 با تـوانـد و بـه يـزيـد هـيـچ تـمـايـل و گـرايـش نـدارنـد. آنـگـاه عـبـيـداللّه فـرمـان بـه قتل او داد.))(425)
سـيـد بن محمد بن ابى طالب در كتاب ((تسلية المجالس ))(426) نيز همين مطلب را نـوشته است . سماوى به نقل از ابن قتيبه و ابن مسكويه نوشته است كه امام حسين (ع ) عـبـداللّه بـن يـقـطـر را بـا مـسـلم فرستاد. مسلم پس از مشاهده بى وفايى مردم و پيش ‍ از حـوادثـى كـه بـراى خـودش پيش آمد، عبداللّه را نزد امام (ع ) فرستاد و موضوع را اطلاع داد.(427) اگـر ايـن روايت را به گفته هاى پيشين اضافه كنيم ، ميان داستان اين دو شـهـيـد، تفاوتى آشكار، محقّق مى شود. به اين ترتيب كه عبداللّه يقطر همراه با مسلم از مكّه به كوفه فرستاده شد يا پس از خروج امام از مكّه از سوى ايشان به كوفه اعزام گـشـت و هـنگامى هم كه او را دستگير كردند، حامل نامه مسلم به امام (ع ) بود. در حالى كه قـيـس بـن مـسـهـّر هنگام دستگيرى پيك امام بود و نامه آن حضرت را به كوفه نزد مسلم يا برخى از بزرگان شيعه مى برد.
اما موضوع همچنان نيازمند بحث و كاوش بيشتر است و در معرفت نيز هميشه باز مى باشد و چه بسيار چيزهايى كه گذشتگان براى آيندگان گذاشته اند.
ديدار دوّم عبداللّه بن مطيع (428) با امام (ع )
شيخ مفيد گويد: سپس حسين (ع ) از حاجر به سوى كوفه راه افتاد تا آن كه به يكى از چـاه هـاى عـرب رسـيد و در آنجا عبداللّه بن مطيع عدوى را ديد كه در كنار آن آب فرود آمده اسـت . عـبـداللّه بـا ديـدن حـسـيـن (ع ) نـزد ايـشان آمد و گفت : پدر و مادرم به فدايت ، اى فـرزنـد رسـول خدا(ص )، چه چيز شما را به اينجا كشانده است ؟ و حضرت را كمك كرد و از اسب پايين آورد. حسين (ع ) گفت : چنان كه مى دانى ، معاويه مرده است ؛ و مردم عراق به مـن نـامـه نـوشـتـه نـزد خـود دعـوت كـرده انـد. عـبـداللّه گـفـت : اى فـرزنـد رسول خدا(ص )، خدا را به يادتان مى آورد، مبادا حرمت اسلام شكسته شود! تو را به خدا سوگند درباره حرمت قريش ! تو را به خدا سوگند درباره حرمت عرب ، به خدا سوگند اگر در طلب آنچه در دست بنى اميه است برآيى تو را خواهند كشت . و اگر تو را بكشند پـس از آن هـرگـز از قـتـل هـيـچ كـس بيم نمى كنند. به خدا سوگند اين حرمت اسلام و حرمت قـريـش و عـرب است كه شكسته مى شود! چنين مكن و به كوفه مرو و خود را در معرض جنگ بـنـى امـيـه قـرار مـده . حـسـيـن (ع ) سـخـن او را نـپـذيـرفـت و بـه راه خـويـش ادامـه داد.))(429)
اشاره
عبداللّه بن مطيع يك بار پيش از اين بر سر چاهى كه ميان راه مدينه و مكّه حفر مى كرد با امـام ديـدار كـرد و ايـن دومين ديدار او با امام (ع ) بود.(430) عدوى ((مردى بود از قـريـش كه تمام همّتش رسيدن به عافيت و منفعت شخصى بود و به منزلت قريش و عرب بـيـش از اسـلام اهـمـّيـّت مـى داد. او نـه جـويـاى حـق بـود و نـه اهـل دفـاع و يـارى آن . ادعـاى وى بـراى دوسـتـى اهل بيت نيز با آن كه به منزلت الهى آنان آگاهى داشت ، دروغ بود. دروغ بودن ادعاى وى آنجا روشن مى شود كه به ابن زبير پيوندد و حكومت كوفه را به دست مى گيرد ((و در جـسـت وجـوى شـيـعه بر مى آيد و آنان را مى ترساند.))(431) و براى مقابله با قـيـام مـخـتـار بـا آنـان مـى جـنـگـنـد. او از خـود قـاتـلان امـام حـسـيـن (ع )، امـثـال شـمـر بن زى الجوشن و شبث بن ربعى و ديگران كمك گرفت ! در نخستين خطبه اى كـه در كـوفـه خـوانـد، اعـلام داشـت كـه فـرمـان ابـن زبـيـر مـيـان اهـل كـوفه مطابق سيره عمر بن خطّاب و عثمان بن عفان رفتار مى كند! ولى شوق كوفيان براى سيره على (ع ) و ردّ سريه ديگران او را غافلگير ساخت .))(432)
امـام حـسـين (ع ) نسبت به او و ادّعاهايش شناخت كامل داشت ! ولى با ادب اسلامى عالى خويش بـا او رفـتـار مـى كـرد. حـضرت دعواى دوستى ابن مطيع و اين را كه نمى خواهد امام كشته شـود تكذيب نكرد، ولى از امور مربوط به نهضت جز به قدر لازم چيزى به او نگفت . در ديدار نخست با وى تنها همين اندازه گفت كه به مكّه مى رود و پس از آن همين اندازه گفت كه ((چـون بـه آن شـهـر رسـيـدم ، دربـاره آيـنـده كار خويش استخاره مى كنم .(433) خـداوند هرچه را دوست بدارد مقدّر مى سازد!))(434) ولى در ديدار دوم چون در راه عـراق بـود، نـاگـزيـر بـايـد ظـاهـر عـلّت سـفـر خـود يـعـنـى نـامـه هـاى اهـل كـوفـه را بـاز مى گفت . در هر دوى اين دو ديدار به خوبى ديده مى شود كه امام به مخالفت عدوّى توجّهى نمى كند و بى اعتنا مى گذرد.

6 ـ خزيميّه
((به ضم اول و فتح دوم ، تصغير خزيمه و به گمان من منسوب به خزيمة بن خازم است . خـزيـمـيـه يـكـى از مـنزلگاه هاى حج است پس از ثعلبيه از سوى كوفه و پيش از اجفر واقـع اسـت . گـروهـى گـفـتـه انـد كـه مـيـان آنـجـا تـا ثـعـلبـيـه 32 مـيـل فـاصـله است و گفته شده است : حزيميه به حاء بدون نقطه .))(435) گفته شـده اسـت : خـزيـمـيـه : مـنـسـوب اسـت بـه خـزيـمـة بـن حـازم و پـيـش از زرود واقـع اسـت .))(436)
ابـن اعـثـم كـوفـى گـويـد: ((حسين رفت تا در خزيميه فرود آمد و يك شبانه روز در آنجا مـاند. چون بامداد شد خواهرش ، زينب ـ دختر على ـ نزد حضرت آمد و گفت : آيا چيزى را كه ديشب شنيدم به شما خبر دهم ؟!
حسين (ع ) گفت : چه شنيده اى ؟
گفت : ديشب براى انجام كارى بيرون رفتم و شنيدم كه منادى اى ندا مى داد:
اءلا يا عين فاحتفلى بجهد
و من يبكى على الشهداء بعدى
على قومٍ تسوقهم المنايابـمـقـدار الى انـجـاز و عـدِ اى چـشـم خـوب توجه كن ، پس از من چه كسى براى شهيدان مى گريد
بر مردمى كه مرگ آنان را براى انجام وعده الهى به پيش مى برد
حسين (ع ) گفت : خواهرم آنچه مقدر باشد همان مى شود.))(437)

7 ـ زَرُود
((الزرد: بـلعـيدن ؛ شايد به دليل اين كه آب هايى را كه ابرها مى ريزد فرو مى بلعد. زيرا ميان ثعلبيه و خزيميه در راه حاجيان كوفه ، شنزار است ... زرود العتيقه نيز ناميده مى شود و از خزيميه يك ميل پايين تر است . در زرود آبگيرى و قصر و حوضى نيز وجود دارد.))(438)
پيوستن زهير بن قين به كاروان حسينى
دينورى گويد: سپس رفت تا به زرود رسيد. چشمش به خيمه اى افتاد كه در آنجا برپا شـده بـود. چون درباره اش پرسيد، گفتند: از آنِ زهير بن قين است . او حج گزارده بود و از كـوفـه به مكّه مى رفت . حسين (ع ) پيام داد كه به ديدارش بيايد تا با او گفت وگو كند.
زهـيـر از ديـدار بـا امـام خـوددارى ورزيـد. هـمسر زهير كه با او بود، گفت : سبحان اللّه ، فـرزنـد رسـول خدا(ص ) دنبال تو مى فرستد و تو اجابتش نمى كنى ؟ زهير برخاست و سـوى حسين (ع ) رفت . اندكى نگذشت كه با چهره اى درخشان بازگشت و... فرمان داد كه چادرش را كندند و نزديك خيمه حسين (ع ) برپا كردند!
سپس به زنش گفت : من تو را طلاق دادم ! همراه برادرت به خانه ات برو كه من قصد دارم همراه حسين (ع ) كشته شوم !
آنـگـاه به ياران همراه خويش گفت : هركس دوستدار شهادت است بماند و هر كس دوست نمى دارد برود!
هـيـچ يـك از آنـهـا بـا او نـمـانـد، بـلكـه همراه زن و برادر زنش رفتند تا به كوفه وارد شدند.))(439)
طـبرى به نقل مردى از بنى قار