يچ كوششى دريغ نـورزيـد. امـا بـدبختى روزگار و دگرگون شدن اوضاع ، در پايان او را ناگزير ساخت تا تلخ ‌ترين انتخاب را برگزيند و براى فرد همين بس كه از ميان تلخ ‌ترين ، آنچه تلخى اش ‍ كم تر است برگزيند. آن حضرت حكومت را به معاويه سپرد و جنگ با او را به طور موقت به آيـنده موكول كرد: (مصلحت چنين ديدم كه اين جنگ را به روز ديگرى بيندازم ؛ و خداوند هر روزى در كارى است )(357)، و با همين انديشه عمرش را به پايان برد تا شهيد شد.

از هـمـان نـخـسـتـين روزهاى حكومت معاويه بر شام دلايل و انگيزه هاى قيام عليه او برپا و موجود بود. اما پس از شهادت امام حسن (ع) اين انگيزه ها فراوان و بزرگ شد؛ امام حسين (ع) با آگاهى از ايـن مـوضـوع ، جـوانـبـش را نـه تـنها براى افراد مورد اعتماد خويش باز مى كرد و آن را به روشنى بيان مى داشت ، بلكه در نامه ها و گفت و گوهايى كه با معاويه داشت ، موضوع را به خود او نيز گوشزد مى كرد. از جمله اين بيان ها نمونه زير است :

(اى مـعـاويه ، هيهات ، هيهات ، روشنى بامداد سياهى شب را زدود و پرتو خورشيد نور چراغ را مـبـهـوت كـرد. تو در برترى جويى زياده روى كردى و همه چيز را براى خود برگزيدى به طـورى كـه اجـحـاف و دريـغ كردى تا آن جا كه خسّت ورزيدى ؛ و ستم كردى تا آن جا كه از حد گـذشـتـى ، حـقـوق مـسـلّم مـردم را غـصـب كـردى تـا آن جـا كـه شـيـطـان بـيـش تـريـن بـهـره و كامل ترين سهم را برد...)(358)

آن حـضـرت در نـامه ديگرى خطاب به معاويه چنين نوشته است : و در گفته هايت گفته اى (اين امـّت را بـه فـتـنـه بـاز مـگـردان ، در حـالى كه من فتنه اى بالاتر از حكومت تو بر آنان نمى شـناسم و گفته اى : (به خودت و دين و امّت محمد بينديش ). به خدا سوگند من چيزى بالاتر از جـهـاد بـا تـو نـمـى شـناسم كه اگر چنين كنم ، موجب نزديكى به پروردگار من است و اگر نكردم از خداوند براى دينم طلب بخشايش مى كنم و از او توفيق آنچه را كه رضايت و خشنودى اوست مى طلبم .).(359)

در ايـن جـا ايـن پـرسـش مطرح است : در حالى كه در دوران امامت امام حسين (ع) همه زمينه ها براى قيام آن حضرت عليه معاويه فراهم بود، چرا ايشان قيام نكرد؟

بـراى پـاسـخ دادن بـه اين پرسش نخست بايد هدف مورد نظر از انقلاب را تعيين كرد و روشن ساخت كه هدف امام حسين (ع) از قيام عليه معاويه چه مى توانست باشد؟

بـدون شـك هـدف آن حـضرت همان هدفى است كه در قيام عليه يزيد بن معاويه اعلام كرد. يعنى ايجاد اصلاح در امّت جدش به وسيله امر به معروف و نهى از منكر و لوازم اين كار يعنى از ميان بـرداشتن حكومت فاسد و برپا ساختن حكومت حق ، از طريق قيام امّت با امام براى تحقق پيروزى قطعى اى كه در سايه اين هدف حاصل مى گشت . يا قرار دادن امّت در معرض خطرى وحشت آفرين و هـولنـاك ، از طـريـق حـمـاسه اى قهرمانانه و مصيبتى فاجعه آميز كه به كشتن او و يارانش از اهل بيت و صحابه نيكوكار آن حضرت و برگزيدگان امّت منجر مى گشت ، آن هم در چارچوب يك فعاليت تبليغاتى بزرگ كه در نتيجه آن چهره دروغينى كه معاويه خود را در پس آن پنهان مى كرد به طور كامل آشكار مى گشت و همه پيامدهاى جريان نفاق حاكم از روز سقيفه خنثى مى گشت ؛ و اسـلام ناب محمدى از هر شائبه اى پاك مى شد و پرده از ديده بصيرتش كنار مى رفت و در نتيجه حق و اهل آن را مى شناخت و در پرتو نورش ره مى پيمود.

ولى آيـا در دوران مـعـاويـه بـراى امـام حسين امكان اين كه يكى از اين دو انتخاب را تحقق بخشد، وجود داشت ؟

انتخاب نخست ، راه پيروزى نظامى قطعى بر معاويه بود. براى اين منظور ناچار بايد بخشى از امّت كه دست كم براى تحمل پيامدها و مقتضيات يك جنگ سهمگين كافى باشد، بسيج مى گشت . ولى آيا در آن روزگار امّت اسلامى از چنين آمادگى بزرگ روحى و عملى برخودار بود؟

نـويـسـنـده كـتـاب (ثـورة الحـسـيـن ظروفهاالاجتماعيه و آثارها الانسانيه ) (شرايط اجتماعى و پيامدهاى انسانى قيام امام حسين (ع) از وضعيت امّت در اين دوران تصويرى ارائه داده است كه بـاهـم مـى خـوانـيـم . او مـى گـويد: جنگ هاى صفين ، جمل و نهروان و جنگ هاى زودگذر كه پس از حـكـمـيـت ، مـيـان بـخـش هـاى سـوريـه و مـنـاطـق مـرزى عـراق ، حـجـاز و يـمـن روى داد، تـمـايـل بـه صـلح و آرامـش را در يـاران امـام (ع) پـديـد آورد. پـنـج سـال بـود كـه بر آنان مى گذشت و در اين مدت هنوز سلاح يك جنگ را بر زمين نگذاشته بودند كـه بـراى جنگى ديگر آن را مى كشيدند. آنان با گروهى ناآشنا نمى جنگيدند، بلكه جنگ شان بـا قـبـايـل و بـرادران ديـروزشـان و كـسـانـى كه يكديگر را مى شناختند بود. احساسى كه در پـايان دوران على (ع) و در پى شكست در برابر حيله گرى دشمن در روز تحكيم ، به وضوح رو بـه آشـكـار شـدن نـهـاد، بـه نـفـع دشـمـنـان امـام از سـران قـبـايـل و ديـگرانى تمام شد كه دريافته بودند سياست امام (ع) برآورنده خواسته هاى آنان ، كـه بـه وسـيـله سـياست معاويه در دادن مال و ولايات شعله ور مى شد، نيست . از اين رو در صدد بـرآمـدنـد تـا هر چه بيش تر به اين احساس دامن بزنند و بر آن تاءكيد بورزند. روحيه قبيله گـرايـى كـه پـس از وفـات پيامبر(ص) از بند رهيد و در دوران عثمان به اوج خود رسيده بود نيز به تاءثير و نفوذ اين رهبران در ميان جامعه كمك كرد. دنياى انسانى كه روح قبيله گرايى دارد، قـبـيـله اوسـت . بـا تاءثرش ‍ متاءثر مى شود، به هر سو كه برود او نيز مى رود، با هر كـس دشـمـنـى كـند او نيز دشمنى مى كند و به همه امور از زاويه ديد قبيله مى نگرد. زيرا او در بـرابـر ارزش هـايـى كـه نسبت به او فروتنى مى كنند فروتن است ؛ و همه احساسات قبيله در رئيـس آن مـتـمـركز است . رئيس ‍ در يك جامعه قبيله اى اختياردار و جهت دهنده كلّ قبيله است ... هنگامى كه امام (ع) براى بار دوم مردم را به جنگ با گروه هاى نظامى سورى [شامى ]، كه حجاز، يمن و مـرزهـاى عـراق را مـورد حـمـله قـرار داده بـودنـد فـراخـوانـد، آنـان تمايل خود را به ترك مخاصمه و ناخشنودى از جنگ ، با سستى نشان دادن از خود ابراز داشتند.

پـس از آن كه امام على (ع) به شهادت رسيد و با امام حسن (ع) به خلافت بيعت شد، اين پديده بـه اوج خـود رسـيـد، به ويژه هنگامى كه امام حسن (ع) مردم را براى مجهز شدن براى جنگ شام فرا خواند پاسخ بسيار كند بود. به رغم آن كه امام حسن (ع) پس از آن توانست سپاه بزرگى را بـراى جـنـگ بـا مـعـاويـه آمـاده سـازد، ولى پـيـش از بـرخـورد با دشمن به سبب گرايش هاى گـونـاگـونـى كه مردم را به سوى خود جذب مى كرد، سرنوشتش با شكست رقم خورد. گروه هـاى گـونـاگـون مـردم هـمـراه بـا وى را اقـشـار زيـر تـشـكـيـل مـى دادنـد: بـرخـى ، از شيعيان او و پدرش بودند و برخى ديگر، از مخالفان حكميت ، يـعـنـى خوارج ؛ كه براى جنگ با معاويه به هر حيله اى دست مى يازيدند، و برخى ديگر فتنه جـويـانـى بـودنـد كـه در غـنـيـمـت طـمـع بـسـتـه بـودنـد. بـرخـى ديـگـر مـردمـانـى دو دل و پـايـبند عصبيت قبيله اى ب