ه موفق به رهايى وى نگشته و يا به بودن وى در بند ابن زيـاد رضـايـت داده اسـت ، چـرا بـايـد مـسـلم براى رهايى او پافشارى كند؟! آيا او با اين نـيروى تلفيقى و متنوع خود مى تواند آنچه را كه مذحج از عهده آن برنيامده ، محقق سازد؟ هدف ابن زياد و عمروبن حجاج و ديگران نيز همين بود.
ايـن ، خـود از عـوامـلى بود كه در دل مردمان سست ايمان كوفه ـ كه كم هم نبودند ـ درباره تـوان مسلم براى تحقق خواسته هايش ‍ ايجاد شك مى كرد؛ و موجب گرديد كه همت و عزمشان سست گردد و از گرد او پراكنده شوند.
هرگاه به ياد بياوريم كه حادثه اجتماع مذحج و محاصره قصر و بازگشت آنها، با قيام مسلم و رفتن وى با همراهانش براى محاصره كاخ ـ با اختلافى بسيار اندك ـ همزمان بود، درخـواهـيـم يـافـت كـه رهـبـرى انـقـلاب بـراى زدودن ايـن تـاءثـيـر بـد روانـى حاصل از شكست و بازگشت ، زمان كافى در اختيار نداشت .
شايد همين اثر روحى بد، تفسيرى براى كاهش نيروهاى مسلم در آغاز امر باشد. همان طور كـه فـرمـانـده ، عـبـاس جـدلى مـى گـويـد: ((چـهـار هـزار تـن بـا مـسـلم بـن عقيل بيرون شديم ولى هنوز به قصر نرسيده بوديم كه شمار ما به سيصد تن رسيد!))
3 ـ از ظـاهـر بـرخـى متون تاريخى چنين بر مى آيد كه مسلم ، تنها كمتر از 13 هچده هزار نـفـرى را كـه بـنـا بـر مـشهور با وى بيعت كرده بودند (چهار هزار نفر) در محاصره كاخ شـركـت داد. روشـن اسـت كه بقيه اين گروه ـ كه در آغاز محاصره كاخ شركت نداشتند ـ در داخـل و اطـراف و نـواحـى كـوفه پراكنده بودند. گويا مسلم كسى فرستاد تا از تصميم استثنايى اش آنان را آگاه سازد و براى پيوستن به وى به حركت درآورد. آنهايى كه در داخـل كـوفـه بـودنـد، تـوانـسـتـنـد پـيـش از فـرا رسـيـدن شـب بـه مـسـلم بـپـيـونـدنـد. دليـل ايـن سخن ، گفتار فرمانده ابن عباس جدلى است كه گفت : ((... سپس مردم همديگر را به سوى ما فرا خواندند و اجتماع كردند، به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از مردم و رعـيـت پـر شـد و تـا شـب پـيـوسـتـه مـى آمـدنـد...))(272) مـسـلم بـه دنبال نيروهاى خود در بيرون كوفه نيز فرستاد، ولى گويا آنان هنگامى موفق به آمدن داخـل كـوفـه گـشـتـنـد كـه مـردم پراكنده گشته بودند، محاصره پايان يافته و اوضاع دگـرگـون شـده بـود؛ مانند دسته اى كه مختار آورده و دسته اى كه عبداللّه بن حارث بن نـوفـل آورد. اينان هنگامى به كوفه درآمدند كه كار پايان يافته بود. در نتيجه پس از آن كـه بـر آن دو تـن روشـن شـد كـه مـسـلم و هـانـى بـه قتل رسيده اند، مختار ناچار مدّعى شد كه براى حمايت عمرو بن حريث آمده است . در روايتى تـاريـخى آمده است : ((مختار هنگامى قيام مسلم در روستاى خود به نام خطوانيه به سر مى بـرد. آنـگاه با پرچمى سبز، دوستدارانش را به حركت آورد؛ و عبداللّه بن حارث پرچمى سـرخ حـمـل مـى كـرد. مـختار پرچمش را بر در خانه عمرو بن حريث فرو برد و گفت : آهنگ دفاع از عمرو را داشتم ! براى آن دو توضيح داده شد كه مسلم و هانى كشته شده اند و از آنان خواسته شد كه زير پرچم امان ، نزد عمرو بن حريث درآيند؛ و آن دو چنين كردند. ابن حريث گواهى داد كه آن دو از مسلم دور بوده اند و ابن زياد پس از ناسزاگويى و زدن با چوبدستى بر سر و صورت مختار و شكافتن چشم وى ، آن دو را به زندان افكند؛ كه تا هنگام قتل حسين (ع ) در زندان باقى ماندند.))(273)
از ايـنـجا دانسته مى شود كه مسلم مدّت زيادى از آن روز را صرف جمع آورى نيروها كرد و مـنـتـظـر رسـيـدن بـاقـيـمـانـده بـود. او قـصـد داشـت كه پس از آن دست به عمليات نظامى سـرنـوشت ساز بزند كه منجر به فتح قصر در برابر انقلابيون شود و بر آن تسلط يابد و ساكنانش را زير فرمان خويش درآورد.
4 ـ هـركـس بـا اخـلاقيات عالى اهل بيت و تربيت شدگان مكتب آنان آگاه باشد و ضرورت هـاى سـيـاسـى و اجـتـمـاعـى را درك كـنـد، تـرديـد نـخـواهـد كـرد كـه مـسـلم بـن عقيل به شدّت خواستار سلامت هانى بن عروه بوده و نهايت تلاش را داشته كه بتواند به رغـم خـواست ابن زياد و پيروان او از بزرگان و اشراف كوفه ، او را برهاند و با حفظ عزت و مقام و كرامتش او را آزاد سازد.
زيرا هانى مؤ من و مظلوم بود و وجودش اهميّت داشت ؛ و در صورت امكان ، رهايى و يارى و اكـرامـش ، امـرى واجب بود. اهمّيّت هانى ـ گذشته از نقش بارز وى در انقلاب ـ در اين بود كـه وى مـحـور اجـتماع قاطبه قبيله مذحج بود. اگر او به وسيله نيروهاى انقلاب ـ به رغم خـواسـت ابـن زيـاد ـ با عزت و پيروزمندانه آزاد مى شد، موجب عزّت و تقويت جايگاه بلند وى در مـيـان كـوفـيـان ، بـه ويـژه قـبـيـله مـذحـج مـى گـرديـد. بـا آزادى عـزتـمـنـدانـه و سرافرازانه رئيس قبيله مذحج ، اينان فضيلت انقلاب را احساس مى كردند و از آن پس همه در راسـتـاى كمك به انقلاب و پيوستن به آن تا پايان كار فرمانبردار هانى مى گشتند. پـوشـيـده نماند كه موارد ياد شده موجب ذلّت حكومت اموى و شكستن اقتدار و تضعيف آنان مى شـد. آنـچـه گـفته شد بر اين فرض ‍ استوار است كه رويارويى ميان انقلابيون و حكومت به آزادى هانى منتهى مى گرديد.

 
 
از ايـن جـا خواننده متتبع مى تواند يقين پيدا كند كه انقلابيون قصد درگيرى با قصر را داشتند و به اين منظور نقشه اى طرح كردند كه تضمين كننده سلامت هانى نيز باشد.
5 ـ شـواهـد تـاريـخـى اى وجـود دارد كـه نـشـان مـى دهـد كـه نـيـروهـاى عـبـيـداللّه در طول آن روز ـ روز محاصره قصر ـ رو به افزايش ‍ نهاد، به طورى كه موفّق شد عمليات درگيرى انقلابيون با كاخ را تا شب به تاءخير اندازد.
آرى ، شـادى هـمان نقلى درست باشد كه مى گويد در آغاز امر كه نيروهاى مسلم به سوى قـصر آمدند، جز سى مرد از پاسبانان و بيست مرد از اشراف مردم و خاندان و دوستانش با وى نـبـودنـد. ليـكـن اشـراف و بـزرگـانـى كـه بـه ابـن زيـاد تـمـايـل داشـتـنـد و يا مى ترسيدند كه خطرى از سوى او متوجه آنان گردد، ناچار شدند همراه دوستان و قبايل پيروز خود مخفيانه و به تدريج وارد قصر گردند: ((اشراف مردم از درب واقـع در سـوى دارالرومـيـيـن نـزد ابن زياد مى آمدند...))،(274) تا آن كه شمار آنها به آنچه در روايت دينورى آمده است رسيد؛ ((آنان دويست نفر بودند و بر ديوار كـاخ بـالا رفـتـنـد و به سوى مردم كلوخ و تير مى افكندند و آنان را از نزديك شدن به ديوار كاخ باز مى داشتند. آنان تا شب هنگام به اين كار ادامه دادند.))(275) آنگاه شمار آنها رو به فزونى نهاد تا آنجا كه كثير در گفت و گوى با ابن زياد از آنان به ((بـسـيـار)) تـعـبـيـر كـرد و گـفـت : ((خـداوند كار امير را راست گرداند، شمار بسيارى از اشـراف مردم و پاسبانان و خانواده و دوستدارانت در قصر با تواند، ما را به سوى آنان بفرست !))(276)
بـنـابـرايـن نـيروى ابن زياد رو به فزونى نهاد، به طورى كه مى توانست در برابر انـقـلابـيون مقاومت و آنان را از كاخ دور كند و درگيرى را تا فرا رسيدن شب به تاءخير اندازد.
گذشته از اين روشن است كه استيلاى بر 