در راه يـارى امـام حـسـيـن (ع ) را نقل كرده است ـ آنجا كه حجاج بن على از او پرسيد: آيا تو هم در آنجا چيزى گفتى ؟
او در پـاسـخ گـفـت : مـن دوست مى داشتم كه خداوند يارانم را با پيرزى عزّت بخشد و از كشته شدن ناخشنود بودم و از دروغ گفتن هم بدم مى آمد!(239)
نيز از نمونه هاى روشن ، آن گفتارِ عبيداللّه بن حر جعفى است كه خطاب به امام (ع ) گفت : ((به خدا سوگند من مى دانم كه هركس تو را همراهى كند در آخرت سعادتمند است ، ولى اميد ندارم كه بتوانم براى تو كارى كنم . در كوفه هم يار و ياورى براى شما نديدم ! تـو را بـه خـدا سـوگـنـد مـرا وادار بـه ايـن كـار مـكـن كـه هـنـوز بـراى مرگ آماده نشده ام !))(240)
رهبران شيعى كوفه به ميزان خطر انتشار اين بيمارى پى برده و نسبت به تاءثير بد آن بـر هـر نهضت و قيامى آگاه بودند. آنان بسيار بيمناك بودند كه ممكن است مردم در هر قـيـامـى جـهـادى بـى وفـايـى كـنـند. به عنوان مثال مى بينيم سليمان بن صرد خزاعى در اجـتـمـاعـت نخست شيعيان مى گويد: ((اگر مى دانيد كه حسين را يارى مى دهيد و با دشمن او پـيكار مى كنيد، برايش نامه بنويسيد؛ و چنانچه بيم آن داريد كه بترسيد و سست شويد او را مفريبيد!))(241)
شـايـد عـلل سـه گـانـه فـوق را بـتـوان مـهـم تـريـن عـوامـل عـدم اقدام رهبران شيعه در راستاى تسلط بر اوضاع كوفه ، پيش از آمدن امام (ع )، دانست .(242)
حدود ماءموريت مسلم بن عقيل
مـاءمـوريـت مـسـلم بـن عـقـيـل (ع ) ايـن بـود كـه نـيـروهـاى دوسـتـدار اهـل بـيـت (ع ) و مـخـالفـان امـويـان در كـوفـه را سـازمـانـدهى و منظم كند و آنان را براى پذيرش هرگونه مسؤ وليتى در قيام و نهضت حسينى آماده سازد.
بـدون شـك رسـيدن به آمادگى و نيرويى در اين سطح نياز به وقت كافى داشت كه همه جوانب را بسنجد، شكاف ها را پر كند و نواقص معنوى و مادى كار را برطرف سازد. زيرا هـدف نـهـايـى تـنـهـا سـاقـط كـردن حـكـومـت مـحـلّى كـوفـه نـبـود؛ بـلكـه هـدف نهايى در اصـل آمـاده سـازى كوفه به عنوان مركزى براى يك رويارويى سرنوشت ساز، با سپاه شام بود.
مـاءمـوريـت اصلى مسلم بن عقيل تنظيم و سازماندهى حركت انقلابى كوفيان بود تا پس از آن كـه امـام حـسـيـن (ع ) بـه كـوفـه بـيـايـد، بـا بـرخـوردارى از جـايـگـاه بلندى كه در دل مـردم دارد، رهـبـرى قـيـام را بـه دسـت گـيـرد و در راه اهـداف كـامـل اش پـيـش بـبـرد. تـاءمـل در نـامـه مـسـلم بـن عـقـيل از كوفه به امام و روش و اسلوب بـرخـوردى بـا حـوادث ، چـه در زمـان نـعـمـان و يـا ابـن زيـاد، ايـن اصل را به خوبى نشان مى دهد.
مسلم از اين كه در يك رويارويى سرنوشت ساز با حكومت محلّى اموى درگير شود، تا آنجا كـه در اخـتيار او بود، خوددارى مى ورزيد. او بايد نيروى كافى آماده مى كرد و احتياطهاى لازم را براى ماءموريتى كه به خاطر آن امام (ع ) او را به كوفه فرستاده بود انجام مى داد، حـكـومـت مـحـلى كـوفـه نـيـز به نوبه خود از يك درگيرى تعيين كننده با جمعيّت هاى انقلابى خوددارى مى ورزيد؛ زيرا جز با رسيدن نيروى كمكى از شام قادر به انجام چنين كارى نبود.
تـاءمـل در اسـلوب و روش رفتار عبيداللّه زياد با حوادث كوفه به روشنى نشان مى دهد كـه ايـن سـركـش ـ در پـرتـو شـنـاخـت ديـريـنـه خود و پدرش نسبت به اوضاع سياسى ، اجتماعى و روحى كوفه آشنايى با رجال و قبايل آن شهر ـ با تيزهوشى ، خباثت و نيرنگ مـى كوشيد تا از اين بحران ، با وجود دشوارى آن ، بدون نياز به درخواست كمك از شام پـيروز بيرون آيد، تا بدين وسيله موقعيّت ادارى و مركزيت فرماندهى خود را نزد يزيد بن معاويه تقويت كند.
هـمـين طور هم شد و با استفاده از يك جاسوسِ ماهر، قيام را از درون دچار شكاف كرد و سپس با همدستى عمرو بن حجّاج زبيدى و چند تن ديگر از بزرگان خائن (243) براى دسـتـگيرى هانى و سپس براى آرام ساختن موج خشم مذحجيان كه به قصر يورش آوردند و بـازگـردانـدن آنـهـا و پـراكنده ساختنشان و سپس رسيدن به هدف اصلى يعنى دستگيرى مسلم بن عقيل (ع ) به نيرنگ بازى پرداخت .
ناچارى ... و تصميم نهايى
همان طور كه دستگيرى هانى از نظر ابن زياد دومين گام موفقيّت آميز ـ پس از گام نخست و ايـجـاد شـكاف در درون نهضت ـ در راه تلاش وى براى پايان بخشيدن به بحران كوفه در آن روز بـه شـمـار مـى آمـد، دسـتـگـيـرى هـانـى از نـظـر مـسـلم بـن عـقـيـل يـك نقطه عطف دشوار و خطرناك به شمار مى آمد كه او را از مسير تعيين شده اصلى خارج ساخت و ناچار ساخت براى پيشبرد وضعيت جارى كه ابن زياد با دستگيرى هانى بر او تـحـليل كرد. تصميمى استثنايى اتخاذ كند. زيرا مسلم در آن شرايط ناچار به انتخاب يكى از اين دو راه بود:
يكم : باقى ماندن بر خط سير تعيين شده اصلى و سازماندهى و آماده سازى و آماده باش . ليكن اين هدف پس از دستگيرى هانى دست يافتنى نبود، زيرا هانى بن عروه ـ سواى مجاهت اجـتـمـاعـى و ديـنـى و موقعيت بارزى كه در انقلاب داشت ـ نيرومندترين شخصيّت كوفه و داراى بـيشترين حامى قبيله اى در آن شهر بود. پس از آن كه ابن زياد او را دستگير كرد و بـا قـيـام جـدى و بـزرگ و فداكارانه اى از سويه قبيله او به طور خاص و حركت انقلاب به طور عام مواجه شد، از آن پس كوفه براى نجات هيچ كس ، از دست ابن زياد، قيام نمى كـرد. در ايـن صورت ادامه سازماندهى ، آماده سازى و آماده باش چه سودى داشت ؟ وانگهى ابـن زيـاد، پـس از آن هركس از اشراف بزرگان كوفه را كه مى خواست بدون هيچ مانعى دسـتـگـيـر مـى كـرد. مـعـنـاى ايـن كـار امـنـيـت نداشتن مسلم در كوفه بود؛ و بدون شك دومين شخصيتى كه بلافاصله پس از هانى دستگير مى شد او بود. زيرا هانى نيرومندترين و استوارترين دژى بود كه مى توانست از مسلم حمايت كند.
دوم : متوقف ساختن عمليات آماه سازى و آماده باش و حركت پيش از فراهم شدن شرايط، به حـكـم ضـرورت و نـاچـارى بـراى رويـارويى قاطع با حكومت محلّى اموى در كوفه ؛ و اين تنها انتخابى بود كه بلافاصله بايد انجام مى شد.
و چنين بود:
عـبـداللّه بـن حـازم بـكـرى گـويد:(244) به خدا سوگند پس از رفتن هانى به قـصـر مـن از سـوى مسلم ماءموريت يافتم كه به دنبالش بروم و ببينم كارش به كجا مى انـجـامـد. سـپس نزد مسلم رفتم و خبر را به او رساندم . آنگاه به من فرمان داد كه در ميان يـارانـم ، كـه سـراهاى اطراف را پر كرده بودند، نداى ((يا منصور ايت ))(245) سر دهم . من بيرون شدم و ندا دادم و مردم كوفه شتابان بر او گرد آمدند. مسلم عبدالرحمن بـن عـزيـز كـنـدى را بـه فـرمـانـدهى ربيعه گماشت و در مقدمه سپاه قرارش داد و گفت : پـيـشـاپـيـش مـن حـركـت كـن . مـسـلم بـن عـوسجه را بر مسلم بن عوسجه را بر مذحج و اسد فـرمـانـدهـى داد و گـفـت : فرود آى و فرمانده پيادگان باش . ابوثمامه صاندى را بر تـمـيـم و هـمـدان و عباس بن جعده جدلى را بر ساكنان مردم شهر فرماندهى داد و سپس به سوى قصر حركت كرد.))(246)
در روايـت ارشـاد بـه نـقـل از عـبـداللّه بـن حـازم آمـده اسـت 