 نـيـز رفـت تـا در نـزديـكـى خـانـه هـاى بـنـى عـمـار ايـسـتـاد. در ايـن حـال عـمـارة بـن صـلحـب از كـه سـلاح پـوشـيـده بـود و آهـنـگ ابـن عـقـيـل داشـت ، آمـد. مـحـمـد او را دسـتـگـيـر كـرد و نـزد ابـن زيـاد فرستاد كه او را به حبس افكند.))(263)
مسلم براى مقابله با ابن اشعث نيروى نظامى مى فرستد!
مـسلم پس از آگاهى بر اقدام دسته هاى ابن زياد به فرماندهى كثير بن شهاب ، محمد بن اشـعـث قـعـقـاع ، شـمـر، شـبـث و حـجّار براى دور كردن مردم از وى و قطع كمك و دستگيرى مـجـاهـدانـى را كـه از نـواحـى كـوفه به وى مى رسيدند نيروى نظامى را به فرماندهى مـجاهد، عبدالرحمن بن شريح شبامى از مسجد اعزام كرد تا ابن اشعث راشكست دهد و به كاخ بـاز گـردانـد، در روايـت طـبـرى آمـده اسـت : ((ابـن عـقـيل عبدالرحمن بن شريح شبامى را از مسجد به سوى محمد بن اشعث فرستاد. وى پس از ديـدن كـثـرت نـيـروهـايى كه به جنگ وى آمده اند آغاز به عقب نشينى كرد ـ وقعقا بن شور ذهـلى بـه مـحـمـد بـن اشـعـث پـيـام داد كـه مـن از عـرار بـه ابـن عـقـيـل رسـيـده ام ـ و مـحـمـد از جايگاهش عقب نشست و از جانب دارالمروميين خود را به ابن زياد رساند.))(264)
گـويـا نـيـروهـاى مـسلم نه تنها مجموعه محمد بن اشعث ، بلكه همه دسته هايى را كه ابن زيـاد بـراى بـر افـراشـتـن پرچم امان و شكست دادن مردم و دستگيرى انقلابيون فرستاده بود، شكست دادند. به اين دليل كه اين دسته ها با فرماندهانشان بار ديگر به كاخ باز گشتند؛ و به احتمال قوى آنان شكست خورده عقب نشسته بودند. در اين ميان عبيداللّه زياد از هـمـه بـيـسـتـر مـى تـرسـيد. روايت طبرى مى گويد: ((هنگامى كه كثير بن شهاب ، محمد و وقـعـقـاع با خويشاوندان زير فرمان خويش نزد عبيداللّه آمدند، كثير خطاب به وى گفت : خـداونـد كـار امـيـر را راسـت گـرادنـد، بـسـيـارى از مـردم شـامـل اشـراف و پـاسـبانان و خانواده و دوستان شما در قصر با شما هستند، ما را به جنگ آنان بفرست ! ولى عبيداللّه نپذيرفت و براى شبث بن ربعى پرچمى بست و او را بيرون فرستاد!))(265)
سپس جنگ بود و جنگ
تـاريـخ دربـاره اين كه دسته شبث بن ربعى چه كرد. چيزى نمى گويد! ولى برخى از مـتـون تـاريـخـى اشـاره بـه وقـوع جنگى شديد دارد. در روايت ابن اعثم كوفى آمده است : ((يـاران عـبـيـداللّه سـوار شـدنـد و مـردم بـا هـم در آمـيـخـتـنـد و سخت پيكار كردند. در اين حـال عـبـيـداللّه زيـاد و گـروهـى از اهـل كـوفه از بالاى ديوار كاخ جنگ مردم را تماشا مى كردند!))(266)
ولى ابـن نـمـا خـبـرى را نـقـل مـى كـنـد كـه مـحتوايى خاص دارد .م او مى نويسد كه بيشتر اشـرافـى كـه بـا مـسـلم بـيـعت كرده بودند، بيعت خود را شكستند و پيش از آن كه به جنگ عبيداللّه برود او را ترك گفتند. از روايت وى استفاده مى شود كه جنگ سخت ميان طرفين تا شـب ادامـه يافت ! او مى گويد: مسلم پس از دريافت خبر هانى (267)، با گروهى از كسانى كه با وى بيعت كرده بودند، به جنگ عبيداللّه رفت . اين هنگامى بود كه مشاهده كـرد هـمـه اشـرافـى كـه بـا وى بيعت كرده بودند، آن را شكسته و به عبيداللّه پيوسته بـودنـد. سـپـس عـبـيـداللّه در دارالاماره پناه گرفت و تا فرارسيدن شب به سختى پيكار كردند.))(268)
چرا انقلابيون به كاخ حمله نكردند!؟
ايـن پـرسـشـى اسـت بـجا و ممكن است به ذهن همه كسانى كه داستان حوادث كوفه را مورد تـفـكـر و تـاءمـّل قـرار مـى دهـنـد خـطـور كـنـد، تـا هـنـگـامـى كـه سـؤ ال كننده ، با همه متون تاريخى مربوط به رويدادهاى اين دوره ، و شواهد آشكار و پنهان پراكنده موجود در اين باره آگاه نشود و يا پاسخ قانع كننده اى از كسى كه نسبت به اين موضوع احاطه كامل داشته باشد، نشنود، حيران و شگفت زده مى ماند.
از مـجـمـوعـه ايـن متون مى توان مجموعه ملاحظه هايى را كه پاسخ اين پرسش را روشن و معين سازد، يادآور گرديد:
1 ـ پـيـش از ايـن يـاد آور شـديم تصميم به رويارويى با حكومت محلى كوفه ، يك استثنا بـود كـه بـر اسـاس ضـرورت اتـخاذ شد و مسلم ناچار گرديد از مسير اصلى خود در راه تـكـمـيـل و آمـاده سـازى روحـى و عـمـلى بـيـعـت كـنـنـدگـان بـراى تـحـمـل دشـوارى هـايـت قـيـام هـمراه امام (ع ) خارج گردد. مدّت دو ماهى كه مسلم از ورود به كوفه تا محاصره قصر سپرى كرد، براى انجام چنين كارى كوتاه بود.
بـنـابـرايـن مـسـلم كـاخ را بـا گـروه هـايـى مـحاصره كرد كه بيشترشان آمادگى كافى نداشتند. آنان از جنبه معنوى گرفتار ضعف روحى و سستى معنوى بودند. دنيا را دوست مى داشـتند، عافيت طلب و سلامت خواه بودند و از مرگ كراهت داشتند؛ آنان آرزوى پيروزى مسلم يـا امـام (ع ) را داشـتـنـد، ولى بـدون آن كـه رنـجـى را بـر خـود هموار كنند! نام سپاه شام پيوسته تن آنان را به لرزه مى افكند و احساس ترس و مذلّت را در آنان برمى انگيخت . از جـنـبـه عـملى ـ در ميان بيشترشان ـ ارتباط قبيله اى به مراتب از ارتباط دينى قوى تر بـود؛ و ايـن خطرناك ترين عاملى است كه مى تواند هميشه و در همه زمان ها به حركت هاى ديـنـى و انـقـلابـى در جـهـان اسـلام ، زيـان برساند. از اين گذشته مردم نيرو، اسلحه ، مال ، آموزش ، و ابزار و اسلوب ارتباط و امثال آن را در اختيار نداشتند.
آنـچـه را كـه ما در اينجا يادآور شديم ، خواننده در دلالت برخى متون تاريخى ، روشن و آشـكـار مـى يـابـد. عـبـاس بـن جـعـده جـدلى ، يـكـى از پـرچـم داران سـپـاه مـسـلم بـن عـقـيـل ، مـى گـويـد: ((چـهـار هـزار تـن هـمـراه مـسـلم بـن عـقـيـل بـيـرون شـديـم . هـنـوز بـه قـصـر نـرسـيـديـم كـه شـمـار مـا بـه سـيـصـد تـن رسـيـد!))(269) ابـن نـما نقل مى كند كه مسلم پيش از حمله به قصر احساس شكست كـرده زيـرا ديـد كـه بـيـشـتـر اشراف بيعت كننده با وى ، نقض عهد كرده با عبيداللّه شده اند!))(270)
از ديـگر مثال هايى كه نشان دهنده برترى انتساب قبيله اى بر رابطه دينى است ، روايت طـبـرى اسـت كه مى گويد: ((ابن زياد كثير بن شهاب را فرا خواند و فرمان داد كه همراه مـذحـجـيـانِ زير فرمان خويش بيرون شود و در كوفه بگردد و از مردم بخواهد كه از ابن عقيل دست بردارند و آنان را بترساند و از كيفر سلطان بر حذر دارد؛ و به محمد بن اشعث فـرمـان داد كـه كـسـانـى از كـنـده و حـضـرت مـوت كـه فـرمـانـبـردار وى هـسـتـنـد بـيرون شود...))(271)
خود همين روايت نيز به تنهايى به پايين بودن حالت معنوى مردم در آن روز اشاره دارد؛ و اين چيزى بود كه ابن زياد به خوبى در مردم و بزرگانشان سراغ داشت !
2 ـ پـراكـنده شدن قبيله مذحج و بازگشت آنان از قصر و باقى ماندن هانى در بندن و در معرض خطر قتل ـ پس از اجتماع همه شاخه هاى مذحج براى آزاد سازى يا گرفتن انتقام وى ـ بـعدها تاءثير بسيار بدى بر اقدامى كه مسلم براى رهايى او انجام داد گذاشت . زيرا اى اقـدام شكست خورده به مردم چنين القا كرد: آنگاه كه مذحج قبيله هانى و بزرگ ترين و نـيـرومـنـدتـريـن قبايل كوف