ك گـويـد: بـه حـسـيـن بـن عـلى بـن ابـى طـالب گـفـتـم : دربـاره سـخـن خـداى عـزوجـل (هـذانِ خـَصـْمَانِ اخْتَصَمُوا فِى رَبِّهِمْ)(384) برايم سخن بگو. فرمود: ما و بـنـى امـيـه دربـاره خـداونـد بـا يكديگر دشمنى ورزيديم . ما گفتيم : راست گفت خداوند و آنان گفتند: دروغ گفت خداوند. پس ما و آنان در روز قيامت دو دشمنيم .(385)

ابـوجـعـفـر(ع) فـرمـود: حـارث بـن عـبـدالله اعـور بـه حـسـيـن بـن عـلى (ع) گـفـت : اى فـرزند رسول خدا(ص) فدايت گردم ، از آيه شريفه : (وَالشَّمْسِ وَضُحَيهَا)(386) مرا خبر ده فـرمـود: اى حـارث خـداى تـو را بـيـامـرزد. مـراد از شـمـس ، مـحـمـد، رسـول خـدا(ص)، اسـت گـفـتـم : فـدايـت گـردم ، و ايـن سـخـن خـداونـد: (وَالْقـَمـَرِ إِذَا تَلاهَا).(387) فرمود: مراد اميرالمؤ منين على بن ابى طالب است كه پس از محمد(ص) مـى آيـد. گـفـتـم : (وَالنَّهـَارِ إِذَا جـَلَّيـهـَا).(388) فـرمـود: او قـائم آل مـحـمـد(ص) اسـت كـه زمـيـن را از عـدل و داد پـر سـازد.(389) مـراد از (وَالَّيـْلِ إِذَا يَغْشَاهَا)(390) نيز بنى اميه هستند.(391)

گفته اند كه منذر بن جارود بر حسين (ع) گذر كرد و گفت : خدا مرا فدايت گرداند ،اى فرزند رسول خدا(ص) روزگار چگونه بر شما مى گذرد؟ فرمود روزگار در حالى بر ما مى گذرد كه عرب به بهانه اين كه محمد از آن هاست بر عجم تعدّى مى كند و عجمان نيز چنين حقى را به رسميت مى شناسند. ما و قريش در حالى روزگار مى گذرانيم كه مردم با آگاهى بر فضيلت ما آن را از ما دريغ مى دارند. گرفتارى امّت در اين است كه چون آنان را فرا مى خوانيم ما را اجابت نمى كنند و چون آنان را وا مى نهيم با ديگران هدايت نمى شوند.(392)

در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت كـه منذر بن جارود در حالى بر امام (ع) گذشت كه حضرت خشمگين بـود و فـرمـود: نمى دانم چرا مردم نسبت به ما خاندان رحمت ، درخت نبوّت و گنجينه دانش دشمنى مى ورزند.(393)

خـلق عـظـيـم آن حـضـرت دعـوت آشـكـار بـه حـق و گـواه روشـن اهـل حق بود. عصام بن مصطلق گويد: وارد مدينه شدم ، چون حسين بن على (ع) را ديدم و از وقار و جـذبـه او بـه شـگـفـت آمـدم ، حـسـادت مـن كـيـنـه اى را كـه از پـدرش بـه دل داشـتـم بـرانـگـيـخـت . رفتم و گفتم : آيا تو پسر ابوترابى ؟ گفت : آرى . آن گاه از او و پـدرش بـسـيار بد گفتم . آن حضرت نگاه محبت آميز پرمهرش را بر من افكند و فرمود: پناه مى بـرم بـه خـداونـد از شـيـطـان رانده شده ، به معروف امر كن و از جاهلان دورى گزين و چنانچه شيطان در تو وسوسه اى كرد به خداوند پناه ببر كه او شنواى داناست ، تقوا پيشه گان را چـون وسـوسـه اى از شـيـطـان بـه آنـان نـزديـك شـود، مـتـذكـر مـى شـونـد و آن گـاه بـيـنا مى گردند.(394)

سـپـس بـه من فرمود: راحت باش ؛ براى خودم و تو از خداوند طلب بخشايش مى كنم . اگر از ما يـارى بـجـويـى يـاريـت مـى كـنـيـم ، اگر خواستار حمايت ما باشى حمايتت مى كنيم و اگر از ما راهنمايى بخواهى راهنمايى ات مى كنيم .

عـصـام گـويد: [با شنيدن اين سخنان ] از كار بد خود پشيمان شدم ؛ و امام (ع) فرمود: (امروز بـر شـمـا سـرزنـشى نيست . خداوند شما را مى بخشايد و او رحم كننده ترين رحم كنندگان است )(395)، آيـا اهـل شـام هـسـتـى ؟ گـفـتـم : آرى . فرمود: (نيش عقرب نه از ره كين است اقـتـضـاى طـبـيـعـتـش ايـن اسـت )(396)، خـداونـد مـا و تـو را رحـمـت كـنـد، نـيـاز و مـشـكـل خـويـش را باز گوى كه ان شاء الله مرا از آنچه مى پندارى برتر خواهى يافت . عصام گـويـد: زمـيـن فـراخ بـر من تنگ شد و دوست داشتم مرا در خود فرو ببرد. آن گاه به آرامى در حـالى كـه در روى زمـيـن از او و پـدرش كسى نزد من محبوب تر نبود، ـ از حضورش مرخص ‍ شدم .(397)

عـبـدالله عـمـر گـويـد: از حـسـيـن بـن عـلى شـنـيـدم كـه مـى گـفـت : از رسـول خـدا(ص) شـنـيـدم كه فرمود: اگر از دنيا تنها يك روز باقى بماند، خداوند آن را چنان بـلنـد گـردانـد كـه مردى از خاندانم قيام كند؛ و زمين را همان گونه كه پر از جور و ستم شده باشد، پر از عدل و داد گرداند.(398)

عـبـدالرحـمن بن سليط گويد: حسين بن على بن ابى طالب فرمود: از ما دوازده مهدى است . نخست آنان اميرالمؤ منين على بن ابى طالب و آخرشان نهمين فرزند من است . اوست قيام كننده به حق كه خداوند زمين مرده را به وسيله او زنده مى كند و على رغم خواست مشركان دين حق را بر همه دين ها غلبه مى دهد. او غيبتى دارد كه در آن اقوامى از دين مرتد مى شوند و ديگرانى استوار مى مانند. اينان آزار مى بينند و به آنان گفته مى شود: اگر راست مى گوييد اين وعده كى فرا مى رسد؟ آگـاه بـاشـيـد، كـسـى كه در غيبت او بر اذيّت و تكذيب شكيبايى ورزد، همانند كسى است كه با شمشير در حضور رسول خدا(ص) بجنگد.(399)

حـسين (ع) بر گروهى از بنى اميه كه در مسجد پيامبر(ص) نشسته بودند گذر كرد و فرمود: بـه خـدا سوگند دنيا سپرى نمى شود تا آن كه خداوند مردى را برانگيزد كه هزار تن از شما را بكشد و با آن هزار تا هزار تا و با هزار تا هزار ديگرى را.)

عـبـيـدالله بـن شـريـك به آن حضرت گفت : فدايت شوم ، اينان فرزندان فلان و فلان هستند و دوران او را در نـمـى يـابـنـد. فـرمـود: خدايت بيامرزد، در آن روزگار از صلب هر مردى فلان و فلان مرد خواهد بود و مولاى قوم از خودشان است .(400)

مـردى بـه حـسـيـن بن على (ع) گفت : اى پسر رسول خدا، من از شيعيان شمايم . فرمود: (از خدا بترس و ادعاى چيزى را ـ كه خداوند به تو بگويد: ادعايى دروغ و بيهوده كردى ـ مكن . شيعيان مـا كسانى هستند كه دل هايشان از هر نيرنگ و كينه و فريبى به دور است ؛ به جاى آن بگو: من از هواداران و دوستان شمايم ).(401)

يـزيـد بـن رويـان گـويـد: نـافـع بـن ازرق بـه مـسـجـد الحـرام وارد شـد، و در آن حـال حـسـيـن بـن على و عبدالله بن عباس در حِجْر اسماعيل نشسته بودند. او نيز كنارشان نشست و گـفـت : اى پـسـر عـبـاس ، خـدايـى را كـه مى پرستى برايم توصيف كن . ابن عباس مدتى دراز سـكـوت كـرد و پاسخ نداد. در اين هنگام حسين (ع) گفت : اى پسر ازرق كه در گمراهى افتاده و به نادانى تكيه داده اى ، نزد من بيا تا پاسخ سؤ الت را بگويم . گفت : از تو نپرسيدم تا سـؤ ال مـرا پـاسـخ دهـى . ابـن عـبـاس گـفـت : در بـرابـر پـسـر رسـول خـدا خـمـوش بـاش ، چـرا كـه او از اهل بيت نبوّت و كان حكمت است ؛ و او گفت : توصيف كن بـرايـم . امـام (ع) فـرمود: (او را توصيف مى كنم آن گونه كه او خود، خويش را توصيف كرده است ؛ و او را مى شناسانم آن گونه كه او خود، خودش را شناسانده است . با حواس درك نگردد و بـا مـردم قـيـاسـش ‍ نتوان كرد. نزديك است ولى نه چسبيده ، و دور است ولى نه جدا. يكتاست و جزء، جزء نيست و خدايى جز او كه بزرگ و بلند مرتبه است وجود ندارد.)

مى گويد: ابن ازرق به شدت گريست ! امام حسين (ع) فرمود: چه چيز تو را مى گرياند؟ گفت : از تـوصـيـف نـيك تو گريستم . فرمود: اى پسر ازرق ، شنيده ام كه تو پدرم و برادرم و مرا تـكـفـيـر مـى كنى . نافع گفت : اگر من اين را گفته باشم 