم . پس با او همان گونه رفتار كرد كه با حسن و براى او نيز مانند حسن گوسفندى عقيقه كـرد... آن گـاه او را بـر دامـن نـشـانـد و فـرمـود: اى ابـاعـبـدالله ، بر من دشوار است ، و سپس گريست .

گـفـتـم : پدر و مادرم فدايت . كارى كه امروز و در روز نخست كردى براى چه بود؟ فرمود: بر ايـن فـرزنـدم مـى گريم كه گروهى سركش و كافر از بنى اميه او را مى كشند. خدايشان لعنت كند و در قيامت شفاعتم را به آنان نرساند. او را مردى مى كشد كه در دين شكاف مى اندازد و به خداوند بزرگ كفر مى ورزد.(297)

هـنگامى كه امام حسين (ع) دوساله شد، پيامبر(ص) به قصد سفر بيرون آمد. در نقطه اى از راه ايـسـتاد و كلمه استرجاع بر زبان راند و دو چشمش از اشك پر شد. چون در اين باره پرسيدند، فـرمـود: جـبرئيل اينك از زمينى بر ساحل فرات به من خبر داد كه به آن كربلا گفته مى شود. فـرزنـدم حسين در آن جا به قتل مى رسد و گويى كه او و قتلگاهش و جاى دفنش را در آن جا مى بينم ؛ و گويى به اسيران سوار بر جهاز شتران مى نگرم ، و مى بينم كه سر فرزندم حسين را بـه يـزيـد مـلعـون هـديـه داده انـد. به خدا سوگند هر كس به سر حسين بنگرد و شادى كند، خداوند قلب و زبانش را دوگانه سازد و او را به عذابى دردناك متبلا گرداند.

سـپـس انـدوهـگـين و افسرده و ناراحت از سفر بازگشت و منبر رفت ؛ و حسن و حسين (ع) را نيز با خود برد. حضرت خطبه خواند و مردم را موعظه كرد و چون فراغت يافت ، دست راستش را بر سر حسن و دست چپش را بر سر حسين نهاد و فرمود: پروردگارا محمد بنده و فرستاده توست ؛ و اين دو، پـاكـيـزگـان خـانـدانـم و بـرگـزيـدگـان تـبـارم و بـرتـريـن نـسـل مـن و هـر كـسـى كـه در مـيـان امـتـم بـه جـاى مـى گـذارم هـسـتـنـد. جبرئيل مرا خبر داده است كه اين فرزندم مسموم و ديگرى شهيد مى شود و در خون خويش مى غلتد. خـداونـدا كـشـتن او را برايش مبارك گردان و او را از بزرگان شهيدان قرار ده ، پروردگارا در قاتل او مباركى قرار مده و او را به خودش واگذار و سوز آتش را به او بچشان و او را در پست ترين جاى جهنم محشور كن .

گويد: فرياد گريه و ناله مردم بلند شد و رسول خدا به آنان فرمود: اى مردم آيا بر او مى گرييد ولى ياريش نمى كنيد؟ بار پروردگارا تو خود يار و ياورش باش .(298)

هنگامى كه بيمارى رحلت پيامبر(ص) شدت گرفت ، حسين (ع) را به سينه چسباند، به طورى كـه عـرقـش بـر او مـى ريـخـت ، و در آخـريـن نفس هاى زندگى مى فرمود: مرا با يزيد چه كار، خـدايـش مـبـارك مـكـناد. پروردگارا يزيد را لعنت كن . سپس براى مدّتى از هوش رفت و چون به هوش آمد اشك چشمانش جارى بود و حسين (ع) را مى بوسيد و مى فرمود: آگاه باش كه ميان من و قاتل تو خداى عزوجل قضاوت خواهد فرمود.)(299)

ام سـلمـه گـويـد كـه رسـول خـدا(ص) فـرمـود: (حـسـيـن در اول سال شصتم هجرت من كشته مى شود.)(300)

از عـايـشـه نـقـل شـده اسـت كـه رسـول خـدا(ص) بـه وى فـرمـود: اى عـايـشـه ، جـبـرئيـل بـه مـن خـبـر داد كـه فرزندم حسين در سرزمين طفّ كشته مى شود و امّت من پس از من دچار فتنه مى شوند. آن گاه با چشم گريان نزد اصحابش كه على ، ابوبكر، عمر، حذيفه ، عمار و ابـوذر در مـيـانـشـان بـودنـد رفت . گفتند: يا رسول الله ، چه چيز شما را مى گرياند؟ گفت : جـبـرئيـل بـه مـن خـبـر داد كه فرزندم حسين ، پس از من در سرزمين طفّ كشته مى شود و اين خاك را برايم آورد و به من خبر داد كه آرامگاهش در اين خاك است .(301)

ابـن عـبـاس گـويـد: هـنـگامى كه اميرالمؤ منين (ع) به صفين مى رفت با او همراه بودم . چون در نينوا، در ساحل فرات فرود آمد با صداى بلند گفت : اى پسر عباس ، آيا اين جا را مى شناسى ؟ گـفـتـم : يـا امـيـرالمـؤ مـنين ، نمى شناسم . فرمود: اگر تو نيز مانند من اين جا را مى شناختى گذر نمى كردى تا آن كه چون من مى گريستى . ابن عباس گويد: حضرت مدت زيادى گريست چنان كه محاسنش تر شد و اشكش بر سينه جارى گشت . ما نيز با او گريستيم و او مى فرمود: آه ، آه . مـرا بـه آل ابـى سـفـيـان چـه كـار؟ مرا به خاندان حرب ، حزب شيطان و سران كفر چه كار!؟ (آن گاه به فرزندش خطاب كرد) شكيبا باش اى اباعبدالله ، آنچه تو از آنان مى بينى پدرت نيز ديده است .(302)

از ابـوجـعفر از پدرش نقل شده است كه فرمود: گذر على (ع) به كربلا افتاد. چون اصحابش از آن جا گذر كردند، در حالى كه چشم هايش غرق اشك بود، فرمود: اين اقامتگاه كاروانشان است ؛ ايـن جـا بـارانـدازشـان اسـت ؛ اين جا محل ريختن خونشان است . خوش به حالت اى زمين كه خون دوستان در تو مى ريزد.(303)

امـام بـاقر(ع) فرموده است : على (ع) بيرون آمد و همراه مردم حركت كرد تا آن كه به يك يا دو مـيـلى كـربـلا رسـيـد، پيشاپيش آنان حركت مى كرد؛ و چون به جايى به نام (مقذفان ) رسيد فـرمـود: در اين جا دويست پيامبر و دويست سبط كشته شده اند كه همه شهيدند، و اقامتگاه عاشقان شـهـيـدى اسـت كـه نـه گـذشـتـگـان از آنـان پـيشى مى گيرند و نه آيندگان به پاى آنان مى رسند.(304)

حـذيـفه گويد: در دوران زندگى رسول خدا(ص) از حسين بن على (ع) شنيدم كه مى گفت : به خـدا سـوگند كه سركشان بنى اميه بر كشتن م