سازى اوضاع را دارد، دشمنان به درونش نفوذ نـكـرده بـاشـنـد؛ و حـتـى يـافـتـن چنين حركتى ناممكن است ؛ و اين به معناى سادگى و بى تجربگى رهبران آن حركت ها نيست .
دستگيرى هانى بن عروه
هـانـى بـن عـروه مردى سياستمدار و هوشمند بود و با وجود پنهانى بودن گردهماهى هاى مـسـلم و مـريـدان و پـيـروانـش در خانه وى و به رغم سفارش به كتمان ، از عبيداللّه زياد بـيـمـنـاك بـود. هـانـى مـى دانـسـت كـه بـزرگـتـريـن اهـتـمـام عـبـيـداللّه شـنـاسـايـى محل و پايگاه مسلم است ؛ و ناچار از جاسوسان استفاده مى كند و حيله به كار مى برد. هانى از فـريـبـكـارى و خـيـانـت ابـن زيـاد آگـاه بـود. از اين رو از رفتن به قصر خوددارى مى ورزيـد، تـا با پاى خود و به دور از نيروى قبيله اش كه در جامعه كوفه هزار بار روى آن حـسـاب مـى شـد، بـه پـيـشـواز خـطـر نـرفـتـه بـاشـد. نـقـل تـاريخى گويد: هانى بن عروه بر جان خويش ترسيد؛ در نتيجه از حضور در مجلس ابن زياد خوددارى ورزيد و خود را بيمار وانمود كرد.
ابن زياد به مجلسيان خويش گفت : چه شده است كه هانى را نمى بينم !؟
گفتند: بيمار است ؟
گفت : اگر مى دانستم كه بيمار است به عيادتش مى رفتم .
آنگاه محمد بن اشعث (204)، اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبيدى ـ كه دخترش ، رويـحـه ، زن هانى بن عروه و مادر يحيى بن هانى بود ـ را فرا خواند و به آنان گفت : چـه شـده اسـت هـانى بن عروه نزد ما نمى آيد! گفتند: نمى دانيم ، مى گويند بيمار است . گـفـت : شنيده ام كه سالم شده است و بر در خانه اش مى نشيند. به ديدن او برويد و ياد آور شويد كه حق ما را فرو نگذارد. زيرا من دوست ندارم كسى چون او از اشراف عرب نزد من تباه گردد.
آنـان رفـتـنـد و شـبـى در حـالى كه بر در خانه اش نشسته بود. در حضورش ايستادند، و گـفـتـنـد: چـرا بـه ديـدار امـيـر نمى آيى ؟ او از تو ياد كرده و گفته است كه اگر بيمار باشى به عيادتت مى آيد.
گفت : بيمارى مرا از آمدن نزد امير باز مى دارد!
گـفـتـنـد: شـنـيـده اسـت كـه هـر شـب بـر در خـانـه ات مـى نـشـيـنـى ! او تـو را كاهل يافته است و سلطان تحمل كاهلى و جفا را ندارد. تو را سوگند مى دهيم كه بى درنگ همراه ما سوار شوى !
هـانـى جـامـه خـواسـت و پوشيد. سپس استرى طلب كرد و سوار شد. چون به قصر نزديك شـد، گـويـى خـطـرى بـه وى الهـام شد و خطاب به حسان بن اسماء بن خارجه گفت : اى برادر زاده ، به خدا سوگند من از اين مرد بيمناكم ! نظر تو چيست ؟
گـفـت : اى عـمـو، بـه خـدا سـوگـنـد مـن هـيـچ بـر تـو بـيـمـنـاك نـيـسـتـم . بـه دل خويش بد راه مده .
حسان نمى دانست كه عبيداللّه به چه منظور در پى هانى فرستاده است .
هـانـى آمـد و در حـالى كه مردم نزد عبيداللّه بودند بر وى وارد شد. عبيداللّه با مشاهده او گفت : خائن با پاى خويش ‍ آمد.(205)
چون به ابن زياد نزديك گرديد، در حالى كه شريع قاضى (206) نيز نزدش بود. رو به هانى كرد و گفت :
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
مـن زنـدگـى او را مـى خـواهم و او اراده كشتن مرا دارد؛ عذر خود را نسبت به دوست مرادى خود بياور.
از آنـجـا كـه عـبـيداللّه در آغاز ورودش نسبت به هانى مهربان بود و را اكرام مى كرد، وى گفت : اين چه سخن است يا امير!؟
گـفـت : هانى بن عروه ساكت باش ، اين كارها چيست كه در خانه ات بر ضدّ اميرالمؤ منين و عامه مسلمانان انجام مى دهى ؟ مسلم بن عقيل را آورده و در خانه ات جاى داده اى و براى او مرد و سلاح گرد مى آورى و گمان مى كنى كه اينها بر من پوشيده است !؟
گفت : من چنين كارى نكرده ام و مسلم نزد من نيست .
گفت : چرا، تو اين كار را كرده اى .
پـس از آن كـه ايـن سـخـن زيـاد ميان آنها رد و بدل شد و هانى همچنان انكار مى كرد و نمى پـذرفت ، ابن زياد معقل جاسوس را فراخواند. چون مقابلش ايستاد، خطاب به هانى گفت : آيا او را مى شناسى ؟ گفت : آرى !
در ايـن هـنـگام هانى دريافت كه او جاسوس بوده و اخبارشان را به ابن زياد گزارش داده است . او لختى به كلى گيج شد. سپس ‍ به خود آمد و گفت : از من بشنو و گفتارم را باور كن . به خدا سوگند دروغ نگفته ام . به خدا من او را به خانه ام دعوت نكرده ام و از كار او بى خبر بودم تا اين كه نزد من آمد و تقاضا كرد كه او را جاى دهم و من از بازگرداندنش شرم كردم . آمدن او براى من تعهّد مى آورد و او را ميهمان كردم و پناهش دادم . و كار او همان اسـت كـه بـه تـو رسـيـده اسـت . اگـر بـخـواهى هم اينك سخت تعهّد مى كنم كه بد تو را نـخـواهـم و بـر ضـد تـو غـائله به پا نكنم . من مى آيم و دست در دست تو مى نهم و اگر بخواهى تا هنگام آمدنم نزد تو گرويى مى گذارم . من نزد او مى روم و از او مى خواهم كه از خانه ام بيرون رود و به هر جاى زمين كه بخواهد برود؛ من از تعهّد او بيرون مى آيم و حق پناهندگى بر من ندارد.
ابن زياد گفت : وَاللّه كه تا او را نزد من نياورى ، هرگز از من جدا نمى شوى !
گفت : واللّه ، من هرگز او را نزد تو نمى آورم ، آيا ميهمانم را بياورم كه تو بكشى ؟
گفت : واللّه ، بايد او را بياورى .
گفت : نه واللّه ، او را نمى آورم .
چـون سـخـن مـيـان آن دو بـه درازا كـشـيـد. مـسـلم بـن عمرو باهلى ـ كه در كوفه ، شامى يا بصرى اى جز او نبود ـ برخاست و گفت : خداوند كار امير را راست گرداند. مرا با او تنها بـگذار تا با او صحبت كنم . آنگاه برخاست و دور از ابن زياد با او خلوت كرد. ولى به گونه اى كه ابن زياد آن دو را مى ديد. هر گاه صدايشان بلند مى شد، سخنانشان را مى شنيد.
مـسـلم به او گفت : اى هانى ، تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيله ات را به دردسـر مـينداز. به خدا سوگند، من به كشته شدن تو راضى نيستم . مسلم با اينان پسر عـمـو است و آنان نه او را مى كشند و نه به او زيان مى رسانند. او را به اينان بسپار؛ و اين كار موجب سرشكستگى و كاستى تو نيست . تو او را به امير مى سپارى !
هـانـى گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد ايـن كـار مـوجـب عار و ننگ من است كه پناهنده و ميهمانم را تحويل بدهم ، در حالى كه زنده ام ، سلامتم ، مى شنوم و مى بينم . بازوانم توانا است و ياوران بسيار دارم . به خدا سوگند اگر تنها باشم و هيچ ياورى نداشته باشم ، او را تحويل نخواهم داد. مگر آن كه خود قربانى او گردم !
مـسـلم بـن عـمرو پيوسته او را سوگند مى داد و او مى گفت : به خدا سوگند، هرگز او را تحوليش نمى دهم !
ابن زياد اين سخن را شنيد و گفت : او را نزد من بياوريد.
چون او را نزديك بردند، گفت : به خدا سوگند يا او را نزد من مى آورى يا آن كه گردنت را مـى زنـم . هـانـى گفت : در اين صورت برق شمشيرها بر گرد خانه ات فراوان خواهد شد. ابن زياد گفت : افسوس بر تو، آيا مرا از برق شمشير مى ترسانى ؟ تصور هانى ايـن بـود كـه قـبـيـله اش از او دفـاع خـواهـنـد كـرد. آنـگاه ابن زياد گفت : او را نزديك تر بـيـاوريـد. چـون او را بـردند، با چوبدستى بر سر و صورتش زد و آن قدر اين كار را ادامه داد كه بينى هانى شكست و خون بر صورت و محاسن او جارى شد؛ و گوشت صورت و گونه اش بر محاسنش پراكنده شد؛ تا آن ك