.
گفت : اى بنده خدا مرا آبى بنوشان .
زن درون خـانـه رفـت و او را سـيـراب كـرد. مـسـلم نـشـسـت ، زن ظـرف را داخل برد و بازگشت و گفت : اى بنده خدا مگر آب ننوشيدى ؟
گفت : چرا.
گفت : پس سوى كسان خويش برو.
مسلم خاموش ماند، طوعه باز همان سخن را تكرار كرد و مسلم باز هم چيزى نگفت .
آنـگـاه طـوعـه گـفـت : از خـدا بترس ، سبحان اللّه ، اى بنده خدا، سوى كسان خويش برو، خدايت سلامت دارد. مناسب و روا نيست كه بر در خانه ام بنشينى .
مـسلم برخاست و گفت : اى بنده خدا، من در اين شهر خانه و عشيره اى ندارم . آيا مى توانى در حق من نيكى كنى ؟ شايد بتوانم روزى تو را پاداش دهم .
گفت : اى بنده خدا چه كارى مى توانم برايت انجام دهم ؟
گفت : من مسلم بن عقيل ام . اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند.
گفت : تو مسلمى ؟
گفت : آرى .
گفت : در آى .
سـپس او را در اتاقى جز اتاق محل سكوتش برد و برايش فرشى گسترد و شام آورد كه نخورد.
ديرى نگذشت كه پسر طوعه آمد و ديد كه مادرش پيوسته به آن اتاق رفت و آمد مى كند. گفت : به خدا سوگند، امشب رفت و آمد تو به آن اتاق مرا به شك مى اندازد كه خبرى هست .
گفت : پسركم از اين درگذر.
گفت : به خدا سوگند بايد به من بگويى .
گفت : در پى كار خويش باش و از من چيزى مپرس !
پـسر اصرار كرد و طوعه گفت : پسركم آنچه را با تو مى گويم با هيچ كس مگوى ! او را سوگند داد و او نيز سوگند خورد. بلال خوابيد و ساكت شد! درباره وى گفته اند كه وى انـزوا طـلب بـود و بـرخـى گـفـتـه انـد كـه بـا دوسـتـانـش مـى گـسـارى مـى كرد.))(293)
ابن زياد و خبر ناگهانى خوشحال كننده شبانه !
شـيـخ مـفـيـد گـويـد: ((پـس از پـراكـنـده شـدن مـردم از گـرد مـسـلم بـن عـقـيـل ، مـدت درازى گـذشـت و صـداى يـاران مـسلم مانند گذشته به گوش ابن زياد نمى رسيد. وى خطاب به يارانش گفت : سربكشيد و ببينيد آيا كسى از آنها ديده مى شود؟
آنها از ديوار كاخ بالا رفتند و هيچ كس را نديدند!
گفت : نگاه كنيد شايد زير سايه ها بر ضد شما كمين كرده باشند!
آنـان تـخـتـه هـاى تـخـتـه هـاى [سـقـف ] را كـنـدنـد و بـا مـشـعل هايى كه به دست داشتند به پايين نگاه مى كردند. شعله ها گاه مسجد را روشن مى كـرد و گـاه آن طـور كـه مـى خـواسـتـنـد روشـنـى نـمـى داد. سـپـس قنديل ها را آويزان كردند و دسته هاى نى را آتش مى زدند و پايين مى فرستادند تا به زمين مى رسيد. بدين وسيله دور و نزديك و وسط مسجد را نگاه كردند. حتى سايه منبر را هم بـديـن وسـيـله روشـن كـردنـد. امـا چـيـزى نـديدند و به اطلاع ابن زياد رساندند كه مردم پراكنده شده اند.(294)
سـپـس ابـن زيـاد درگـاهـى را كه به طرف مسجد بود گشود و از قصر بيرون شد و منبر رفـت . يـارانـش نـيـز بـا وى بـيـرون شدند. سپس ‍ فرمان داد كه پيش از نماز عشا اندكى بـنـشـيـنـنـد. بـه عـمـرو بـن نـافع فرمان داد كه ندا بدهد: هركس از سربازان ، مهتران و بزرگان شهر كه نماز عشا را جز در مسجد بگذارد، از پناه حكومت بيرون است .
سـاعـتى نگذشت كه جمعيّت مسجد را پر كرد. آنگاه منادى آواز داد و مردم به نماز ايستادند. در ايـن حـال نـگـهـبـانـان پـشـت سرش ‍ ايستادند(295) و به آنان فرمان داد مواظب بـاشـنـد كسى ناگهان به او حمله نكند. نماز را با مردم گزارد و سپس منبر رفت و پس از حـمـد و ثناى الهى گفت : ((اما بعد، كار ابن عقيل نادان در ايجاد تفرقه و اختلاف مردم همان بـود كـه ديـديد. هر كسى كه مسلم در خانه اش ديده مى شود، ذمّه خدا از او برداشته است . هـركـس او را بـيـاورد، خـونـبـهـايـش از آن اوست . بندگان خدا از خدا بترسيد و به بيعت و فـرمـانـبـرداريـتـان پـايـبـنـد بـاشـيـد و راه كـيـفـر را بـر خـود مـگـشـايـيـد. اى حـصين بن نمير،(296) مادرت به عزايت بنشيند، اگر دروازه اى از كوفه باز بماند يا اين مـرد بـيـرون شـود و او را نـيزد من نياورى ! اختيار خانه هاى كوفه را به تو دادم . براى كـوچـه هـا ديـدبـان بـگـذار چـون صـبـح شـد خـانـه هـا را پـاكـسـازى كـن و داخـل آنـهـا را جـسـت وجـو كن ، تا اين مرد را برايم بياورى .)) حصين بن نمير از قبيله بنى تـمـيـم و سـالار نـگـهـبـانـان بـود. سـپـس ابن زياد داخل قصر شد و براى عمرو بن حريث پرچمى بست و او را فرمانده مردم ساخت .(297)
در روايـت الفـتـوح آمـده اسـت : ((سـپـس از مـنبر پايين آمد و حصين بن نمير سكّونى را فرا خـوانـد و گفت : مادرت به عزايت بنشيند! اگر راهى از راه هاى كوفه مانده باشد كه بر مـردم نـبـسـتـه بـاشـى مـگـر آن كـه مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه تـو تحويل دهند. به خدا سوگند اگر او از كوفه به سلامت بيرون شود، خون خود را در راه پـيـدا كـردنش مى ريزيم . هم اينك برو. من تو را اختيار دار سراها و راه هاى كوفه كردم . ديدبان بگذار و تا مى توانى جدّيّت كن و اين مرد را نزد من بياور.))(298)
و در آن بامداد سياه !
شـيـخ مـفـيـد بقيه داستان را چنين ادامه مى دهد: ((چون صبح شد در مجلس خويش نشست و به مردم اجازه داد كه نزد وى آمدند؛ و رو به محمد بن اشعث كرد و گفت : درودبر كسى كه به ما خيانت نمى كند و نزد ما متّهم نيست ؛ و او را كنار خويش ‍ نشاند.
بـامـدادان پـسـر آن پـيرزن نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و اطلاع داد كه مسلم نزد مـادر او اسـت ! عـبـدالرّحمن نزد پدرش ، پيش ابن زياد رفت و با او درگوشى صحبت كرد. ابـن زيـاد نـجـواى او را شـنـيد و سپس با چوبدستى به پهلويش زد و گفت : برخيز و هم اكنون او را نزد من بياور؛ و از آنجا كه مى دانست هيچ قبيله اى دوست ندارد كه به تنهايى مسلم را گرفتار سازد، خويشاوندان خودش را نيز با او فرستاد. عبيداللّه بن عباس سلمى را نـيـز بـا هـفـتـاد مـرد از قـيـس بـا او اعـزام داشـت تـا آن كـه بـر در خانه اى كه مسلم بن عقيل در آن بود رسيدند.))(299)
در روايـت الفـتـوح آمـده است : ((... پسر آن زنى كه مسلم در خانه اش بود، نزد عبدالرحمن بـن مـحـمـد بـن اشـعـث رفـت و او را از جـاى مـسـلم بـن عـقـيـل در نـزد مادرش خبر داد. عبدالرحمن گفت : اينك چيزى مگو و هيچ يك از مردم در اين باره نبايد چيزى بداند.(300) سپس عبدالرحمن بن محمد نزد پدرش رفت و در گوشى با او صحبت كرد و گفت : مسلم در سراى طوعه است و سپس از او دور شد.
عبيداللّه گفت : عبدالرحمن به تو چه گفت ؟
گفت : خداوند كار امير را راست گرداند، بشارتى بزرگ دارم !
گفت : آن چيست ؟ كه كسى چون تو بشارت نيك دهد!
گفت : اين پسرم به من خبر داد كه مسلم در سراى طوعه است ، يكى از زنان دوستدار ما.
گـويـد: عـبـيـداللّه خـوشـحـال شد و گفت : برخيز و او را بياور كه نزد من جايزه و بهره فراوان دارى .
گويد: سپس عبيداللّه بن زياد به جانشين خود عمرو بن حريث مخزومى گفت كه سيصد تن از ياران دليرش را با محمد بن اشعث بفرستد!
گـويـد: مـحـمـد بـن اشـعـث سـوار شـد تـا بـه سـرايـى كـه مـسـلم بـن عقيل در آن بود رسيد...))(301)
در روايـت ديـنـورى آمـده اسـت كه عبيداللّه بن زياد به ابن حريث فرمان داد كه صد تن از مردان قريش را با او بفرستد؛ و از بيم بروز عصبيّت ، خوش