ـالى تـرك گـفـتـم كـه دل هـاشـان بـا شـمـا و شـمـشـيـرهـاشـان بـا بـنـى امـيه بود. درباره جانت از خدا بترس و بازگرد.(369)
حضرت فرمود: اى فرزدق ، اينان مردمى هستند كه پيروى از شيطان كرده ، فرمانبردارى خـداى رحـمـان را وا نـهـاده انـد. در زمـيـن فـسـاد را آشـكـار سـاخـتـه و حـدود را باطل ساخته اند. شراب مى نوشند و اموال تهيدستان و بينوايان را به خود اختصاص داده انـد. مـن بـراى يـارى ديـن خـداوند و عزّت بخشيدن شريعت او و جهاد در راه خدا، به منظور اعتلا يافتن كلمه اللّه از همه سزاوارترم !
آنگاه فرزدق از او روى برتافت و حركت كرد!(370)))(371)
بـنـابـرايـن ((نـخـسـتـيـن مـنـزلگـاهـى كـه امـام حـسـيـن (ع ) از آن گذشت ، بستان ابن عامر بود.))(372)

2 ـ تنعيم
تـنعيم جايى است در سرزمين مكّه بيرون از حرم ، به فاصله دو فرسخى و به قولى در چـهـار فـرسـخـى آن شـهـر. سـبـب ايـن نـامـگـذارى آن اسـت كـه در سـمـت راسـت ايـن مـحـل كـوهى به نام نعيم و در سمت چپ آن كوهى به نام ناعم است . دشت را نعمان گويند و مكيان از محل تنعيم محرم مى شوند.(373)
بـلاذرى گـويـد: ((حـسـيـن در تنعيم به كاروانى بر خورد كه از يمن مى آمد؛ و بحير بن ريـسان حميرى آن را براى يزيد بن معاويه فرستاده بود. بحير كارگزار يزيد در يمن بودء. كاروان بار وَرْس (گياهى براى رنگرزى ) و جامه داشت . فرستادگان بحير آن را بـراى يـزيـد مـى بـردنـد. حـسـين كاروان را گرفت و با خود برد و به شترداران گفت : ((شـمـا را مجبور نمى كنم . هر كس دوست داشته باشد با ما به عراق بيايد كرايه اش را كامل مى دهيم و با او خوشرفتارى مى كنيم . هر كس هم بخواهد در همين جا از ما جدا شود، به قـدر راهـى كه پيموده ، به او كرايه مى دهيم .)) آن گاه حق كسانى را كه در تنعيم از وى جدا شدند پرداخت و كسانى را كه با وى رفتند عطا داد و جامه پوشاند...))(374)
ليـكـن شـيـخ مفيد داستان كاروان را اين گونه نقل كرده است : رفت تا به تنعيم رسيد. در آنـجا كاروانى را ديد كه از يمن مى آمد؛ و براى بار و بند خود و يارانش چند شتر از آنها كرايه كرد و به شترداران گفت : هركس دوست داشته باشد با ما به عراق بيايد كرايه اش را كـامـل مـى دهـيـم و بـا او خـوشـرفـتـارى مـى كـنـيـم . هـركـس دوسـت داشـته باشد در طـول راه از مـا جـدا شـود، بـه اندازه راهى كه پيموده باشد، به او كرايه مى دهيم . آنگاه گروهى با او رفتند و گروهى از رفتن خوددارى ورزيدند.))(375)
آيا امام كاروان را مصادره كرد؟آقـاى قـرشـى گـويـد: امـام (ع ) بـا مـصـادره كـاروان اجـازه نـداد كـه اموال آن براى سفره هاى شراب و پشتيبانى از ستم و بدرفتارى با مردم خرج شود. پيش از آن نيز امام (ع ) چنين كارى را در دوران معاويه انجام داد.(376) به اعتقاد آيت اله سيد مهدى آل بحرالعلوم اين مطلب درست نيست و مقام امام والاتر از آن است كه چنين كارهايى را انـجـام دهـد.(377) ولى بـه اعـتـقـاد مـا اين كار هيچ مانعى ندارد. امام (ع ) حكومت يـزيـد و مـعـاويـه را غـيـر مـشـروع مـى دانـسـت و مـى ديـد كـه امـوال مـسلمانان در راه فساد اخلاق و نشر بيهودگى و لودگى مصرف مى شود. از اين رو ضرورت داشت آن اموال را مصادره كند. و در راه فقرا و نيازمندان به مصرف برساند. اين كار چه مانع شرعى و يا اجتماعى دارد؟))(378)
سـيـد بـن طاووس در حاشيه داستان اين كاروان گويد: حضرت آن هديه را گرفت چرا كه اداره امور مسلمانان به دست او بود.))(379)
مؤ يد اين قول كه امام هداياى يزيد را تصرف كرد، روايت هاى چندى است كه درباره ورس هايى كه پس از شهادت امام (ع ) از اردوگاه وى غارت شده بحث مى كند.(380)
آيا امام حسين (ع ) در تنعيم با ابن عمر ديدار كرد؟
در خـبـر ديـگـرى از تـاريـخ آمـده اسـت كه امام (ع ) پس از خروج از مكه (381) در تـنـعـيم با ابن عمر ديدار كرد. در امالى شيخ صدوق آمده است : عبداللّه عمر پس از شنيدن خبر بيرون شدن امام (ع ) از مكّه سوار شد و به سرعت پشت سر آن حضرت حركت كرد. در يـكـى از مـنـزلگـاه هـا بـه امـام (ع ) رسـيـد و گـفـت : اى فـرزنـد رسول خدا، آهنگ كجا داريد؟
فرمود: عراق .
گفت : شتاب مكن و به حرم جدّ خويش باز گرد.
امـام حـسـيـن نـپـذيـرفـت و ابـن عـمـر گـفـت : اى ابـا عـبـداللّه ، جـايـى را كـه رسول خدا(ص ) مى بوسيد به من نشان بده .
امام (ع ) ناف خويش را نشان داد. ابن عمر سه بار آن را بوسيد و گفت : اى اباعبداللّه تو را به خدا مى سپارم ؛ كه تو در اين راه كشته مى شوى !))(382)
در برخى منابع آمده است : ابن عمر در دو ميلى مكّه امام را ديد.(383) در ديگرى آمده است : ابن عمر در فاصله دو يا سه شب راه از مدينه امام (ع ) را ديد(384) و گفت : به كجا مى روى ؟
گفت : عراق ! ـ و طومار و نامه با خود داشت ـ
گفت : نزد آنها مرو!
فرمود: اين نامه ها و بيعتشان است .
گـفـت : خـداونـد بـزرگ پـيـامـبـرش را مـيـان انـتـخـاب دنيا و آخرت اختيار داد و او آخرت را بـرگـزيـد و دنـيا را نخواست . شما پاره تن رسول خدا(ص ) هستيد، به خدا سوگند هيچ كـدامـتـان هـرگـز به دنيا نخواهيد رسيد و خداى عزوجلّ آن را باز نگرفت از شما. مگر به خاطر چيزى بهتر، بازگرديد.
حضرت نپذيرفت و گفت : اين نامه ها و بيعتشان است !
گـويـد: ((آنـگـاه ابـن عـمر دست به گردن امام انداخت و گفت : به خدا مى سپارمت اى كشته !))(385)
تا آنجا كه ما جست وجو كرده ايم ، در هيچ يك از منابع تاريخى مكان دقيق اين ديدار مشخّص و تـعـيـيـن نـشده است . مطابق نقل روايت امالى صدوق در اين ديدار در يكى از منزلگاه هاى ميان راه بود و ديگر منابع تاريخى از فاصله دو ميلى مكّه يا فاصله دو يا سه شب راه از مدينه حكايت دارند.
بـلى ، سـمـاوى در بـحث از مسير امام از مكّه به عراق تصريح دارد كه اين ديدار در تنعيم انـجـام شـد. وى مى گويد: بامدادان حركت كرد و هنگامى كه ابن عباس و ابن زبير مانع او گـشـتـنـد بازنگشت . چون بر تنعيم گذشت ابن عمر كه بر سر چاه آب خويش بود، مانع شد ولى او بازنگشت ...))(386)
ولى سـمـاوى بـه مـاءخـذى كـه مـحـل ديـدار را تـعـيـيـن كـرده اشـاره اى نـدارد، شـايـد دليـل اين استنتاج ـ كه ديدار در تنعيم بود ـ فراتر از يك اشاره و دلالت تاريخى است . يا شايد مقصود عبداللّه بن مطيع عددى است ، ولى به اشتباه ابن عمر را به جاى ابن مطيع نـوشـتـه است . زيرا اين ابن مطيع بود كه بر سر چاه آب خود با امام ديدار كرد، نه ابن عمر، واللّه العالم .
منطق ابن عمر
عـبـداللّه عـمـر يـكـى از زبـان هـايـى بـود كـه در خـدمـت امـويـان عـمل مى كرد. او يكى از بوق هاى امويان بود كه پيوسته در سرور مخالفان ، آهنگ خلاف مـى زد و تـلاش مـى كـرد كـه جـبـهـه مـخـالفان بنى اميه را از درون نابود سازد. اين كه بـرخـى مـورخـان وى را يـكـى از سـمـبـل هـاى مـخـالفـت قـلمـداد كـرده انـد سـخـن قابل اعتنايى نيست . زيرا هيچ كجاى زندگى ابن عمر نشان نمى دهد كه وى موضع مخالف و جدّى داشته است . بلكه هر كجا صحنه اى از مبارزه صادقانه بود وى در آنجا غايب بود.
چـنـانـچـه بـه كـنه رفتار عبداللّه عمر 