د خواهند كرد!
شـريـح بـا شـنـيـدن صداى وى ، نزد مردم رفت و گفت : امير با شنيدن خبر منزلت شما و نـگـرانى درباره بزرگتان به من فرمود تا نزد او بروم . من رفتم و او را ديدار كردم . او بـه مـن فـرمـود تا با شما ديدار كنم و به آگاهى شما برسانم كه زنده است و خبرى كه درباره قتل وى به شما رسيده دروغ است !
عـمـرو بـن حـجـّاج و يـارانـش گـفـتـنـد: خـدا را شـكـر كـه زنـده اسـت ! و جـمـعـيّت بازگشت !))(223)
ديـنـورى مـى نـوسـيـد: آنـگـاه بـزرگـشـان ، عـمـرو حـجـاج ، گـفـت : حـال كـه رئيـسـتـان زنـده اسـت ، چـرا بـه سـوى فـتـنـه مى شتابيد؟! بازگرديد، و آنان بازگشتند.(224)
نـقـش خـيـانت آميز شريح قاضى ـ و چه بسيار نقش هاى خيانت آميزى كه وى بازى كرد ـ در عبارت درست نماى اخير وى جلوه گر شد كه گفت : ((به من فرمود تا با شما ديدار كنم و بـه آگـاهـى شـمـا بـرسـانـم كـه او زنـده اسـت و خـبـرى كـه دربـاره قـتـل وى بـه شـمـا رسيده دروغ است .)) وى پيش از آن گفته بود: ((من رفتم و با او ديدار كـردم )). گـويـى آن كـسـى كـه بـه وى فـرمـان داده بود، خود هانى بود و نه ابن زياد. مـنـظـور وى ايـن بـود كـه مـردم را آرام سازد و به آنان چنين القا كند كه هانى مى گويد: آنـچـه مـوجـب انگيزش ‍ و تهاجم شما گشته خبرى دروغ بوده است ؛ و هيچ انگيزه اى براى اين شورش و فتنه وجود ندارد!
در ايـنـجـا عـمـرو بـن حـجـاج نـيـز بـه ايـفـاى نـقـش خـيانت آميز خويش مى پردازد؛ و براى مثال به شريح نمى گويد كه يا بايد سرورمان هانى را ببينيم و با او صحبت كنيم ، يا ايـن كـه بـا زور او را از كـاخ بـيـرون مـى آوريـم ، يـا سـخـنـان ديـگـرى از ايـن قبيل . يا اين كه به گفته شريح بسنده نكند و خودش ـ كه از خاصّان ابن زياد بود ـ به كاخ برود و از نزديك ديدار كند و بر حقيقت آنچه در قصر بر سرش آمده ، مطّلع شود.
در عـوض مـى بـيـنـيـم كـه سـخـن شـريح را مورد تاءييد قرار مى دهد و خطاب به جمعيّت شـورشـى مـذحـج مـى گـويـد: ((راس مـى گـويد، حال كه سرورتان خوب است ، پراكنده شويد!))(225)
((حـال كـه رئيـسـتـان زنـده اسـت ، چـرا به سوى فتنه مى شتابيد؟ بازگرديد)) سپس آن گـروه شـكـست خورده باز مى گردد، در حالى كه ناتوان و سست شده است . اينان همه به دليل سستى ناشى از دنيا دوستى و ناخشنودى از مرگ و عافيت طلبى بود. چنانچه در اين لحـظـه سـرنـوشـت سـاز، مـردانـى از مـيان مذحج قد علم مى كردند و نظر و موضع گيرى زبـيـدى خـائن (226) مـحكوم مى ساختند و با تشويق جماعت مذحج به قصر حمله و هانى را آزاد مى كردند و آنگاه كوفه را از امويان پليد پاكسازى مى نمودند، نام مذحج در تـاريـخ اسـلام به عنوان كسانى كه سرنوشت مسلمانان را تغيير دادند ثبت مى شد؛ و تا روز رستاخيز از آنان ياد و ستايش مى شد. ولى پايبندى به احترام عرف قبيله اى و عافيت طلبى ، آنان را واداشت تا فرمانبردارى از حجّاج زبيدى را برگزينند ـ هرچند اين كار با آنچه شايسته تر و مهم تر بود تعارض داشت ـ در نتيجه تاريخ براى آنان نقش خوارى و سستى را به ثبت رساند؛ و هركس از نسل هانى آينده كه داستان آنان را مى شنود آنها را از عمق جان نكوهش مى كند و با تمام وجود متنفّر مى شود و بيزارى مى جويد.

قيام مسلم بن عقيل
تـحـليـل حـوادث تـاريـخـى كـوفـه در دوران مـسـلم بـن عـقـيـل و رونـد حوادث قيام و شكست سريع وى ، از همه مقاطع نهضت مبارك حسينى دشوارتر اسـت . ايـن مـقـطـع حـلقـه هـاى مـفـقـوده فـراوان دارد. عـوامـل گـونـاگـون بـا هـم درگـير و متداخل اند. نقل هاى تاريخى مربوط به برخى وقايع مهم اين مقطع آشفته است و علّت هاى بـرخى وقايع مهم ديگر پوشيده است ؛ و اين عوامل پژوهنده اى را كه درباره روند حوادث مربوط به اين دوران تاءمّل مى ورزد به ورطه سرگردانى مى افكند.
بـسـيـارى از كـسـانـى كـه حـوادث ايـن دوره را بـه رشـته تحرير درآورده اند ـ به ويژه پيشينيان ـ نوشته هايشان همانند روايات تاريخى اين دوره آشفته است .
نـوشـتـه هـا سـطـحـى و بـى عـمـق هـستند و حلقه هاى بحث با هم بى ارتباطند و چيزى كه شايان تحليل و بررسى باشد در آن ها ديده نمى شود.
پـژوهـشـگـرانـى كـه در تـحـليـل وقـايـع اين دوران و ايجاد ارتباط ميان وقايع آن كوشش فـراوان كـرده انـد، هـر چـند تحليل ها و تفاسير نو و فراوان به ارمغان آوره اند ـ خداوند كـوشـش آنـان را قـبول كند ـ، ولى اينان از روى ناچارى بر پيش فرض هايى تكيه كرده انـد كـه هـيـچ نـقل و يا حتى اشاره اى تاريخى آن را تاءييد نمى كند؛ و اين نيست مگر به خـاطـر لغـزش هـايـى تـاريخى فراوان اين مقطع كه گاه پژوهشگر را وادار به پذيرش پـيـش فـرض هـايـى مـى كـنـد كـه چـه بـسـا در جـاى خـود درسـت و كامل بوده است .(227)
مـا در ايـنجا مدعى تفسير و تحليل جامع و مانح در روند حوادث اين مقطع نيستيم . بلكه مى گـوييم : كوشش ما در اين سطور اصلاح برخى از اين لغزش ها است و تلاش خواهيم كرد بـرخـى وقـايـع مـهم را كه پيش از اين براى نشان دادن نقش و اهمّيّت آنها در پديد آوردن حـوادث اسـفـبـار كـوفه اهتمام كافى داده نشده است ، به قدر كافى روشن كنيم ؛ و اهمّيّت فراوان آنها را در تفسير روند آن حوادث بنايانيم .
اقدامى كه شايسته تحقق بود
بـراى ايـجـاد يـك نـهـضـت سـيـاسـى ـ اجـتـمـاعى ، بايد مقدمتا اقداماتى صورت گيرد كه نـيـل بـه مقصد را تضمين كند. علاوه بر آن نيروهاى شركت كننده در نهضت بايد ارزيابى شـونـد تا ميزان صداقت آنها در پيمانى كه با رهبرى بسته اند روشن گردد. نيز قدرت آنـان بـراى اجـراى فـرمـان رهـبـرى امـتـحـان شـود و در عـمـل روشـن گـردد كـه در راه اجـراى ايـن فـرمـان هـا تـا چـه انـدازه حـاضـر بـه صـبر و تحمل هستند.
درك ضرورت انجام چنين اقدام هايى خاصّ انسان هاى خردمند و بسيار باهوش نيست ، بلكه درك آن بـا عـقـل عـادى نيز ممكن است . براى مثال ، عمرو بن لوزان خطاب به امام حسين (ع ) گـفـت : اگر اينها كه نزدت فرستاده اند سختى جنگ را از عهده تو برمى داشتند و كار را براى تو آماده مى ساختند و تو نزدشان مى رفتى ، پسنديده بود، اما در اين وضعيتى كه شما مى گوييد من رفتن را به صلاح نمى دانم !))(228)
عـمـر بـن عـبـدالرحـمـن فـخـر رومى خطاب به امام مى گويد: شما به شهرى مى روى كه كـارگـزاران و امـيـرانـش در آنـجـايند و بيت المال را در اختيار دارند، مردم نيز بنده درهم و ديـنـارنـد. من نگران هستم كه همان كسى كه به تو وعده يارى داده و تو را از آن كه همراه وى به جنگ او مى روى دوست تر مى دارد، با تو بجنگد!))(229)
ابـن عـبـاس خـطـاب به امام (ع ) گفت : اگر اهل عراق ، آن طور كه مى پندارند، خواهان تو هـسـتـنـد بـه آنـان بـنـويـس كـه دشـمـنـشـان را بـيـرون بـرانـنـد و سـپـس بـه سـوى آنان برو.))(230)
امـام (ع ) نـيـز چـنـيـن اظـهـاراتـى را مـردود نمى شمارد، بلكه تاءكيد مى ورزد كه از روى خيرخواهى ، عقل و نظر صائب است ! آن حضرت خطاب به ابن عباس فرمود: ((اى پسرعمو، بـ