ا و بوزينه ها بازى مى كند، لباس رنگى مى پوشد، دايم الخمر است و در مجالس طرب حاضر مى شود...(502)

اين خبر به روشنى نشان مى دهد كه يزيد نزد مردم به اين كار مشهور بود. سخن امام حسين (ع) به معاويه نيز اين مطلب را تاءييد مى كند، آن جا كه مى فرمايد:

گويى كه پرده نشينى را توصيف مى كنى يا غايبى را مى ستايى كه تنها تو از او خبر دارى . يـزيـد خود آيينه انديشه خويش است . او جنگ سگان هار را به تماشا مى نشيند و كبوتربازى را پـى مـى گـيـرد و زنـان خنياگرِ چنگ نواز سرگرم به گونه هاى لهو و لعب را گرد يزيد ببين و آن گاه او را يار خود مى يابى ، والا اين تلاش ها را واگذار!(503)

ابـن كـثـيـر در تـاريخش در اين باره عبارتى دارد كه به اشتهار يزيد در اين كار تصريح مى كند: او به چنگ و نوشيدن شراب و موسيقى و شكار و برگزيدن مردان و زنان خواننده و سگ و جـانـوران شـاخ ‌زن همچون قوچ و خرس و بوزينه علاقه داشت و هر روز صبح كه از خواب بر مى خواست مست بود.(504)

حتى برخى مورخان او را پيشگام اين كار شمرده اند:

يـزيـد بـن مـعـاويـه نـخـسـتـين كس بود كه آشكارا شراب نوشيد، و نسبت به موسيقى و شكار و گزيدن كنيزان آوازه خوان و اَمْرَدان و سرگرم شدن با بوزينگان به گونه اى كه مترفان را به خنده وا دارد و جنگ دادن سگ و خروس ، از خود شيفتگى نشان مى داد.(505)

از آن روزى كـه در كاخ پدرش ديده به جهان گشود، هر چه مى خواست بلافاصله حاضر بود. او عـادت نـداشـت كـه خـواسـتـه اش رد شـود؛ و هـمـين امر موجب شده بود تا به خلاف پدرش كه شخصيّتى چند بعدى داشت ، يك بعدى بار بيايد؛ و چنان كوتاه نظر و نابخرد باشد كه به هيچ كارى جز از يك زاويه ننگرد. از اين رو همه دشوارى ها را با بى باكى قاطعانه اى كه از هرگونه حكمت و پختگى و آگاهى تهى بود، از پيش برد. گويى همه دنيا كاخ پرناز و نعمت پـدر او بـود و هـيـچ كـس حـق مـخـالفـت بـا خـواسـته ها و تمايلات او را نداشت . (يزيد هرگز نافرمانى كسى را تحمل نمى كرد و معتقد بود كه بر همه مردم واجب است كه از او فرمان ببرند و هر كس از فرمان او سر بر مى تافت ، سر و كارش با شمشير بود.)(506)

كـوتـاه نظرى ، نابخردى و آشفتگى روحى او در قضاياى بزرگى چون قضيه رويارويى با امام حسين و قيام مردم مدينه منوره به خوبى آشكار گشت .

كـسـى كه فرمان كشتن امام حسين (ع) را داد خود يزيد بود. زيرا او عبيدالله زياد را ميان اين كه خودش كشته شود و يا امام حسين را بكشد و نيز ميان اين كه آزاد بماند و لقب اموى بگيرد، يا آن كـه بـه اصـل خود باز گردد و چونان گذشته بنده اى رومى بماند، آزاد گذاشت . عبيدالله مى گويد:

كـشـتـن حـسـيـن كـار يـزيـد بـود كه فرمان داد يا او را بكشم و يا خود كشته شوم ؛ من كشتن او را برگزيدم .(507)

يعقوبى نقل كرده است كه يزيد به عبيدالله بن زياد نوشت و گفت :

شنيده ام كه مردم كوفه به حسين نامه نوشته و از او خواسته اند كه نزد آنان برود و او از مكّه سـوى آنـان راه افـتـاده اسـت . بـارى از مـيـان شهرها شهر تو و از ميان روزگاران روزگار تو گرفتار شد. يا او را مى كشى يا اين كه غلامكى مى شوى و به نسب خود و به پدرت باز مى گردى ، پس بترس كه فرصت از دستت برود.(508)

امـا بـرخـى از مـورخـان ايـن نـامـه را بـدون فـرمـان صـريـح يـزيـد بـه قـتـل امـام (ع) نـقـل كـرده انـد. مـانـنـد ابـن عـسـاكـر كـه آن را بـه طـور خـلاصـه چـنـيـن نقل كرده است :

شنيده ام كه حسين به سوى كوفه حركت كرده است . اين كار روزگار تو را از ميان روزگاران و شهر تو را از ميان شهرها مبتلا كرده است و از ميان كارگزاران ، تو به وسيله او امتحان شده اى و در اين امتحان يا آزاد مى شوى يا آن كه همانند بردگان به بردگى باز مى گردى . آن گاه ابن زياد او را كشت و سرش را براى يزيد فرستاد.(509)

در جاى ديگر، ابن عساكر از چند و چون موضوع بيش تر كاسته است و مى گويد:

و خـبـر بـيـرون آمـدنـش بـه يـزيد رسيد. پس به عبيدالله پسر زياد، كارگزار خود در كوفه نـوشـت و دستور داد كه با او بجنگد و اگر بر او پيروز شد وى را نزدش بفرستد. در پى آن عـبـيـدالله مـلعـون سـپـاه را بـه فـرمـانـدهـى سـعـد بـن ابـى وقـاص بـه سـوى حـسـيـن (ع) فرستاد.(510)

شـگـفـت ايـن كـه راوى عـبـارت اخـيـر، بـه جـاى لعـن يـزيـد كـه فـرمـان قتل امام حسين (ع) را به عبيدالله داد، عبيدالله را لعن مى كند.

عبدالله علايلى گويد:

از اين رو من به روايت استوار يعقوبى اعتماد مى كنم ، مبنى بر اين كه فرمان كشتن امام حسين (ع)را يـزيد به عبيدالله داد؛ و در ديگر روايت ها ترديد مى كنم و بر اين باورم كه اين روايت ها براى تبرئه جنايت يزيد است ؛ و مورخان ميانه رو براى كاستن از تب فاجعه بدان اعتماد كرده اند.(511)

چـنـانـچـه يـزيـد فرمان كشتن امام حسين (ع) را نداده بود هنگام ديدن اسيران و سرهاى مقدس بر نيزه در حالى كه بر بلندى هاى نهر جيرون مشرف بودند، شعر زير را زمزمه نمى كرد.

لما بدت تلكَ الحمول قَدْ اءَشرقت

تلك الشموس على رُبى جيرونِ

نعب الغراب فقلت صح او لا تصح

فلقد قضيت من الغريم ديونى (512)

هـنـگـامـى كـه كـاروان [اسـيران ] پديدار شد و خورشيدها [ى برفراز نيزه ] بر بلندى جيرون تـابـيدند. كلاغ بانگ شومى سر داد و مى گفتم : خواهى خاموش باش و خواهى بانگ برآور؛ من طلب خود را از مقروض خود باز ستاندم .

از ايـن جـاسـت كـه ابـن جـوزى ، قـاضـى ابـويـعـلى ، تـفـتـازانـى و جلال سيوطى به كفر و لعن او فتوا داده اند.(513)

يـزيـد خـود اقـرار دارد كـه قـاتل امام حسين (ع) است . زيرا، هنگامى كه سر حسين را آوردند و در دمشق برابر وى نهادند، گفت : نعمان بشير را بگوييد بيايد. هنگامى كه آمد گفت : كار عبيدالله زياد را چگونه ديدى ؟ گفت : جنگ پيشامد روزگار است . گفت : ستايش خدايى را كه وى را كشت . نـعـمـان گـفـت : امـيرالمؤ منين ـ مقصودش معاويه است ـ به كشتن او راضى نبود. گفت : اين پيش از خروج وى بود؛ و چنانچه بر اميرالمؤ منين هم خروج مى كرد، به خدا سوگند اگر مى توانست او را مى كشت .(514)

يزيد در اين پاسخ خود اعتراف مى كند كه چون امام حسين (ع) خروج كرد او نيز دست به كشتن او يـازيـد و مـسـئوليـت ايـن را پـذيـرفـتـه ؛ و خـداونـد را بـه خـاطـر قـتـل او سـتـايـش مـى كـنـد. سـپـس بـه خـلاف آنـچـه از شـيـعـه و سـنـى نـقـل شـده است (515) كه معاويه او را به مداراى با امام و گذشت نسبت به او سفارش كـرده بـود، ايـن مـوضـعـگـيـرى را بـه پدرش نسبت مى دهد. در حالى كه مى دانيم مدارا با روش هـوشمندانه معاويه سازگارتر است ، هيچ بعيد نيست كه يزيد، پس از درك عظمت فاجعه اى كه مرتكب شده است ، بر پدرش نيز دروغ بسته باشد. چون او فريب خورده اى است كه هيچ نشانى از هوش و نبوغ در او به چشم نمى خورد.

آرى ، مـمـكـن بـود كـه مـعـاويه نيز هرگاه امام را براى خود و حكومت اموى خطرناك مى يافت ، آن حضرت را مى كشت ، خواه خروج مى كرد يا نمى كرد، اما نه به اين روش ‍ آشكار يزيد. او امام را مـسـمـوم يـا تـرور مـى كـرد و سپس كارش را به 