ـردم بـراى نـبـرد شما گرد آمده اند از آنها بترسيد، ايمانشان زيادتر شد و گفتند: خـداونـد ما را بسنده و بهترين حامى است ؛(288) چنانچه با مسلم باقى ماندند مى توانستند نقشه وى را به پيروزى برسانند و ابن زياد را شكست دهند.
بار ديگر شب كوفه را فرا گرفت ... و مسلم تنها ماند
ابـن اعـثـم كـوفـى گـويـد: ((هـنـوز خـورشـيـد غـروب نـكـرده بـود كـه مـسـلم بـن عـقيل ماند و ده سوار از يارانش ، نه كمتر و نه بيشتر، تاريكى با روشنى درآميخت و مسلم براى گزاردن نماز مغرب به مسجد اعظم رفت ؛ و آن ده تن نيز او را ترك گفتند!
بـا مـشاهده اين وضعيت بر اسب خويش نشست و در كوچه هاى كوفه به راه افتاد. زخم ها او را ناتوان كرده بود، تا آن كه به خانه زنى به نام طوعه رفت ...))(289)
مفيد گويد: ((... چون شب فرا رسيد و مسلم نماز مغرب را گزارد، بيش از سى تن با او در مسجد نبودند. او با مشاهده اين وضعيت به سوى خانه هاى كنده به راه افتاد هنوز به آنجا نرسيده بود كه جز ده تن با وى نبود. از آنجا كه خارج شد، حتى يك تن كه راه را به او بـنـمـايـد نـمـانـده بـود. او مـتوجه شد كه نه راهنمايى ديده مى شود و نه كسى او را به مـنـزل خـود مـى بـرد و نـه در صـورت حـمله دشمن كسى از او دفاع مى كند. سرگردان در كوچه هاى كوفه مى گشت و نمى دانست كه به كجا مى رود، تا آن كه به سوى خانه هاى بنى جبله از كنده رفت . او رفت تا به خانه زنى به نام طوعه رسيد...))(290)
دينورى گويد: ((مسلم نماز عشا را در مسجد به جاى آورد. در حالى كه بيش از سى تن با او نـبـودنـد. با ديدن اين وضعيت پياده بازگشت و آنان نيز با وى به راه افتادند. او به سوى كنده رفت . اندكى كه رفت متوجه شد كه هيچ كس با او نيست . به انسانى كه راه را بـه او بـنماياند نيز بر نخورد. حيران و سرگردان در تاريكى شب به راه افتاد تا آن كـه بـر كـنـده وارد شـد. در ايـن هـنـگـام زنى از همراهى كنندگان مسلم ، بر در خانه منتظر پسرش بود...))(291)
درنگ و نگرش
اين مهم ترين روايت هاى تاريخى بود كه به ما گفت ، چگونه مسلم روز را به شب برد.
طـبـق روايـت الفتوح ، مسلم زخم هاى بسيارى به تن داشت . اين امر نشان آن است كه در جنگ هـاى پـيـرامون قصر، خود او شركت جسته بود، و تنها نقش رهبرى و فرماندهى را نداشت . ايـن گـذشـتـه از آن كـه نـشـان شـجـاعـت مـسـلم اسـت ، دليـل بـر بـروز درگـيـرى در پـيـرامـون كـاخ نـيـز هـسـت ، و انـقـلابـيـون در عمل با قصر درگير شده بودند.
امـا آنـچـه در اين متون تاءمل برانگيز است ، بيان چگونگى پراكنده شدن آن مردان اندكى اسـت كـه در آخـريـن لحـظـه هـا با مسلم بودند، در روايت الفتوح آمده است : ((و آن ده تن از گردش پراكنده شدند، وقتى چنين ديد بر اسب نشست و رفت ...)) در روايت مفيد و طبرى آمده اسـت : ((هنوز به خانه ها نرسيده بود كه تنها ده تن با او مانده بودند، سپس هنگامى كه از خـانـه هـا دور شـد، كـسى كه او را راهنمايى كند با وى نبود و چون برگشت هيچ كس را نديد.))
ايـن روش بـيـان واقعه به ذهن خواننده مى اندازد كه فرق ميان اين گروه و آنهايى كه در هـمـان وهـله نـخست و با سرعت از گرد مسلم پراكنده شدند، تنها در زمان پراكنده شدنشان بـود و بـس ! بـلكه اين گروه اندك ، از آنها كه با سرعت از او جدا شدند، بسيار بدتر بـودنـد. زيـرا ايـنـان در پـايـان كار و در شرايطى كه بسيار بدآنهانياز داشت از او جدا شـدنـد. آنـهـا هـمـچنين پنهانى و دور از چشم مسلم از گرد وى پراكنده گشتند، زيرا تعبير ((پس متوجه شد و ديد كه هيچ كس با او نمانده است )) بدان اشعار دارد.
ايـن مـوضـوع براى انسان خردمند انديشمند قابل پذيرش نيست ، همان طور كه با طبيعت و واقعيت امور نيز سازگارى ندارد. زيرا حق داريم بپرسيم : چه چيزى اين گروه اخير را با مـسـلم نـگـه داشـت ؟ طـمـع ؟ آيـا اينان از فرماندهى كه همه يارانش پراكنده شده بودند و غريب و تنها مانده بود و نمى دانست به كجا برود و به كه پناه ببرد، چه طمعى داشتند؟ آيـا آن عـامـل ، نـنگ دست كشيدن پس از بيعت بود، و نه شجاعت و ثبات قدم ؟! آيا مفهوم چنين كـارى ـ تـا ايـن اندازه پست ـ اين نيست كه اينان به ارزش هاى اخلاقى پايبند بودند و از كارهاى نكوهش آميز دورى مى جستند؟ آيا احتمال دارد كسانى كه با اين خويشتندارى و خلق و خوى در شهر خودشان رئيسشان را كه در سرزمين آنها غريب و تنها بود، رها كنند و دور از چشم وى پراكنده شوند؟
يـا آن كـه عـامل باقى ماندن آن گروه با مسلم ، شجاعت ، ايمان و پايدارى بر بيعت بود؟ آيا آنان از مجاهدان برگزيده زير پرچم مسلم و از قهرمانان كوفه بودند؟
حـقـيـقـت هـمـيـن اسـت ! زيـرا هـيـچ انـسـان بـا درايـتـى تـرديد ندارد كه فرمانده پرچم هاى چـهـارگـانه يعنى مسلم بن عوسجه ، ابوثمامه صائدى ، عبداللّه بن عزيز كندى و عباس بـن جـعـده جـلالى و امـثـال آنـهـا، همانند عبداللّه حازم بكرى و ديگران ، همان گروه اندكى بـودنـد كـه تـا پـايـان كار با مسلم ماندند.زيرا از اخلاق كسانى چون مسلم بن عوسجه ، صائدى و برادرانشان بعيد است كه به ويژه در هنگام سختى از مسلم دست بردارند!
ايـن مـجاهدان برگزيده به ايمان ، اخلاص ، شجاعت و پايدارى نامبردار بودند و توفيق شهادت در راه خدا را يافتند. مسلم بن عوسجه و ابوثمامه صائدى موفق شدند در كربلا در ركـاب امـام حـسـين (ع ) به فيض شهادت برسند. عباس بن جعده جدلى ، پس از زندانى شـدن به دست ابن زياد كشته شد. عبداللّه ـ يا عبيداللّه ـ بن عمرو بن عزيز كندى هم پس از زنـدان به دست ابن زياد كشته شد. عبداللّه بن حازم بكرى ، كه رمز ((يا منصور امت )) را نـدا داد، در قيام توّابين شركت جست و به شهادت رسيد و اين نشان مى دهد كه او پس از حـوادث كـوفـه يـا پنهان شد و يا به زندان افتاد. همين طور ديگر مجاهدان برگزيده اى كه در حركت انقلابيون زير پرچم مسلم حضور داشتند.
بـدون شك تاريخ تنها ظاهرى از پراكنده شدن مردم از گرد مسلم يعنى به تعبير امروز، تصوير بدون صدا را نقل مى كند! زيرا تاريخ كه حوادث را پس از وقوع آنها مشاهده مى كـنـد نـمى تواند به ما بگويد كه ميان مسلم و آنهايى كه تا آخر كار با او همراه ماندند، چه سخنانى ردّ و بدل شد!
تاريخ قادر به ثبت سخنان درگوشى نيست و خواننده مى تواند اطمينان داشته باشد كه مـسـلم (ع ) بـا ايـن شخصيت هاى برگزيده توافق كرد كه در هر فرصت مناسبى پراكنده شوند و به كاروان حسينى كه به عراق مى آمد، بپيوندند و در ركاب آن حضرت بجنگند. بـنـابـرايـن آنـهـا بدون اجازه و فرمان مسلم از وى جدا نشدند! اين چيزى است كه تصور و تحليل درست بر اساس منطق واقع و طبيعت امور بدان حكم مى كند.
فرمانده مجاهد، در ميهمانى طوعه
بـازگـرديم و ببينيم كه بر فرمانده تنها و غريب ، در قلب كوفه چه مى گذرد؟ طبرى مى گويد: ((طوعه كنيز اشعث بن قيس بود كه آزادش كرد و اءسير حضرمى او را به زنى گـرفـت ، طـوعـه بـلال (292) را بـراى وى آورد. بـلال بـا مـردم بيرون شده و مادرش ‍ منتظر وى بود.مسلم به طوعه سلام كرد و او پاسخ دا