 لعب است كه گويى هيچ كارى نكرده است .
ابن زياد گفت : اى فاسق ! هواى نفس ، تو را به آرزوى چيزى افكنده است كه خداوند آن را از تو باز داشته و براى اهل آن قرارش داده است .
مسلم (ع ) گفت : اى پسر مرجانه ، اهلش چه كسانى هستند؟(319)
گفت : يزيد و معاويه !
مسلم گفت : الحمدللّه ، ميان ما و شما داورىِ خداوند بس است !
ابن زياد ملعون گفت : آيا گمان مى كنى كه تو بر حقى ؟
مسلم گفت : نه به خدا سوگند، گمان نيست ، بلكه يقين است .
ابن زياد گفت : خداى مرا بكشد اگر تو را نكشم !
مـسـلم گـفـت : قـتـل بـد و مـسـله كـردن زشـت و پـليـدى بـاطـن ، هـمـيـشـه در سرشت تو است .(320) بـه خـدا سـوگـنـد، اگـر ده تن از افراد مورد اعتمادم با من مى بودد و مى تـوانـسـتـم جـرعـه اى آب بـنوشم ، نمى توانستى مرا در اين كاخ ببينى ! ليكن اگر آهنگ كـشـتـن مرا دارى و گريزى از اين كار نيست ، كسى را از قريش بفرست تا آنچه مى خواهم به او وصيت كنم .
آنـگـاه عـمـر بـن سـعـد بـن ابـى وقاص به سوى او جهيد(321) و گفت : اى پسر عقيل ، هرچه مى خواهى به من وصيت كن . مسلم گفت : تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ، كـه تـقـواى الهـى مـوجـب رسـيـدن بـه هـر چـيـزى اسـت ؛ و مـن از تـو تـقـاضـايـى دارم .(322)
عمر گفت : آنچه دوست دارى بگو.
گفت : حاجت من اين است كه اسب و سلاحم را از اين مردم باز پس گيرى و بفروشى و هفتصد درهمى را كه در اين شهر قرض گرفته ام ، ادا كنى . اگر اين فاسق مرا كشت ، جنازه ام را از او بـگـيـرى و بـه خـاك بسپارى . به حسين نيز بنويسى كه نيايد و گرنه آنچه بر سر من آمد بر سر او نيز خواهد آمد!
عمر سعد گفت : يا امير! او چنين و چنان مى گويد.(323)
ابـن زيـاد گـفـت : اى پـسـر عـقـيـل ، آنچه درباره دَيْن ات گفتى ادا كن و در اين باره آنچه خـواهـى انـجـام ده ، ما مانع نمى شويم . اما درباره جنازه ات ، پس از آن كه تو را كشتيم ، اخـتـيـار بـا مـا اسـت ؛ و مـا كـار نـداريـم كـه خـداونـد مـى خـواهـد بـا جـنـازه تـو چـه كند!(324) اما حسين ، اگر نزد ما نيايد ما او را نمى آوريم و اگر آهنگ ما كرد دست از او بر نمى داريم ! ولى اى پسر عقيل مى خواهم بدانم چرا به اين شهر آمدى ؟ و مردم را متفرق و پراكنده ساختى و آنان را به جان يكديگر انداختى ؟
مـسـلم گـفـت : مـن بـراى چـنـين كارى به اين شهر نيامدم . ليكن شما منكر را آشكار ساخته ، مـعروف را پنهان كرده ايد و بدون رضايت مردم بر آنان حكم مى رانيد و آنان را وادار به كارى كه خدا فرمان نداده است مى كنيد و در ميان آنها مانند قيصر و كسرى رفتار مى كنيد. مـا آمـديـم تـا آنـان را امـر بـه مـعـروف و نهى از منكر كنيم و آنها را به كتاب خدا و سنّت پـيـامـبـر دعـوت كـنـيـم . مـا شايسته اين كار بوديم و از هنگام شهادت على بن ابى طالب خـلافـت از آن ما بوده و پيوسته نيز از آن ماست . ليكن آن را به زور از ما گرفتند، زيرا شما نخستين كسانى هستيد كه بر امام هدايت خروج كرديد و ميان مسلمانان تفرقه افكنديد و حـكـومـت را بـه غـصـب گـرفـتـيـد و با صاحبان حكومت با ظلم و تجاوز منازعه كرديد. شما مـصـداق قـول خـداى تـبـارك و تـعـالى هـستيد كه مى فرمايد: ((وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مـُنْقَلِبٍ يَنْقَلِبُون ))(325)... آنگاه ابن زياد آغاز به دشنام على (ع )، حسن (ع ) و حسين (ع ) كرد!
مـسـلم گـفـت : تـو و پـدرت سـزاوار نـاسزا هستيد. هر طور خواهى قضاوت كن . ما خاندانى هستيم كه گرفتارى به ما سپرده شده است ! [سختى و ناملايمات از ما جدا نمى شود!]
عـبـيداللّه زياد گفت : او را بالاى قصر بريد و گردن بزنيد و سرش را به جسدش ملحق كنيد.(326)
مـسـلم گفت : به خدا سوگند، اى ابن زياد اگر تو از قريش بودى و ميان من و تو رحم يا خويشاوندى اى بود مرا نمى كشتى . ليكن تو پسر پدرت هستى !
سـپـس ابـن زيـاد او را بـه درون كـاخ بـرد و مـردى از اهـل شـام را كه مسلم ضربتى سخت به او زده بود فرا خواند و گفت : مسلم را بگير و به بـالاى قـصـر بـبـر؛ و بـا دسـت خـويـش او را گـردن بـزن تـا درمـان غـم سـيـنـه ات باشد!))(327)
نخستين شهيد نهضت حسينى از بنى هاشم
مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه بـالاى قـصـر بـردنـد. او در آن حال تسبيح مى گفت و استغفار مى كرد و مى گفت : خداوندا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند و رهـايـمـان كـردنـد، خـود داورى فـرمـا. او پـيـوسـتـه بـديـن حـال بـود تـا آن كـه وى را بـالاى قـصـر بـردنـد و آن شـامـى آمـد و آن حضرت را گردن زد.))(328)
در روايـت طـبـرى آمـده اسـت : ابـن زيـاد گـفـت : آن كـسـى كـه ابـن عقيل بر سر و شانه اش زده كجاست ؟ چون او را آوردند، عبيداللّه گفت : بالا برو و تو او را گـردن بـزن . او را بـالا بـردنـد و در حـالى كـه تـكـبـير سر مى داد و بر فرشتگان خـداونـد و پـيـامـبـرانـش درود مى فرستاد و مى گفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند داورى فرما. مسلم را به جايى مشرف به بـازار قـصـابان (329) امروز بردند و گردن زدند و پيكرش را در پى سرش ‍ افكندند!))(330)
افتخار به هنگام مرگ
بـكـيـر بن حمران احمدى ، قاتل مسلم ، فرود آمد. ابن زياد گفت : او را كشتى ؟ گفت : بله . گـفـت : هـنـگـامـى كـه او را بـالا مى برديد چه مى گفت ؟ گفت : تكبير و تسبيح مى گفت و استغفار مى كرد. چون او را نزديك آوردم كه بكشم گفت : پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فـريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند و ما را كشتند داورى فرما! گفتم : پيش بـيـا. سـپـاس خـدايـى را كـه قـصاصم را از تو گرفت . آنگاه ضربتى زدم كه كارگر نيفتاد! گفت : اى بنده ! آيا اين جراحتى كه وارد آوردى به جاى خون تو بس نيست ؟!
در اين هنگام ابن زياد گفت : هنگام مرگ نيز گردنفرازى !))(331)
گفت : سپس با زدن ضربت دوم او را كشتم ))(332)
چه بسيار نشانه هاى الهى كه ابن زياد از آنها سر برتافت !
ابـن اعثم كوفى گويد: سپس مرد شامى نزد عبيداللّه آمد، در حالى كه وحشت زده بود! ابن زياد گفت : چه كردى ؟ آيا او را كشتى ؟
گفت : بله ! اما منظره اى ديدم كه بسيار ترسيدم !
ابن زياد گفت : چه ديدى ؟
گـفـت : هـنـگام كشتن وى ، در خويش مردى را ديدم سياه و زشت چهره كه انگشتانش (لبانش ) مى گزيد. از ديدن او چنان ترسى به من دست داد كه هرگز سابقه نداشت .
ابـن زيـاد تـبـسـمـى كـرد و گـفـت : ((شـايـد تـرسـيـده اى ! چـون تـا بـه حال از اين كارها نكرده اى ))(333)
قتل هانى بن عروه (رض )
سـپـس عـبـيـداللّه بـن زيـاد فـرمـان داد هـانـى بـن عـروه را بـيـاورنـد و بـه مـسـلم بـن عـقيل ملحق كنند. محمد بن اشعث گفت : خداوند كار امير را درست گرداند؛ شما از منزلت او در ميان قبيله اش آگاهى . آنان مى دانند كه من و اسماء بن خارج او را نزد تو آورديم . اى امير تـو را بـه خـدا سـوگـنـد او را بـه مـن بـبـخش ، كه من از دشمنى خاندانش بيم دارم . آنان سروران كوفه اند و شمارشان از همه بيشتر است .
ابن زياد او را از اين خواهش باز داشت و فرمان داد هانى را با شانه هاى بسته به بازار چوبداران ببرند.
هانى كه فهميد كشته