: بـه خـدا سـوگـنـد من پيك ابن عـقـيـل به سوى قصر بودم تا ببينم كه كه هانى چه كرد. پس از آن كه او را زدند و بر زنـدان افـكـندند، بر اسبم سوار گشتم و نخستين كسى بودم كه خبر را به خانه مسلم بن عـقـيـل بردم . در اين هنگام زنانى از قبيله مراد گرد آمدند و فرياد ((يا عبرتاه و يا شكلاه ))(247) سـر مـى دادند. من نزد مسلم رفتم و قضيه را به او گزارش دادم . او به مـن فـرمـان داد مـيـان چـهار هزار تن از يارانش كه خانه هاى پيرامون او را پر كرده بودند بـروم و نـداى ((يـا مـنـصـور ايـت )) سـر دهـم و مـن چـنـيـن كـردم . اهل كوفه نيز ندا دادند و بر گرد مسلم جمع شدند. وى براى هركدام از سران چهارگانه پـرچـمـى بـسـت و آنـان را بـه فـرمـانـدهى قبايل كنده ، مذحج ، تميم ، اسد، مضر و همدان گـمـارد. مـردم يكديگر را صدا زدند و جمع شدند و اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام پيوسته جمع مى شدند.(248)
خـبـرى كـه طـبـرى از عـبـاس جـدلى ، يـكـى از فـرمـانـدهـان مـسـلم نقل مى كند شگفت آور است . مطابق اين خبر هرچه ياران مسلم به قصر نزديك تر مى شدند. از شمار آنها كاسته مى شد! ولى بار ديگر يكديگر را به سوى مسلم فرا مى خواندند و پـس از آن كـه هـمـراه مـردان قبيله مراد كاخ را در محاصره گرفت ، بر او گرد آمدند: ((... عـبـاس جـدلى گـويـد: مـا چـهـار هـزار تـن هـمـراه مـسـلم بـن عـقـيـل حـركـت كـرديـم هنوز به كاخ نرسيديم كه شمار ما به سيصد تن رسيد! مسلم همراه مردانى از قبيله مراد رفت و كاخ را به محاصره در آورد. سپس مردم كوفه يكديگر را صدا زدند و بر ما گرد آمدند. به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام به يكديگر مى پيوستند...))(249).
عـبـيـد اللّه زيـاد، پـس از زدن و زنـدانـى كـردن هـانـى و پس از آن كه توطئه مشترك او و شـريـح قاضى و عمرو بن حجاج زبيد براى باز گرداندن قبيله مذحج از كاخ و پراكنده سـاخـتـن جـمـاعـتـشـان قـريـن تـوفـيـق گـرديـد ـ از بـيـم آن كـه مـبـادا مـردم بـه او حـمـله كنند(250) ـ به سوى مسجد شتافت ، در حالى كه اشراف مردم و نگهبانان و خدم و حـشـم او را هـمـراهى مى كردند. منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد، اى مردم بـه فرمانبردارى خدا و پيشوايانتان چنگ زنيد. اختلاف و تفرقه مكنيد كه هلاك مى شويد، خـوار مـى گـرديد، كشته مى شويد، بر شما ستم مى شود و محروم مى گرديد. دوست تو آن كـسى است كه به تو راست مى گويد، و آن كس كه هشدار مى دهد عذرها را خواسته است .))(251)
روايت تاريخى در ادامه مى گويد:
((آنـگـاه آهـنـگ فرود آمدن كرد. هنوز از منبر پايين نيامده بود كه ديده بانان از سوى خرما فـروشـان بـا شـتـاب وراد مـسـجـد شـدنـد و مـى گـفـتـنـد: ابـن عقيل آمد! ابن عقيل آمد! و عبيد اللّه به سرعت وارد قصر شد و درها را بست .))(252)
در روايـت ابـن اعـثـم آمـده اسـت : هـنـوز ابـن زيـاد اين خطبه را به پايان نرسانده بود كه فـريـادى شـنـيـد. گـفـت : اين چه صدايى است ؟ گتفتند: يا امير، مواظب باشيد كه مسلم بن عقيل همراه همه كسانى كه با او بيعت كرده اند حركت كرده است ! عبيد اللّه از منبر پايين آمد و شتابان وارد كاخ شد و درها را بست .))(253)
در روايـتـى ديـگـر آمـده اسـت : عبيد اللّه پس از شنيدن خبر آمدن مسلم ، به كاخ پناه برد و درها را بست ، مسلم پيش آمد و قصر را در محاصره گرفت . به خدا سوگند اندكى نگذشت كـه مـسـجـد از جمعيّت پر شد، آنان تا شب هنگام به يكديگر مى پيوستند و در نتيجه كار بر عبيد اللّه سخت شد.))(254)
((مـسـلم بـن عـقـيـل ـ رحـمـة اللّه ـ در هـمـيـن هـنـگـام پيشروى به سوى او را آغاز كرد. در اين حـال هـجـده هـزار تن يا بيشتر همراهش ‍ بودند و بزرگان و افراد مسلح در ركابش حضور داشـتـنـد. ايـنـان بـه عـبـيـداللّه زيـاد دشـنـام مـى دادنـد و پـدرش را لعـنـت مـى كردند.))(255)
((مـردم بـا ابـن عـقـيـل بودند و تا شبانگاه تكبير مى گفتند و به يكديگر مى پيوستند و كارشان استوار بود.))(256)
((كـار بـر عـبيد اللّه تنگ شد و مهم ترين كار وى اين بود كه در قصر را محكم چسبيد. در ايـن حـال بـيـش از سـى نـگـهـبـان و بـيـست تن از اشراف مردم و خانواده و دوستانش با وى نبودند.))(257)
اقدام اشراف و دوستدارن ابن زياد
بزرگان كوفه و دوستداران ابن زياد ـ آنهايى كه به دنياى وى چشم دوخته بودند و از خشونتش هراس داشتند ـ پس از شنيدن خبر وضعيتى كه در قصر و اطراف آن براى او پيش آمـده اسـت ، مـخـفـيـانـه به او مى پيوستند تا حضورشان را نزد وى به اثبات برسانند. روايـت تـاريـخـى مـى گـويـد: ((اشـراف مـردم از در مقابل دارالروميين ، به ابن زياد مى پيوستند.))(258)
كار با سنگ و دشنام آغاز شد!
تـنها كارى كه همراهان ابن زياد در قصر، يعنى اشراف دوستدار وى و پاسبانان و خدم و حـشـم انـجـام دادنـد ايـن بـود كـه از بـالاى قصر بر مردم مشرف شوند تا آنها را ببينند. پاسخ جمعيّت به پا خاسته چيزى جز سنگ و دشنام به ابن زياد و پدرش نبود. ((آنها كه بـا ابـن زيـاد در كـاخ بـودنـد، از بـالا جـمـاعت را مى نگريستند و بيم داشتند كه با سنگ بينندشان و ناسزا گويند و عبيد اللّه و پدرش را دشنام دهند.))(259)
سپس تير بود و كلوخ !
دنـيورى گويد: ((عبيداللّه همراه حدود دويست تن از كسانى كه آن روز در مجلس وى حاضر بـودنـد از اشـراف كـوفـه و يـاران و پـاسبانان ، در كاخ پناه گرفتند. آنان بر ديوار قـصر ايستادند و به سوى مردم كلوخ و تير پرتاب مى كردند و آنان را از نزديك شدن به كاخ باز مى داشتند. كار آنان تا شب همين بود!))(260)
آنگاه اقدام هاى بازدارانده آغاز و پرچم هاى دروغين امان برپا شد!
طبرى گويد: ((عبيداللّه كثير بن شهاب بن حصينى حادثى را فرا خواند و فرمان داد كه هـمـراه آن دسـتـه از مـذحـج زيـر فـرمانش ‍ بيرون رود و در كوفه بگردد و مردم را از ابن عـقيل باز دارد و از جنگ بترساند و از كيفر سلطان بر حذر دارد. به محمد بن اشعث فرمان داد تـا بـا كـِنـديـان و حـَضرَموتيان زير فرمانش بيرون رود و براى هر كس از مردم كه نزدش بيايد پرچم امان ببند. به قعقاع بن شورذ هلى ، شبث بن ربعى تميمى ، حجّار بن ابـجـر عجلى ، شمر بن ذى الجوشن عامرى نيز همين فرمان را داد و ديگر بزرگان را نزد خـود نـگـهـداشـت كـه از آنـان كـمـك بـگـريـد. زيـرا شـمـار مـردم هـمـراه وى انـدك بود.))(261)
دستگيرى دو تن از مجاهدان
طـبـرى در ادامـه روايـتش مى نويسد: ((كثير بن شهاب (262) بيرون شد و مردم را پـيـوسـتـه از پـيـوسـتـن بـه ابـن عـقـيـل بـاز مـى داشـت . ابـو مـحـنـف بـه نـقـل از ابن جناب كلبى گويد: كثير يكى از مردان قبيله مكب به نام عبدالاعلى بن يزيد را ديـد كـه سـلاح بـرگـرفـتـه و بـا چـنـد تـن از بـنـى فـتـيـان آهـنـگ ابـن عقيل را دارد. او را گرفت و در كاخ نزد ابن زياد برد و موضوع را گزارش داد.
عبد الاعلى خطاب به ابن زياد گفت : ((آهنگ تو را داشتم .))
گفت : از پيش خود با من وعده نهادى ؟؛ آنگاه دستور به حبس وى داد.
مـحـمـد بـن اشـعـ