 نداشت كه جز قريش را با او بفرستد.(302)
در روايت طبرى آمده است كه به او دستور داد شصت يا هفتاد مرد، همه از قيس را با ابن اشعث گـسـيـل داد. او از گـسـيـل داشتن قبيله خود ابن اشعث اكراه داشت ، زيرا مى دانست هيچ كدام از قـبـايـل دوسـت نـمـى دارنـد كـه بـا كـسـى چـون مـسـلم بـن عقيل برخورد كنند!(303)
آخرين نبرد... جنگ خيابانى
مـسـلم بـن عـقـيـل در آخرين شب زندگى هيچ نخورد و شب را با عبادت و ذكر و تلاوت قرآن زنـده داشـت . پـيـوسـته در ركوع و سجود بود. نماز مى خواند و تا دميدن سپيده صبح با پروردگار خويش در راز و نياز بود. ليكن سختى پيكار روزانه موجب شد لختى بخوابد. در عـالم خـواب عـمـويـش اميرالمؤ منين را در خواب ديد كه به وى مژده داد به زودى در اعلا علّييّن به نياكان خويش خواهد پيوست .
در كـتـاب ((نـفـس المـهموم )) به نقل از منتخب طريحى آمده است : چون سپيده دميد طوع براى وضوى مسلم آب آورد.
گفت : سرورم نديدم كه امشب را خفته باشى ؟
فـرمـود: بـدان كـه من پاره اى به خواب رفتم و در خواب عمويم على (ع ) را ديدم كه مى گـفـت : ((بـشـتـاب ، بـشـتاب ! و من جز اين گمان ندارم كه اين آخرين روز زندگى من است !))(304)
طـبـرى گـويـد: ((بـا شـنـيـدن صـداى سـم اسبان و صداى مردان فهميد كه آمدند. مسلم با شمشير به سوى آنان رفت و در خانه با وى درگير شدند. با شمشير به آنان حمله كرد و از خانه بيرونشان راند! سپس بار ديگر بازگشتند و او نيز به آنان حمله كرد. ميان او و بـكير بن حمران احمدى دو ضربه ردّ و بدل شد. بكير ضربه اى زد و لب بالاى مسلم را بريد و شمشير از لب پايين و دو دندان پيشين او بيرون آمد. مسلم يك ضربت ناگهانى بـه او نـواخـت و ضـربـت ديـگـرى بـر شانه اش زد كه نزديك بود به شكمش فرو رود. دشـمـنـان كـه ايـن را ديـدنـد از پشت بام خانه بر او مشرف شدند. از آنجا او را سنگباران كـردنـد و دسـتـه هـاى نى را آتش ‍ مى زدند و از بالاى خانهت سرازير مى كردند. مسلم كه چنين ديد، با شمشير آخته ، [وارد كوچه شد و] در راه به آنان حمله برد و با آنها جنگيد!
آنـگـاه محمد بن اشعث به او حمله كرد و گفت : اى جوان ، تو در امانى ؛ خود را به كشتن مده .(305) مسلم به جنگ ادامه داد و اين رجز را مى خواند:
اقسمت لا اءُقتَلُ اِلاّ حُرّاً
وَ اِن رَاءيتُ المَوت شيئاً نُكرا
كُلَّ اْمرى ء يوماً ملاق شرّا
وَ يخلط البارد سُخنا مُرّاً
رُدَّ شُعاع الشمس فاستقرّا
اءخافُ اءنْ اءُكذَبَ اءو اءُغَرّا(306)
سوگند خورده ام كه آزده كشته شوم ، هرچند كه مرگ را چيزى ناپسند بيابم ؛
هر مردى روزى شرّى را ديدار مى كند و سرد را با گرم تلخ در مى آميزد
پرتو خورشيد بازگشت و مستقر شد، من بيم دارم كه به من دروغ بگويند و فريبم دهند.
مـحـمـد ابن اشعث گفت : به تو دروغ نمى گويند و خدعه نمى كنند و فريب نمى دهند! اين مردم عموزادگان تواند و نه كشنده و زننده تو!
سـنـگ هـا مسلم را ناتوان كرد و از پيكار باز ماند. نفس او بريد و پشت را به ديوار خانه تكيه داد.
محمد بن اشعث نزديك شد و گفت : تو در امانى !
گفت : آيا در امانم ؟
گـفـت : آرى . مـردم هـم گفتند: تو در امانى ! به جز عمرو بن عبيداللّه بن عباس سلمى كه گفت : ((من نه سر پيازم و نه ته پياز)) و كناره گرفت .
ابـن عـقـيل گفت : بدانيد كه اگر امانم نمى داديد دست در دست شما نمى گذاشتم ! استرى آوردنـد و او را سـوار كـردنـد. گـرد او را گـرفـتـند و شمشير را از گردنش باز كردند! گويى در اين لحظه از خود نوميد شده بود. چشمانش اشك آلود شد و گفت : اين آغاز نيرنگ است .
محمد بن اشعث گفت : اميدوارم هيچ مشكلى برايت پيش نيايد!
گفت : اين جز يك آرزو و اميد نيست ! امانتان چه شد؟ انّا للّه و انّا اليه راجعون !؛ و گريست . آنـگـاه عـمـرو بـن عـبـيـداللّه بـن عـبـاس ‍ گـفـت : كـسـى كـه در پـى چـيـزى مثل آنچه تو مى جويى بر آيد، وقتى پيش آمدى مانند اين ، پيش آيد نمى گريد!
گـفت : به خدا سوگند من به حال خودم نمى گريم و اندوه من براى كشتن نيست . اگر چه هـرگز در آرزوى هلاك خويش نبوده ام . ليكن براى خاندانم كه به سويم مى آيند گريه مى كنم . من براى حسين و خاندان حسين مى گريم !
سـپـس رو بـه مـحـمـد بـن اشعث كرد و گفت : اى بنده خدا، به خدا سوگند، مى بينم كه از گـرفـتـن امـان بـراى من ناتوان خواهى شد! آيا اميدى به تو هست ؟ آيا مى توانى از نزد خود بردى را از طرف من سوى حسين بفرستى ؟ من يقين دارم كه او و خاندانش يا امروز به سـوى شـمـا بـيـرون شده اند و يا آن كه فردا حركت خواهند كرد. بيتابى اى كه در من مى بينى به اين خاطر است . فرستاده شا بايد بگويد كه مسلم مرا نزد تو فرستاده است و او خـود در دسـت آنـان اسير است ! او آمدن تو را مساوى كشته شدن مى بيند و مى گويد كه بـا خـانـواده ات برگرد، مبادا كوفيان تو را بفريبند. اينان ياران پدرت هستند كه آرزو داشـت بـراى دور شـدن از آنـان بـمـيـرد و يـا كـشـتـه شود! كوفيان به من دروغ گفتند، و دروغگو بى اراده است .
ابـن اشـعث گفت : به خدا چنين مى كنم و به اطلاع ابن زياد مى رسانم كه به تو امان داده ام !(307)
محمد بن اشعث ، ابن عقيل را بر در كاخ برد و اجازه ورود خواست كه به او اجازه داده شد. او خبر ابن عقيل و ضربتى را كه به بكير به وى زده است به اطلاع ابن زياد رساند، و او گفت : دور باد! ابن اشعث ماجراى خود با ابن عقيل و امانى را كه به او داده است باز گفت . عـبـيداللّه گفت : به چه حقّى دادى ؟ مگر تو را فرستاديم كه امانش دهى ؟ ما تو را براى آوردنش فرستاده بودى ؛ و محمد خاموش گشت .
ابـن عـقـيـل بـا لب تـشنه به در كاخ رسيد. در آنجا گروهى نشسته در انتظار اجازه ورود بودند، مثل عمارة بن عقبه بنى ابى معيط، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب ... در هـمـيـن حـال كـوزه آبـى كـنـار در گـذاشـتـه شـده بـود. ابـن عقيل گفت : از اين آب به من بنوشانيد.
مـسـلم بـن عـمـرو گـفـت : آيـا مـى بـينى كه چقدر خنك است ؟ به خدا سوگند قطره اى از آن نخواهى نوشيد تا آن كه در جهنّم آب جوشان بنوشى !
ابن عقيل گفت : واى بر تو، كيستى ؟
گـفـت : مـن پـسر كسى هستم كه هنگامى كه تو حق را انكار كردى ، او آن را شناخت و هنگامى كـه تـو نـسـبـت بـه امـام خـويـش خيانت كردى ، نيكخواه وى بود و آنگاه كه تو سركشى و نافرمانى كردى او شنيد و فرمان برد! من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
ابـن عـقـيـل گـفـت : مـادرت عزادار باد. چه جفاكار و خشن و سنگدلى ! اى پسر باهله تو به دوزخ و جاودانگى در آتش جهنّم سزاوارترى . سپس به ديوار تكيه داد و نشست .
طبرى نيز گويد: عمرو بن حريث غلام خويش به نام سليمان را فرستاد. او كوزه اى آورد و به مسلم آب داد.
نـيـز نـقل كرده است : عمّارة بن عقبه غلام خويش به نام قيس را فرستاد. او كوزه آبى آورد كـه روى آن دستمالى بود و جامى نيز با آن آورد. سپس جام را پر كرد و به او نوشانيد. هـرچـه مـسـلم آب مـى نـوشـيـد، جام پر از خون مى شد. بار سوم كه جام را پر كرد و مسلم خـواسـت كـه بـنـوشـد، دنـدان هاى پيشين وى در جام افتاد. گفت : الحمدللّه 