و ديدم كه شاخ و برگش را بريده اند. با خود گفتم : اجل من نزديك شده است ، تا آن كه روزى مهتر آمد و گفت : امير را اجابت كن .
با او رفتم و چون به قصر وارد شدم . چوب در آنجا افتاده بود، روز ديگرى آمدم و ديدم كـه نـصـف آن را پـايه چرخ چاه كرده با آن آب مى كشند. با خود گفتم دوستم به من دروغ نـگـفـت . سـپـس مهتر آمد و گفت : امير را اجابت كن . با او رفتم و چون به قصر وارد شدم ، چـوب افـتـاده بـود و پـايه هاى چرخ آن نيز آنجا بود! آمدم و با پا به پايه زدم و سپس گفتم : من براى تو تغذيه شدم و تو براى من رشد كردى ! سپس بر ابن زياد وارد شدم .
گفت : بگو از دروغ هاى دوستت .
گـفتم : به خدا سوگند نه من دروغگويم و نه او. او به من خبر داده است كه تو دست و پا و زبانم را مى برى !
گفت : در اين صورت ، به خدا سوگند، او را دروغگو مى سازيم ، دست و پايش را ببريد و بيرونش كنيد!
چون او را نزد خانواده اش بردند، خطاب به مردم از بلاهاى بسيار بزرگ سخن مى گفت ؛ و اظهار مى داشت اى مردم ، از من بپرسيد، اين گروه نزد من طلبى دارند كه هنوز به انجام نـرسـانـده انـد. آن گـاه مـردى بـر ابن زياد وارد شد و گفت : چه كردى ! دست و پايش را بريده اى ؛ و او اينك با مردم از بلاهاى بسيار بزرگ سخن مى گويد!
گفت : او را بازگردانيد اء رشيد به درب خانه اش رسيده بود، كه او را باز گرداندند. عـبـيـداللّه دسـتـور داد دسـت و پـا و زبـانـش را بـريـدنـد و او را بـه دار كشيدند.))(179)
فشار بر بزرگان و حبس آنان
مـامـستانى گويد: ابن زياد پس از آگاهى بر مكاتبه مردم كوفه با حسين (ع ) 4500 تن از تـوّابـين و ياران قهرمان اميرالمؤ منين (ع ) را كه با او جهاد كردند به زندان افكند. از آن جمله سليمان بن صرد و ابراهيم بن مالك اشتر و... شمار زيادى از قهرمانان و شجاعان در ميان آنان بودند.))(180)
قـرشـى نقل مى كند شمار كسانى كه به وسيله ابن زياد در كوفه دستگير شدند. دوازده هزار تن بود.(181) از جمله دستگير شدگان سليمان بن صرد خزاعى ، مختار بن ابى عبيد ثقفى و چهار صد تن از بزرگان بودند.(182)
عـبـيداللّه زياد از بيم شمارى از بزرگان را به زندان افكند كه اصبغ بن نبامة ، حارث بن اعور همدانى در ميان آنها بودند.(183)
طبرى گويد: عبيداللّه فرمان داد مختار و عبداللّه بن حارث را پيدا كنند و براى دستگيرى آن دو جـايـزه تـعـيـيـن كـرد، پـس آن دو را آوردنـد و ابـن زيـاد آنـهـا را بـه زنـدان افكند.))(184)
قتل عبداللّه بن يقطر(185)
نـزد سـيـره نـويـسـان مشهور اين است (186) كه امام حسين (ع ) پس از خروج از مكّه عبداللّه بن يقطر را نزد مسلم بن عقيل فرستاد. چون مسلم نوشته بود كه مردم اجتماع كرده انـد و از امـام خـواسـته بود كه به سوى كوفه بيايد. اما عبداللّه در قارسيه به وسيله حصين بن غير(187) (يا ابن تميم )(188) دستگير شد. در اينجا دو روايت اسـت كـه نـشـان مـى دهـد عـبداللّه فرستاده مسلم به سوى امام (ع ) بود و يكى از ماءموران حصين بن غير به نام مالك بن يربوع تميمى او را در بيرون كوفه دستگير كرد.
تـفـصيل داستان بر اساس روايت كتاب تسلية المجالس چنين است : ((در حالى كه عبيداللّه زياد با يارانش درباره عيادت هانى صحبت مى كرد،(189) يكى از يارانش به نام مـالك بـن يـربـوع تـمـيـمـى نـزد وى آمـد و گفت : خداوندگار امير را راست گرداند. من در بـيرون كوفه با اسبم جولان مى دادم كه ديدم مردى با شتاب از كوفه به سوى صحرا مـى رود. او را نـشـنـاختم ، خود را به او رساندم و وضعيتش را جويا شدم ؛ و او گفت كه از اهـل مـديـنه است ! از اسب پياده شدم و او را بازديد كردم و همراهش ‍ اين نامه را يافتم . ابن زيـاد نامه را گرفت و باز كرد. متن نامه چنين بود: ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ، به حسين بـن على ، امّا بعد، به اطلاع مى رسانم كه بيست و چند هزار از مردان كوفه با شما بيعت كرده اند. چون نامه ام به شما رسيد بى درنگ بشتاب كه مردم همه با شمايند و تمايلى به يزيد ندارند....
ابن زياد گفت : مردى كه نامه را با او يافتى كجا است ؟
گفت : بر در خانه است .
گفت : او را نزد من بياوريد.
چون در مقابل ابن زياد ايستاد گفت : نام ات چيست ؟
گفت : عبداللّه بن يقطين .(190)
گفت : اين نامه را كه به تو داده است ؟
گفت : زنى كه او را نمى شناسم !
ابـن زياد خنديد و گفت : يكى از اين دو راه را اختيار كن : يا اين كه به من مى گويى نامه را چه كسى به تو داده است و يا آن كه كشته مى شوى !
گـفـت : دربـاره نـامـه چـيـزى بـه تـو نـخـواهـم گـفـت ؛ ولى از قـتـل نـاخشنود نيستم ، زيرا كسى كه به دست تو كشته شود پاداش او نزد خداوند از همه كشته شدگان بيشتر است !
آنگاه فرمان داد تا او را گردن زدند.(191)))(192)
شيخ محمد سماوى گويد: ((ابن قتيبه و ابن مسكويه نوشته اند: آن كسى كه حسين (ع ) او را فرستاد، قيس بن مسهّر بود... و عبداللّه بن يقطر را حسين (ع ) همراه مسلم فرستاد. مسلم پـس از مـشـاهـده بـى وفـايى مردم ، پيش از ماجراهايى كه بر خودش ‍ گذشت ، عبداللّه را سـوى امـام (ع ) فـرسـتاد تا آنچه را كه براى او پيش آمده است به اطلاع برساند. ولى حصين او را دستگير كرد و آن اتفاقاتى كه ذكر كرديم برايش پيش آمد.))(193)
مـطـابق اين روايت عبداللّه بن يقطر فرستاده مسلم به سوى امام (ع ) بود وليكن با روايت مـنـاقـب و روايت تسلية المجالس مبنى بر اين كه وى خبر بى وفايى را نزد امام (ع ) بر دونه مژده شمار بزرگ بيعت كنندگان را، منافات دارد!
بـنـا بـر مـشـهـور، گـويـا عـبـداللّه بـن يـقـطـر نـيـز هـمـانـند قيس بن مسهّر صيداوى به قتل رسيد. يعنى هر دو را از بالاى قصر بر زمين انداختند، ولى عبداللّه پيش از قيس كشته شـد، زيـرا خـبـر شـهـادت ابـن يقطر در منزل زباله در راه عراق ، همراه خبر شهادت مسلم و هانى به امام (ع ) رسيد و حضرت ضمن دادن خبر مرگ آن دو فرمود: اما بعد، خبرى دردناك بـه مـن رسـيـده اسـت . مـسـلم بـن عـقيل و هانى بن عروه و عبداللّه بن يقطر كشته شده اند و شـيـعـيـان مـا، ما را رها كرده اند...))(194) به اين ترتيب عبداللّه بن يقطر، دومين پـيـك نـهـضـت حـسينى است كه در اثناى انجام ماءموريت ، پس از سليمان بن رزين ، نخستين شهيد نهضت حسينى و فرستاده امام به سوى بصره ، به شهادت رسيد.
جست وجو براى يافتن جاى مسلم بن عقيل (ع )
بـزرگ تـريـن هـدف عـبـيـداللّه زياد، از آغاز رسيدن به كوفه ، شناسايى جاى مسلم بن عقيل بود. يزيد از او خواسته بود كه مسلم را همانند مهره بجويد. در نتيجه ، نهايتِ تلاش و مقصود وى ، رسيدن به اين هدف بود.
مسلم به دنبال تصميم هاى تهديدآميز سريع عبيداللّه زياد و چيزهايى كه از مهتران و مردم خـواسـت ، از خـانـه مختار بيرون آمد و به خانه هانى رفت و آنجا را پايگاه خويش ساخت . شيعيان در آنجا پنهانى نزد وى مى آمدند و يكديگر را به رازدارى سفارش مى كردند.
ديـنـورى گـويـد: جـاى مـسـلم بن عقيل بر عبيداللّه زياد پوشيده بود. او سه هزار درهم را درون كـيـسـه اى نـهـاد و بـه غـلام شـامـى خـويـش ، بـه نـام مـعـقـل سـپـرد(195) و گـفـت : ايـن مـال را بـگـيـر و بـرو و مـسـلم 