يـه بـراى سركوب قيام امام حسين (ع) ـ اگر در روزگـار او قيام مى كرد ـ در پيش مى گرفت ، اين بود كه پيش از موفق شدن امام به انقلاب و پـيـش از آن كه اين انقلاب از چنان پژواكى برخوردار شود كه بتواند حيات و محيط اسلامى را، كـه مـعـاويـه تـمـايـل بـه آرامـش و سـكـون آن داشـت ، دستخوش امواج سازد، آن حضرت را مسموم گرداند.

چـيـزى كـه موجب تقويت اين گمان مى شود، روشى است كه از معاويه در نابود ساختن مخالفان سـيـاسـى و كـسـانـى كـه آرامـش و صـفاى سلطنت او را تيره مى ساختند مى شناسيم . راهى كه او بـراى رهـا شـدن از مـخـالفـان برگزيده بود، از ميان برداشتن آنان با كم ترين سر و صدا بود. معاويه همين روش را براى از ميان بردن حسن بن على و سعد بن ابى وقاص و مالك اشتر، هـنـگـام رفـتـن بـه مـصـر، عـبـدالرحـمـن بـن خـالد بـن وليـد، هـنـگـام تـمـايـل پـيدا كردن شاميان به وى ، به كاربست . او خود اين روش را در جمله مشهورش خلاصه كـرده اسـت كـه مـى گـويـد: (خـداونـد سـربـازانـى از عسل دارد.)

آنچه اين گمان را تا مرتبه يقين بالا مى برد، اطلاعات ما در اين باره است كه معاويه بر حسين بن على و ديگر كسانى كه بر سلطنت خويش از آنان بيمناك بود، جاسوس گماشته بود. اينان هـر چـه را كـه مـخـالفان انجام مى دادند براى او مى نوشتند و از گزارش ساده ترين امور، كه كـوچـكـتـريـن شـك و ترديدى هم بر نمى انگيخت ، غفلت نمى كردند.(363) مانند همان مـورد كـنـيـزكـى كـه مـال امـام حـسـيـن (ع) بـود و او را آزاد سـاخـت و سـپـس بـه ازدواج خـويـش ‍ درآورد.(364)

چـنـانـچه امام حسين (ع) در دوران معاويه دست به كار قيام مى شد و سپس با روش خاص ‍ معاويه از مـيـان مـى رفت ، چه سودى عايدش مى شد. آيا بايد اين كار به واقعيت مى پيوست تا مردم از صـميم دل از آن پاسدارى كنند؟ چنانچه امام نيز همانند ديگر مردم به آرامى و بدون سر و صدا از مـيـان مـى رفـت ، چـه سـودى عـايـد مـردم مـى گشت ؟ زيرا در اين صورت او يك علوى بود كه نـاخـواسته مى مرد و مرگ او تنها خاندان و دوستان و شيعيان پدرش را اندوهگين مى ساخت و پس از آن ، ياد او نيز همانند ديگران به بوته فراموشى سپرده مى شد.(365)

مـعـاويه اين تهديد را براى امام (ع) روشن كرده گفته بود: (مادامى كه مرا انكار كنى ، تو را انـكـار مـى كـنـم و مـادامـى كـه بـا من نيرنگ ببازى با تو نيرنگ مى بازم ، بنابر اين از ايجاد تفرقه ميان اين امّت بپرهيز).(366)

چنانچه امام (ع) مى توانست كه حصار جاسوس ها و خبرچينان معاويه را بشكند و انقلاب را عملى سـازد و هـمـراه يـارانـش در قـالب سـپـاهـى بـا شـمـار و امـكـانـات انـدك بـيـرون آيـد و بـراى مـثـال راه عـراق را در پيش گيرد، آيا موفق به آفريدن حماسه قهرمانانه و مصيبت بارى همانند آنچه در دوران يزيد انجام داد مى شد؟

آيـا فـعـاليـت تـبـليـغـى در چـنين نهضتى مى توانست همان طور كه در دوران يزيد به پيروزى رسيد، در دوران معاويه هم به پيروزى مطلوب برسد؟

بدون شك در چنين فرضى معاويه با تنگناى عملى دشوارى روبه رو مى شد، اما او كه هوش و پـخـتگى لازم براى خروج از تنگناها را داشت از اين تنگنا نيز بيرون مى آمد. چنين مى نمايد كه او بـدون فـاصـله سـپـاه كـوچك امام را محاصره مى كرد و بر سلامت امام و بنى هاشم تاءكيد مى ورزيـد و بـا روشـى فـنـى تواءم با يك كار بزرگ تبليغاتى آنان را مى بخشود. نتيجه چنين كـارى ايـن مـى شـد كـه امـام از چـشـم امـّت بـيـفـتـد و قداست دينى اش ‍ را از دست بدهد؛ سپس او و هـمـراهـانـش را بـه يك اقامت اجبارى در شام وامى داشت كه آن هم پايانى جز مرگى كه احتمالا آن نيز با سمّ مى بود نداشت . سرانجام معاويه از اين بحران در حالى بيرون مى آمد كه سيمايى از گـذشـتِ پـس از قـدرت داشـت و بـدى را بـا نيكى و بريدن را با پيوند پاسخ داده بود. در نتيجه دل هاى مردم را به دست مى آورد و بر دوستى وى و عظمت مقام و منزلتش افزوده مى گشت . در چـنـيـن حـالتـى نـه تـنـهـا آثـار مـثـبـتـى كـه امـام از ايـن جـنـبـش انـتـظـار داشـت حاصل نمى شد، بلكه زيركى معاويه پيامدهايى منفى نيز براى آن حضرت به بار مى آورد.

پـس از آن كـه امـام (ع) امـوالى را كـه براى معاويه مى بردند گرفت ، وى طى نامه اى به آن حـضـرت ايـن روش را بـه روشـنى بيان كرد و گفت : (...اما اى برادرزاده ، من پنداشتم كه تو انديشه حمله ناگهانى در سردارى ؛ و خوشحالم از اين كه اين كار در روزگار من انجام شد كه قدر تو را مى شناسم ، ولى به خدا سوگند بيم آن دارم پس از من گرفتار كسى شوى كه به اندازه سرسوزنى مراعات احترام تو را نكند.)(367)

بـعـيـد نـيـسـت كـه مـعـاويـه آرزو داشـت در مـوضـع چـنـيـن گـذشـتـى قـرار گـيـرد و در مـقـابـل مـنـتـى كه رسول خدا(ص) بر آزادشدگان در مكّه نهاد، او نيز منت بگذارد و اسيران بنى هاشم را آزاد كند تا در عرصه فخرفروشى مساوى شوند؛ ولى چنان كه گفتيم امام از چنين پيش آمدى پرهيز داشت ، و شكى نيست كه موضوع از ذهن امام (ع) نيز دور نبوده است .

بـر فـرض ايـن كـه مـعـاويـه ـ در صـورت قـيـام امـام (ع) عـليـه وى ـ نـاچـار بـه قـتـل آن حضرت و يارانش مى گشت ، با توجّه به صبغه دينى اى كه معاويه اصرار داشت روش هـاى نـيـرنـگ آمـيـز خـود در انـظـار عـوام بـدهـد و جـنـبـه شـرعـى اى كـه بـه طـور كـامـل نـزد افـكـار عـمـومى امّت اسلامى به منصب خود بخشيده بود به او، اين امكان را مى داد كه شعله قتل اين انقلابيون را خاموش كند و كارى كند كه مردم به ضرر آنان برانگيخته شوند نه بـه نـفـعـشـان ؛ زيـرا هـنگامى كه مردم از انگيزه حسين براى انقلاب مى پرسيدند، پاسخى كه معاويه و يارانش به آنان مى دادند و يا خود مردم به خودشان مى دادند اين بود كه حسين در پى حـكـومت بوده است ! چنانچه امام حسين (ع) در راه هدفى كه مردم براى انقلابش تصور مى كردند كـشـتـه مـى شـد، قـتـل او هـيـچ گـونـه مـخـالفـتـى را عـليـه بـنـى امـيـه بـرنـمـى انـگـيـخـت و قـتـل آن حـضـرت نـه تنها بر اصول و انگيزه هاى اصلى قيام بازگردانده نمى شد، بلكه چه بسا گروهى از مردم وى را مستحق قتل نيز مى شمردند؛ و ديگر براى امام حسين و يارانش ‍ سودى نـداشـت كـه بـه مـردم اعـلام كـنـنـد كـه قـيـام آن هـا بـه خـاطر حمايت دين در برابر تحريف ها و لاابـاليـگرى هاى معاويه و رهايى امّت از ظلمت است . مردم نيز آنان را تاءييد نمى كردند، زيرا كـه هـيـچ مـشـكـلى براى دين نمى ديدند و معاويه هيچ بدعتى در دين ننهاده بود و به هيچ منكرى تظاهر نكرده بود، بلكه مردم اين سخن امام حسين (ع) را بر سرپوش نهادن روى مقاصد واقعى خودش حمل مى كردند.(368)

به هر صورت چنانچه امام حسين (ع) در روزگار معاويه قيام مى كرد، وى براى مشوّه ساختن اين قيام از پيمانى كه به دنبال صلح با امام حسن بسته بود بهره بردارى مى كرد. در نتيجه عامه مـردم چـنين برداشت مى كردند كه حسن و حسين (ع) حكومت را به معاويه تسليم كرده با او پيمان س