ا بپرسد، زيرا اينان اهل صدق و فهم و پارسايى اند! والسلام )(353)
((يـزيـد در پـاسـخ نـوشـت : تـو هـمـان گونه كه من خواسته ام بوده اى . دور انديشانه عـمـل و دليرانه اقدام كرده اى . با لياقت و كاردانى خويش ، انتظارى را كه از تو داشتم برآوردى و راءى مرا درباره ات به اثبات رساندى . من دو فرستاده تو را فرا خواندم و از آنـان مـحـرمـانـه پـرس و جو كردم و راءى و فضيلتشان را همان طور كه نوشته بودى يـافتم . نسبت به آنها نيكى كن . شنيده ام كه حسين بن على رهسپار عراق گشته است . مكان هـاى ديده بانى [بنا كن ] و نگهبان بگمار! نسبت به مردم مشكوك باش ! آنان را به تهمت بـگـيـر ولى تـنـهـا آنـهـايـى را كـه با تو مى جنگند بكش ! اخبار همه پيشامدها را برايم بنويس . السلام عليك و رحمة اله ))(354)
ابـن شـهـر آشوب نوشته است كه يزيد ملعون آن دو سر شريف را بر يكى از دروازه هاى دمشق آويزان كرد.(355)
يـعـقـوبـى نـقـل مـى كـنـد كـه يـزيـد بـه ابـن زيـاد نـوشـت و او را بـه قتل امام حسين (ع ) فرمان داد: ((حسين (ع ) از مكّه آهنگ عراق كرد. يزيد عبيداللّه زياد را والى كـوفـه گردانيده بود و به او نوشت : شنيده ام كه كوفيان به حسين نوشته اند كه نزد آنـان بـرود و او از مـكّه به سوى آنها رهسپار شده است . از ميان شهرها، شهر تو و از ميان روزگـاران روزگـار تـو، به او مبتلا گشته است . يا او را بكش يا آن كه به نسب خود و به پدرت عُبيد باز مى گردى ، پس هشدار كه از دست تو نگريزد.))(356)
مراقبت از راه ها
شيخ مفيد گويد: ((عبيداللّه پس از شنيدن خبر آمدن حسين (ع ) از مكّه به كوفه ، حصين بن نـمير، سالار نگهبانان را فرستاد تا در قادسيه فرود آمد. او ميان قادسيه تا خفّان و ميان قادسيه تا قطقطانه را تحت كنترل در آورد و سازماندهى كرد و به مردم گفت كه حسين (ع ) آهنگ عراق دارد.))(357)
((عبيداللّه زياد فرمان داد و ميان واقصه تا راه شام تا راه بصره زير نظر گرفته شد؛ و به هيچ كس اجازه ورود و خروج داده نمى شد!))(358)
دينورى مى گويد: سپس ابن زياد حصين بن نمير را ـ كه سالار نگهبانانش بود ـ در راءس چهار هزار سوار از اهل كوفه گسيل داشت ! و به او فرمان داد كه در قادسيه تا قطقطانه اردو زنـد؛ و از رفـتـن افـراد از نـاحـيـه كوفه به سوى حجاز جلوگيرى كند. مگر آن كه حاجى يا عمره گزار باشد و به گرايش به حسين (ع ) متهم نباشد!))(359)
در انـسـاب الاشـراف آمده است : ((تا آن كه در قادسيه فرود آمد و سپاه را ميان آنجا و خفّان در ميان آنجا و قطقطانه تا لعلع سازماندهى كرد و منظم ساخت .))(360)
سازماندهى كوفه و بستن مرزها براى آمادگى جنگ با امام (ع )
سـپـس ابن زياد مردم كوفه را با اقدام هاى ارعاب آميز به شدت ترساند تا آنان را آماده كـنـد و بـراى جنگ با امام (ع ) اعزام نمايد. زيرا مى دانست كه بيشتر كوفيان از رفتن به جـنـگ حـسـيـن ناخشنودند.(361) از اين رو هر كس از رفتن به جنگ و مشاركت در ميدان نبرد سر باز مى زد، محكوم به مرگ مى شد.))(362)
هـمـچـنـيـن مـرزهـا را بست و لشكرهاى كوفه را به جنگ امام حسين (ع ) فرستاد، ابن عساكر گـويـد: شـهـاب بـن خراش به نقل يكى از اعضاى قبيله اش گويد: من در سپاهى بودم كه ابـن زيـاد بـه سـوى حـسـيـن فـرسـتـاد. آنـان چهار هزار تن بودند كه آهنگ ديلم داشتند؛ و عبيداللّه آنان را به سوى حسين برگرداند.))(363)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1100.txt">مهم ترين منزلگاه ها</a><a class="text" href="w:text:1101.txt">منطق ابن عمر</a><a class="text" href="w:text:1102.txt">زهير بن قين</a><a class="text" href="w:text:1103.txt">همگام با ابوهرّه ازدى</a><a class="text" href="w:text:1104.txt">درنگ و نگرش</a><a class="text" href="w:text:1105.txt"> قصر بنى مقاتل </a></body></html>تاسوعا

وقوع جنگ قطعى به نظر مى رسيد . در يك طرف سپاه كفر قرار داشت و در طرف مقابل، مردانى كه خون على (ع) در رگهاى آنان جارى است و ايمان سرشار آنان، هر حادثه اى را در نظر آنان كوچك، و حقير جلوه مى دهد، بزرگوارانى كه هر چه بيشتر آنان را از كشته شدن مى ترساندند، ايمانشان آنان بيشتر مى شود و توكلشان بر پروردگار متعال افزونتر: الذين قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم إيمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل: آنان كه چون مردم به آنها مى گويند همگى عليه شما جمع شده اند، پس از آنان بترسيد، در عوض، ايمانشان بيشتر مى شود و مى گويند: تنها خداوند ما را بس است و ما كار خود را به او مى سپريم و او وكيل خوبى است (سوره آل عمران، آيه 173( مردانى چون حسين بن على (ع)، ابوالفضل العباس (ع)، على اكبر (ع) و حبيب بن مظاهر .

دشمن گرچه از كثرت لشكر بود و كمى ياران امام (ع) بخوبى اطلاع داشت، اما نيك مى دانست تا سرداران رشيدى چون ابوالفضل العباس (ع) و برادرانش گرد امام حسين (ع) را گرفته اند، دسترسى به آن حضرت امكان نخواهد داشت؛ پس بايد چاره اى انديشيد .

شمر بن ذى الجوشن خود را به كاروان حسينى رساند، ايستاد و فرياد زد: خواهرزادگان ما كجا هستند؟ منظور او حضرت ابوالفضل (ع) و برادران ايشان بود كه همگى از قبيله بنى كلاب بودند، شمر نيز از همين قبيله بود؛ لذا از خويشاوندان يكديگر به شمار مى آمدند .

امام حسين (ع) فرياد شمر را شنيدند و به برادران خود فرمودند: جواب او را بدهيد؛ گرچه او مردى فاسق است، ولى با شما خويشاوندى دارد .

ابوالفضل العباس (ع) و جعفر و عبدالله و عثمان، فرزندان على (ع) نزد او رفتند و به او گفتند: چه كار دارى؟ او پاسخ داد: شما خواهرزادگان من در امان هستيد؛ از حسين كناره گيرى كنيد و به ما بپيونديد! حضرت عباس (ع) فرمود: لعنت خدا بر تو و بر امان تو باد! ما را امان مى دهى، ولى فرزند رسول خدا (ص) در امان نيست؟ شمر از اين پاسخ خشمگين شد و به لشكرگاه پيوست .

فرمانده سپاه دشمن، عمر سعد با اين جمله به سپاه خود دستور حمله داد: اى لشكر خدا، سوار شويد! بهشت بر شما بشارت باد! عصر روز عاشورا، لشكر كفر به طرف حرم حسينى هجوم بردند .

چون به خيمه ها نزديك شدند، حضرت زينب (س) نزد برادر دويد .

امام مقابل خيمه نشسته بود و در حالى كه به شميشر تكيه داده بود، به خواب فرو رفته بود .

زينب (س) برادر را بيدار كرد .

امام (ع) فرمودند: من رسول خدا را در خواب ديدم كه به من فرمودند: تو فردا نزد ما خواهى بود .

زينب (س) به صورت خود سيلى زد و با صداى بلند گريست .

امام فرمودند: خاموش باش؛ مبادا اين مردم ما را سرزنش كنند!سپس به ابوالفضل (ع) فرمودند: اى عباس؛ جانم به قربان تو! سوار شو و آنان را ملاقات كن و بگو به چه منظورى مى آيند .

قمر بنى هاشم، ابوالفضل العباس (ع) پيام امام را به آنان رساند .

آنان گفتند: امير دستور داده است يا تسليم شويد و يا با شما خواهيم جنگيد .

عباس (ع) فرمودند: صبر كنيد تا پيام شما را به ابى عبدالله برسانم و برگشتند .

امام حسين (ع) فرمودند: نزد آنها برگرد و از آنان بخواه امشب را به ما مهلت دهند تا نماز بگذاريم و استغفار كنيم

خدا مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را بسيار دوست دارم! ابوالفضل العباس (ع) بازگشتند و يك شب مهلت خواستند و عمر سعد 