قصر با وجود نيروى حاضر در آن با يك ساعت مـحاصره انجام پذير نيست . علاوه بر آن روز نيز رو به پايان بود. تهاجم به كاخ با آن بناى محكم كه ابن زياد درهاى بزرگش با بسته بود، سودى نداشت ؛ و مانند حمله به يـك صـخـره سـخـت بود. كاخ بسيار استوار بود و باقى ماندن آن تا به روزگار ما، با وجـود گـذشـت 1500 سـال ، حـكـايـت از اسـتوارى آن دارد. براى درك استحكام و بزرگى ديـوارهـاى قـصـر هـمـيـن انـدازه بـس اسـت كـه تصور كنيم شحنه ها روى آن راه مى رفتند. بـنـابـراين در چنين شرايطى ، اگر محاصره براى مدتى طولانى ادامه مى يافت ، براى مـثـال سـاكـنـانـش تـسـليـم مـى گـشـتـنـد، و يـا آن كـه دسـت كـم هـانـى را آزاد مـى كردند.))(277)
6 ـ تـاءمـل در مـتون تاريخى اى كه از درگيرى ميان طرفين سخن مى گويد، نشان مى دهد كـه انـقـلابـيـون بـه رهـبـرى مـسلم نقشه خود براى درگير شدن با كاخ را اجرا كردند و بـراى كـسب پيروزى به سختى جنگيدند. نيروهاى ابن زياد نيز تا سر حد جان تا شب از قـصـر دفـاع كـردنـد. ابن اعثم كوفى در اشاره به اين موضوع گويد: ((ياران عبيداللّه بـرنـشـسـتـد و دو گروه با يكديگر درآويختند و سخت پيكار كردند.))(278) ابن طـاووس گـويد: ((ياران او (عبيداللّه ) و ياران مسلم با يكديگر جنگيدند.))(279) ابن نما گويد: ((آنان به سختى پيكار كردند تا آن كه شب فرا رسيد.))(280)
شام سياه فرا مى رسد!
طبرى گويد: ((... مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مى گفتند و سوار بر اسب و پـيـاده ، در رفت و آمد بودند و كارشان استوار بود. عبيداللّه در پى اشراف فرستاد و آنـان را نزد خويش گرد آورد و گفت : خود را به مردم نشان بدهيد و فرمانبرداران را وعده فزونى و كرامت دهيد و سركشان را از محروميت و كيفر بترسانيد و به اطلاعشان برسانيد كه لشكر شام به سوى آنان در حركت است .))(281) در روايت دينورى آمده است : ((هـر يـك از شـمـا از گـوشـه اى از قـصـر بـالا رويـد و مـردم را بـتـرسـانـيـد! بـه دنبال آن كثير بن شهاب ، محمد بن اشعث ، قعقاع بن شور، شبث بن ربعى ، حجّار بن ابجر و شـمـر بـن ذى الجـوشـن بـالا رفـتـنـد و نـدا در دادنـد: اى اهـل كـوفـه ! از خدا بترسيد و به سوى فتنه مشتابيد و ميان اين امت تفرقه ميفكنيد! كارى نـكـنـيـد كـه سـپـاه شـام بر شما هجوم آورد! شما ضرب شست آنان را چشيده و قدرتشان را آزموده ايد! ياران مسلم با شنيدن گفتار آنان تا اندازه اى سست شدند!))(282)
طـبرى داستان اين پايان غم انگيز را از زبان عبداللّه بن حازم چنين ادامه مى دهد: ((اشراف بـر مـا مشرف گشتند. آنگاه كثير بن شهاب تا نزديك غروب آفتان با مردم سخن گفت . او گـفـت : اى مـردم بـه خـانواده هاى خود بپيونديد و در شرّ مشتابيد و خود را به كشتن مدهيد. سپاهيان اميرالمؤ منين يزيد اينك در راهند؛ و امير با خداى خويش عهد كرده است كه اگر به جـنـگ بـا او ادامـه دهـيـد و هـمـيـن امـشب باز نگرديد، فرزندانتان را از مقررى محروم سازد و جـنـگـجـويـانـتـان را بدون مزد به جنگ هاى شام بفرستد. بى گناه را به جاى گناهكار و حـاضـر را بـه جـاى غـايـب بـگـيرد، تا آن كه در ميان شما هيچ نافرمانى نماند مگر كيفر آنچه را به دست خود بر جان خويش خريده است بچشد.
ديگر اشراف نيز همانند او سخن گفتند!
مردم با شنيدن سخنان آنها، كم كم پراكنده شدند و بازگشتند.))(283)
آنگاه شكست از درون آغاز شد
ديـنـورى گـويد: ((مرد بود از اهل كوفه كه مى آمد و به پسر و برادر و پسرعمويش مى گفت : برگرد، ديگران هستند. زن بود كه مى آمد و به پسر و همسر و برادرش مى چسبيد تا باز گردد!))(284)
طـبـرى گـويـد: ((زن بـود كه نزد پسر و برادرش مى آمد و مى گفت : بازگرد، ديگران هـسـتـنـد! مـرد بـود كـه نـزد پـسـر يـا بـرادرش مـى آمـد و مـى گـفـت : فـردا كـه اهـل شـام سـر برسند با جنگ و شرارت چه خواهى كرد؟! باز گرد! سپس او را مى برد؛ و مردم پيوسته پراكنده مى شدند و صحنه را ترك مى گفتند...))(285)
ابـن اعـثـم گـويـد: ((چـون مـردم ايـن سـخـنـان را شـنـيـدنـد پـراكـنـده شـدنـد و از مسلم بن عـقـيـل ـ رحمة اللّه ـ كناره گرفتند. آنان به يكديگر مى گفتند: چرا بايد به سوى فتنه بشتابيم و حال آن كه مى دانيم جماعت اهل شام سوى ما مى آيند! بهتر همان كه در خانه هامان بنشينيم و اينان را ترك بگوييم تا آن كه خداوند ميان آنان را اصلاح گرداند... سپس با سپرى شدن روز مردم نيز آغاز به پراكنده شدن كردند...))(286)
دلايل شكست
شكست و فروپاشى سريع نيروهاى طرفدار مسلم در برابر حمله دشمن ، كاشف از آن است كه اين اجتماع آمادگى روحى لازم را براى اين رويارويى و پذيرش مسؤ وليت هاى پس از آن پيدا نكرده بود. آنان بايد از نظر روحى آماده مى شدند و دوستى دنيا، ترس از مرگ ، سـلامـت خـواهى ، عافيت طلبى و تن دادن به ذلت را از جان خويش مى زدودند. زيرا در اين صـورت بـود كـه مـى تـوانـسـتـنـد از اطـاعـت بـاطـل بـا عـلم بـه باطل بودنش و كوبيدن حق ، با علم به حق بودنش ، رهايى يابند.
اين دو بيمارى كه پس از سقيفه در وجود مسلمانان نفوذ كرد، با حوادث انحرافى پس از آن شـدت يـافـت . اين دو بيمارى به ويژه در شخصيت كوفيان بسيار شديد بود و در دوران پـس از صـفـيـن ، بـه ويـژه در آن دورانـى كـه مـعـاويه صحنه را از مخالفانش پاك كرد، مـسـتـحـكـم گـرديـد.(287) تـا آنـجـا كـه نام ((سپاه شام )) يا ((لشكر شام )) يا ((ارتش شام )) در آن روز به ويژه تن كوفيان را مى لرزاند. چرا كه به وسيله اين سپاه بـدبـخـتى و سختى هاى بسيارى به آنان چشانده بودند. مردم در دوران معاويه از سياست هـاى قـهـرآمـيز او رنج فراوان مى بردند؛ چرا كه همه جوانب زندگى شان را با خوارى و ذلت تـواءم سـاخـتـه بـود. رويـارويـى بـا سـپـاه شـام بـراى اكـثريت كوفيان به معناى رويـارويـى بـا دشـمـنـى بـود كه به هيچ عهد و پيمانى اهمّيّت نمى دهد. و از هتك حرمت و ناموس و قتل مردم بى سلاح و بى گناه و قطع جيره و ندادن مقرريشان باك ندارد.
ايـن بـدان مـعـنـا نـيـسـت كـه هـيـچ انسان نيكى در ميان طرفداران مسلم نبود. در كوفه مردان اهـل عـقيده و جهاد و شخصيت هاى والاى اسلامى كه راه و روش آنان بر پايه قرآن بود نيز حـضـور داشـتـنـد. ولى شـمـار آنـان نـسـبـت بـه مـجـمـوع اهـل كـوفه بسيار اندك بود. براى اثبات اين مدعا كافى است مجموع آنهايى كه امام حسين (ع ) را يارى دادند، با مجموع آنهايى كه وى را ترك گفته ، پيمان او را شكستند و در جنگ و كشتن وى از دشمنانش پيروى كردند، مقايسه كنيم .
اگر آن توده انبوهى كه با مسلم بيعت كرد، از آمادگى تربيتى و اصلاح روحى كافى و كـامـل بـرخـوردار مـى بـود، ايـن چنين با شتاب و هولناك از گرد مسلم پراكنده نمى شد و شـمـارى از آن مـردان قـرآنـى بـا اراده هـاى قوى و عادى از ضعف روحى ، كه مردن و كشته شـدن در راه خـدا را بـه خـاطـر ديـدارش دوست مى دارند و از دنياى بدون عزّت بيزارند و پـايـبـنـد زمين نمى شوند و ذلت از آنان دور است ؛ كسانى كه [چون ] مردم به آنها گفتند كـه 