انى سپاهى كه از توده هايى با عقايد گـونـاگـون ولى بى همّت تشكيل شده بود، امكان هيچ گونه پيروزى سرنوشت ساز و قطعى اى بـراى امـام حـسـن (ع) وجـود نـداشـت . هـمـچنين با توجّه به اين كه توازن قوا به ميزان چشم گـيـرى به نفع معاويه دگرگون شده بود، احتمال اين كه جنگ با وى ، پايانى همانند پايان متزلزل صفين هم داشته باشد، بسيار ضعيف بود.

بـنـابـر ايـن تـنـهـا يـك احـتـمال نزديك به يقين باقى مى ماند و آن شكست فاحش امام و پيروزى قطعى معاويه بود.

در چنين حالتى يكى از چند راه زير محتمل بود:

الف . امـام و خـانـدان و يارانش يكجا كشته مى شدند؛ جبهه اسلام بدون كسب هيچ سودى رهبرى و طـرفـدارانـش را از دسـت مـى داد و كارش براى هميشه تمام مى شد. جمله كه معاويه موفق گشته بـود مردم را به ميزان بسيار زيادى گمراه سازد و با برخوردارى از هوش و تجربه و قدرت وارونـه سـازى حـقايق ، امكان اين كه قتل آنان را زير هزاران پرده بپوشاند نيز برايش فراهم بود.

ب . امام و هوادارانش استقامت مى كردند و به اسارت در مى آمدند.

ج . مـعـاويـه منت مى نهاد و به تلافى ذلت روز فتح مكّه آنان را آزاد مى ساخت . پيداست كه اين كـار بـراى بـنـى هـاشـم ننگ بود و تا قيام قيامت منّت بنى اميه بر دوش آنان سنگينى مى كرد. چـنـان كـه امام حسن (ع) با اشاره به اين موضوع مى فرمايد: به خدا سوگند اگر عزتمندانه بـا او صـلح كـنـم بـهـتـر اسـت از ايـن كـه مـرا بـه اسـارت درآورد و بـه قـتـل بـرسـاند و يا آن كه آزاد سازد و تا پايان روزگار مايه ننگ بنى هاشم فراهم گردد؛ و معاويه و نسل او براى هميشه منت گذار مرده و زنده ما باشند.(333)

3ـ صـلح ـ و ايـن چيزى بودكه امام معصوم (ع) به مقتضاى حكمت خويش آن را پذيرفت ، گرچه مـانـند خارى در چشم و استخوانى در گلو و از حنظل تلخ ‌تر بود. زيرا اين تنها گزينشى بود كـه بـقـاى اسـلام و اهـل آن را تـضـمين مى كرد و از حقيقت نفاق ، جاهليت و كفر معاويه پرده برمى داشـت ؛ كـه اگر كار او به سامان مى رسيد و حكومت بلامنازع مى يافت ، دست از محافظه كارى بـرمـى داشـت ؛ و دشمنى روشن خود را نسبت به اسلام آشكار مى ساخت . شايان ذكر است كه امام حـسـن (ع) صـلح را نـه بـه مـنـزله پـايان درگيرى با معاويه ، بلكه متاركه اى موقت تا فرا رسـيـدن مـوقـعـيـّت مناسب براى جنگ و قيامى ديگر عليه او تلقى مى كرد. آن حضرت در پاسخ حجر بن عدى كندى با اشاره به اين حقيقت مى فرمايد: من ديدم كه بيش تر مردم دوستدار صلح و از جـنگ بيزارند. در نتيجه دوست نداشتم كه آنان را به كارى كه خوش نمى دارند وادار سازم ؛ و مـن صـلح را بـراى ايـن پـذيـرفـتـم كـه شـيـعـيـانـم از قـتـل جـان سـالم بـه در بـرنـد و مصلحت چنين ديدم كه اين جنگ را به وقت ديگرى بيندازم ؛ همانا خداوند هر روزى در كارى است )(334)

راست گويى ابومحمد

مـوضـع امـام حـسـيـن (ع) در بـرابـر هـمـه تـصميم ها و موضع گيرى هاى امام حسن (ع)، موضع شـريـكـى هـمـكـار و يـاورى پـشتيبان بود. اين حقيقتى است كه پژوهش هاى تاريخى مربوط به روابـط آن دو بـزرگوار در دوران امامت امام حسن (ع) آن را تاءييد مى كند. گذشته از آن ، اعتقاد بـه امـامـت و عـصـمـت آن دو امـام هـمـام نـيـز ثـابت مى كند هر دوى آنان گفتار و رفتار يكديگر را تـصـديـق مـى كـرده انـد. در آنـچـه بـه مـوضوع صلح با معاويه مربوط مى شد، امام حسين (ع) پـشـتـيـبانى كامل خود را نسبت به تصميم امام حسن (ع) اعلام داشت و در مناسبت هاى گوناگون از مـوضـع مـشـتـرك خـود بـا برادرش و امتثال فرمان وى به عنوان امامى كه اطاعتش واجب است پرده برمى داشت .

عـدى بـن حـاتـم بـه امـام حسين (ع) گفت : يا اباعبدالله ذلّت را به عزّت خريديد، چيز اندك را پذيرفتيد و چيز بسيار را وانهاديد. تو امروز ما را اطاعت كن و سپس براى هميشه روزگار با ما مـخـالفـت نـمـا. حـسـن و تـصـمـيـم او دربـاره ايـن صـلح را واگـذار و شـيـعـيـانـت را، از اهـل كـوفـه و ديـگـران فـرابـخـوان ؛ و مـن و دوستم (يعنى عبيدة بن عمر) را بر اين پيشقراولان بـگمار كه در اين صورت ، پيش از آن كه پسر هند متوجّه شود، ما با شمشير او را از پاى درمى آوريـم . امـام حـسـين (ع) در پاسخ فرمود: ما بيعت كرده و پيمان بسته ايم و راهى براى شكستن بيعت ما نيست .(335)

هنگامى كه حجر بن عدى نيز چنين درخواستى را مطرح كرد، امام حسين (ع) باز همين پاسخ را داد: (ما بيعت كرده ايم ، و راهى به سوى آنچه گفتى نيست )(336)

آن حضرت همچنين در پاسخ على بن محمد بن بشير هَمْدانى ، كه يادآور شد امام حسن پس از صلح تـقـاضاى كسانى را كه به وى پيشنهاد انقلاب داده اند، نپذيرفته است ، نيز تاءييد برادرش را در التزام به پيمان نامه و لوازم عملى آن ابراز داشت و فرمود: (راست گفت ابومحمد! و همه مـردان شـمـا، تـا هـنـگـامـى كـه ايـن انـسـان [مـعـاويـه ] زنـده اسـت ، بـايـد خـانـه نـشـيـن باشند.)(337)

هـنـگـامى كه معاويه او و برادرش و آن دسته از اصحاب على را كه همراهشان بودند براى بيعت بـه شـام دعـوت كـرد نـيـز آن حـضرت از امتثال كامل خويش در برابر فرمان امام حسن (ع) پرده بـرداشـت . از جـمـله كـسـانـى كـه بـا آنان بودند قيس بن سعد بن عباده انصارى بود. چون نزد مـعـاويه رسيدند، وى حسن (ع) را به بيعت فراخواند و او بيعت كرد. سپس ‍ حسين را فراخواند و او هم بيعت كرد. ولى هنگامى كه از قيس بن سعد درخواست بيعت كرد، وى نگاهى به امام حسين (ع)انـداخـت تـا بـبـيند كه چه فرمان مى دهد و امام فرمود: (اى قيس او ـ يعنى امام حسن (ع) ـ امام من است .)(338)

ايـن حـقيقت با آنچه در مجموعه ديگرى از نصوص مبنى بر ناخشنودى آن حضرت از اين بيعت آمده است منافاتى ندارد. مانند اين سخن ايشان كه به برخى از شيعيان فرمود: صلحى بوده است و بـيعتى كه من از آن ناخشنود بودم . پس تا هنگامى كه اين مرد زنده است منتظر باشيد؛ و چنانچه او مرد ما و شما خواهيم ديد كه چه كنيم .(339)

دليل اظهار چنين سخنانى اين است كه صلح ، ناخوشايندترين انتخابى بود كه در برابر امام حـسـن (ع) قرار داشت و او به خاطر مصالح عاليه اسلام و از روى ناچارى به آن تن داد. بدون شـك رعـايـت اين گونه مصالح ، گاه امام (ع) را در شرايط دشوار و نامناسبى قرار مى دهد كه مجبور مى شود به كارى كه نزد او از حنظل تلخ ‌تر، از سم كشنده تر و از مرگ فاجعه آميزتر است ، اقدام كند.

ايـن صلح براى امام حسن و امام حسين (ع) به يك اندازه ناخوشايند بود، ولى ناخوشايند بودن كـارى بـه مـعناى ناخشنود بودن از انجام آن نيست . چرا كه رضايت دادن به اين صلح به لحاظ اميدوارى به نتايج مترتّب بر آن ، امر ديگرى بود.

هـمـچـنـيـن رضـايـت بـه آن بـراى امـام حـسـن يـا امـام حـسـيـن يـا هـر كـدام از ديـگـر امـامـان اهـل بـيـت تـفاوتى نمى كند. امام باقر(ع) از ديدگاه رضايت آميز خود نسبت به اين صلح پرده بـرداشـتـه مـى فرمايد: به خدا سوگند، كارى كه حسن بن على (ع) انجام داد از آنچه خورشيد بر آن بتابد براى اين امّت ب