ائن قـصد داشت كه پيشدستى كند و موج خشم قبيله ذحج را كه با شـنـيـدن مصايب هانى مى شوريد و نيروهاى رزمنده اش را براى رهايى او به سوى قصر هدايت مى كرد، فرو بنشاند. او در صدد بود تا اين گروه هاى خشمگين را پراكنده سازد و بـا نـيـرنـگـى مـشـتـرك بـا شـريح قاضى و ابن زياد ـ چنان كه خواهيم ديد ـ از كاخ باز گـردانـد. خـود اين نقش خيانت آميز نيز دليل محكم ديگرى است بر اين كه زبيدى نسبت به نقشه ابن زياد اطلاع قبلى داشته است .
3 ـ ايـن روايـت چـنـيـن وانـمـود مـى كـنـد كـه گـويـى دليـل خـوددارى هـانـى بـن عـروه از تـسـليـم مـسـلم بـه ابـن زيـاد، عامل اخلاق عربى و اسلامى ، يعنى حمايت از ميهمان و دفاع از پناهنده بوده است : ((به خدا سـوگـنـد ايـن كـار مـوجـب ذلّت و نـنـگ مـن اسـت كـه پـنـاهـنـده و مـيـهـمـانـم را تـحـويل دهم ؛ و حال آن كه زنده و سلامتم ، مى شنوم و مى بينم ، بازوانى توانا و ياران فـراوان دارم . بـه خـدا سـوگـنـد كـه اگـرتـنها باشم و هيچ ياورى نداشته باشم او را تـحـويـل نـمـى دهـم ؛ تا آن كه خود قربانى او گردم !)) در اين موضع گيرى ـ و با اين مرتبه اخلاقى ـ براى هانى افتخارى است بس بزرگ !
ولى روايـت هـاى تـاريـخى ديگرى وجود دارد كه تاءكيد مى كند، انگيزه خوددارى هانى از تـسـليـم مـسـلم ، بـسـيـار والاتـر و عـالى تر از انگيزه اخلاقى بود، و آن انگيزه ايمانى مـالامـال از دوسـتـى اهـل بـيـت بـود. ابـن نـمـا از قـول هـانـى بـن عـروه چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: ((بـه خـدا سـوگـنـد اين موجب ننگ من است كه ميهمان خويش و فرستاده پسر رسـول خـدا(ص ) را تـحـويـل دهـم ؛ و حـال آن كـه بـازوانـى سالم و يارانى فراوان دارم ...))(216)
در روايـت ابـن اعـثـم آمده است : ((آرى به خدا سوگند، اين براى من موجب بزرگ ترين ننگ اسـت كـه مـسـلم در پـنـاه و مـيـهـمـان ام بـاشـد، در حـالى كـه او فـرسـتـاده فـرزنـد رسـول خدا(ص ) است ...))(217) در روايت مسعودى آمده است كه هانى به ابن زياد گفت : ((پدرت ، زياد، به گردن من حق دارد(218) و من دوست دارم كه آن را جبران كـنـم ، آيا مى توانم نسبت به تو نيكى كنم ؟ ابن زياد گفت : آن نيكى چيست ؟ گفت : تو و خانواده ات اموال خويش را برداريد و به سلامت به شام برويد. زيرا حقى آمده است كه از تو رئيس تو حقانيت او بالاتر است ...))(219)
4 ـ از مـجـمـوع مـتـون تـاريـخى كه داستان ديدار هانى و ابن زياد، يا بخش هايى از آن را نـقـل كـرده انـد، بـه خـوبى روشن مى شود كه هانى بن عروه در سن نود سالگى بسيار نيرومند بوده ، اعتماد به نفس داشته و از شجاعتى در خور توجه برخوردار بوده است . او هـمـچنين مطمئن بوده كه هرگاه مشكلى برايش پيش آيد قبيله مذحج او را تسلم نخواهند كرد و كـوفـه در آن هـنـگـام در عـمـل به دست مخالفان افتاده و يك اشاره مسلم كافى بود كه اين قضيه را در عمل آشكار سازد.
بـنـابـرايـن سـخـن وى خـطـاب بـه ابـن زيـاد هـنـگـامـى كـه وى را تـهـديـد بـه قـتـل كـرد: ((در ايـن صـورت بـرق فـراوانى بر گرد خانه ات خواهد درخشيد!)) نشان از اعـتـمـاد كـامل وى نسبت به عكس العمل مناسب مذحج به طور خاص ، و رهبرى انقلاب به طور عـام داشـت . ايـن كـه دسـت بـرد و قـبـضه شمشير نگهبان را گرفت تا ابن زياد را بكشد، حـاكـى از شـجـاعـت فـراوان وى اسـت . ايـن كه به ابن زياد مى گويد: ((تو و خانواده ات امـوال خـويـش را بـرداريـد و بـه سـلامت به شام برويد، زيرا حقى آمده است كه از تو و رئيـس تـو حقانيت او بالاتر است ))؛ يا اين سخن او كه مى گويد: ((اى امير، آنچه به تو رسـيده درست است و من حق تو را نزد خويش تباه نمى سازم ، تو خانواده ات در امان هستيد، هـر جـا خـواهـى بـرو))(220)، كـاشـف از اعـتـمـاد كـامـل وى نسبت به بودن كوفه در دست رهبرى انقلاب است ؛ و اين كه ابن زياد در آن روز جر امارتِ اسمى و حرفى نداشت .
امّا اين كه خطاب به ابن زياد گفت : ((اگر بخواهى اينك با تو سخت عهد مى كنم كه بد تـو را نـخـواهـم و بـر ضد تو غائله به پا نكنم و نزد تو باز گردم تا آن كه دست در دسـت تـو بـگـذارم ؛ و اگر خواهى ، تا هنگام آمدنم نزد تو، گروى مى گذارم و نزد مسلم مـى روم و بـه او دسـتـور مـى دهـم كـه از خـانـه ام بـيرون شود و به هر جاى زمين بخواهد برود، و آن گاه من از تعهّد و حق پناهندگى او بيرون مى آيم !))، بر خواننده دانا پوشيده نـيـسـت كه سخنى درست و برخوردار از عمق سياسى فراوان است . زيرا در صورت خروج وى از كـاخ ، مـسـلم نـيز از خانه او خارج مى شد و انقلاب عملاً آغاز مى گشت . با اعلام جنگ بـر ضـد ابـن زيـاد، هـزاران تـن از بـيـعـت كـنـنـدگـان مـذحـج و كـنـده و ديـگـر قـبـايـل آمـاده نـبـرد مى شدند. از آن روز به بعد دليلى براى صبر و انتظار وجود نداشت زيرا ابن زياد به درون مخالفان نفوذ كرده بود و همه چيز را مى دانست ! اين موضوع با ايـن كـه هانى در سخن ابن زياد كه ((تعهّد مى كنم بد تو را نخواهم و بر ضد تو غائله بـه پـا نـكنم و نزد تو بازگردم تا آن كه دست در دست تو بگذارم ))، منافاتى ندارد، زيـرا پس از پيروزى انقلاب و تسلط بر كوفه و كاخ از ابن زياد شفاعت مى كرد و همان طـور كـه وعده داده بود مى آمد و دست در دست او مى گذاشت ، تا او را به همراه خانواده اش به شام بفرستد، با توجه به منزلت والاى هانى نزد مسلم و كوفيان بعيد نبود كه چنين شـفـاعـتـى پـذيـرفـته نشود، مگر اين كه به خاطر خون هاى پاكى كه ابن زياد ظالمانه ريخته بود، بر هانى اعتراض ‍ مى شد.
نيرنگ مشترك
در داستان حبس هانى بن عروه ، دست خيانت به روشنى پيداست و آن نقش را، عمرو بن حجاج كه در امتثال فرمان دشمنان اهل بيت حاضر بود جانش را فدا كند، ايفا كرد. با آن كه هانى دامادش بود. نقش خائنانه ديگر را شريح قاضى با گرايش ها و تمايلات عمرى و اموى بازى كرد.(221) البتّه طرّاح همه اين نقشه ها ابن زياد بود.
تـاريـخ مى گويد: به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است ! او همراه مذحج آمـد و بـا انـبوه همراهانش كاخ را به محاصره در آورد؛ و آنگاه فرياد برآورد: من عمرو بن حـجـاج ام و ايـنـان پهلوانان و بزرگان مذحج اند. نه از فرمانى سر برتافته و نه از جـمـاعـت جدا گشته ايم . اينان شنيده اند كه رئيسشان كشته شده و اين كار بر آنان گران آمده است !
بـه عـبـيـداللّه گـفتند: قبيله مذحج جلو در تجمع كرده است ؛ و او به شريح قاضى گفت : نـزد رئيـسـشـان بـرو و بـه او نـگاه كن . آنگاه بيرون بيا و به اطلاعشان برسان كه او سالم مى باشد و كشته نشده است .
شريح وارد شد و نگاهى به هانى افكند؛ و هانى با ديدن او گفت :(222) خداوندا بـه فـريـادم بـرس ! اى مـسـلمـانـان بـه فـريادم برسيد! آيا قبيله ام نابود شده است ؟! اهـل ديـانـت كـجـايـنـد؟! هـمـشـهـريـان كـجـايـنـد؟! ـ در ايـن حال خون بر محاسن وى جارى بود كه صداى همهمه مردم بر در قصر به گوش او رسيد ـ و گفت : به گمانم اين صداى مذحج و پيروان مسلمان من است . اگر ده تن از مردان قبيله ام وارد شوند، مرا آزا