 گويد: همراه زهير بن قين ، پا به پاى حسين (ع ) از مكّه مـى آمـديـم . بـدتـر از هـمـه چـيـز بـراى مـا ايـن بـود كـه بـا حـسـيـن در يـك جـا مـنـزل كـنـيم ! از اين رو هرگاه حسين حركت مى كرد، زهير فرود مى آمد و هرگاه حسين فرود مى آمد، زهير حركت مى كرد. تا آن كه روزى به منزلگاهى رسيديم و ناچار شديم در آنجا فـرود آيـيـم . حـسـيـن در كـنـارى و زهـيـر در كـنـارى ديـگـر مـنـزل كـرد. مـا در حـال غـذا خـوردن بـوديـم كـه پـيـك حـسـيـن آمـد و سـلام كـرد سـپـس داخل شد و گفت : اى زهير بن قين ، حسين مرا فرستاده است كه نزدش بروى .
گـويـد: هـمـه آنـچه را به دست داشتند افكندند، به طورى كه گويى بر سر ما پرنده نشسته است !))(440)
طبرى در ادامه داستان مى گويد: ابومحنف گويد: دلهم ، دختر عمرو، همسر زهير بن قين به مـن گـفـت : مـن بـه زهير گفتم : آيا فرزند رسول خدا در پى ات فرستاده است و تو نمى روى ؟ سبحان اللّه . برو و سخن او را بشنو و آنگاه بازگرد.
گـويـد: زهـيـر نـزد امـام (ع ) رفـت و انـدكـى نـگـذشـت كه با شادمانى و چهره اى درخشان بـازگـشـت . آنـگاه فرمان داد كه خيمه و بار و بنه اش را كندند و نزد حسين (ع ) بردند. آنـگـاه بـه هـمسرش گفت : تو مطلقه هستى ! نزد خويشاوندانت برو. من دوست ندارم كه از سوى من جز خير چيزى به تو برسد!
سـپـس خطاب به يارانش گفت : هركدام از شما دوست دارد با من بيايد، و گرنه اين آخرين ديـدار اسـت . من برايتان حديثى نقل مى كنم : در بلنجر(441) مى جنگيدم و خداوند مـا را پـيـروز سـاخـت و غنايمى به دست آورديم . در اين هنگام سلمان باهلى (442) بـه مـا گـفت : آيا از اين پيروزى كه خدايتان نصيب كرده است و غنايمى كه به دست آورده ايد، خوشحاليد؟
گفتيم : آرى !
گـفـت : آنـگـاه كـه جـوانان آل محمد(443) را به هنگام جنگيدن در ركاب آنان ديدار كرديد بسيار خوشحال تر باشيد؛ با اين غنايمى كه به دست آورده ايد؛ و من شما را به خداوند مى سپارم ...!))(444)
در روايت سيد بن طاووس آمده است كه زهير از جمله به زنش اين سخن را گفت : ((آهنگ همراهى بـا حـسـيـن (ع ) را دارم ، تـا جان خويش را در راه او فدا و با همه وجودم از او دفاع كنم .)) سـپـس امـوال هـمسرش را به او داد و وى را به يكى از پسرعموهايش سپرد تا به خانواده اش بـرسـانـد. زن بـرخـاسـت و گريست و با زهير خداحافظى كرد و گفت : خداوند يار و يـاور تـو بـاشـد و بـرايـت خـيـر گرداند. از تو مى خواهم كه در قيامت نزد جدّ حسين از من شفاعت كنى !))(445)
زهير بن قين
زهـيـر بـن قـيـن بـن قـيس انمارى بجلى از مردان بزرگ قبيله اش بود. ميان آنان در كوفه سـكـونت داشت . او مردى شجاع بود. جايگاه بلند و فداكارى هاى جنگى او مشهور است . در سـال شـصـت هـمـراه خـانـواده اش حـجّ گـزارده و در راه بـازگـشـت بـا حـسـين (ع ) برخورد كرد...(446) پس به آن حضرت پيوست و با او همراه شد تا آن كه در كربلا در ركابش به شهادت رسيد.
در زيارت ناحيه بر وى چنين درود فرستاده شده است :
سلام بر زهير بن قين بجلى كه پس از آن كه امام حسين (ع ) به او اجازه بازگشت داد گفت : بـه خـدا سـوگـنـد، هـرگـز چـنـيـن نـخـواهـد شـد. آيـا فـرزنـد رسـول خـدا اسير دست دشمنان باشد و من خود را نجات بدهم ؟ خداوند چنين روزى را به من نشان ندهد.))(447)
مـوضـعـگيرى هاى زهير بن قين از هنگام پيوستن به كاروان حسينى تا شهادت در ركاب آن حـضـرت چـنـان عـالى اسـت كـه تـاريـخ پـيـوسـتـه آن را يـادآور مـى شـود و نسل ها آن را مى خوانند و در برابر اين شخصيت والاى اسلامى سر تعظيم فرود مى آورند. در اينجا به چند مورد زير اشاره مى شود:
هـنگامى كه كاروان حسينى به ذاحسن رسيد امام (ع ) براى يارانش خطبه اى خواند و طى آن فـرمـود: امـا بـعـد، براى ما وضعيتى پيش آمد كه شما مى بينيد...)) آنگاه زهير برخاست و خـطـاب بـه يارانش گفت : آيا شما سخن مى گوييد يا من سخن بگويم ؟ گفتند: شما سخن بگوى .
او پـس از حـمـد و ثـنـاى الهـى گـفـت : بـر هـدايـت خـداونـد بـاشـيـد، اى فـرزنـد رسول خدا، گفتارتان را شنيديم . به خدا سوگند اگر دنيا براى ما سراى باقى باشد و مـا درآن جـاودانـى بـاشـيـم ، جـز اين كه با كمك و يارى تو از آن جدا گرديم ، قيام با تـورا بـر اقـامـت در دنـيـا تـرجـيـح مـى دهـيـم . آنـگـاه حـسـيـن (ع ) بـرايـش دعـاى خـيـر كرد.))(448)
ابـومـخـنف به نقل از ضحاك مشرقى گويد: چون شب دهم فرارسيد، حسين (ع ) طى خطابه اى به ياران و خاندانش چنين فرمود: اينك تاريكى شب فرارسيده است ، آن را رهوار خويش گـيـريد و هركدام از شما دست يكى از خاندانم را بگيرد، چرا كه اين قوم مرا مى جويند.)) آنگاه عباس و ديگر خاندان حضرت پاسخ گفتند و سپس مسلم بن عوسجه پاسخ داد... سپس ‍ سـعـيـد پـاسخ داد... آنگاه زهير برخاست و گفت :به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم و خـاكـسـتـرم بـه باد داده شود، سپس هزار بار به همين صورت كشته شوم و خداوند با اين قتل از جان تو و جان جوانان خاندانت دفاع كند.(449)
ابـومـخنف به نقل از على بن حنلة بن اسعد شباى ، از كثيربن عبداللّه شعبى بجلى گويد: چون براى رويارويى با حسين (ع ) يورش برديم ، زهيربن قين سوار بر اسبى كه دمى پـرمو داشت ، غرق در سلاح سوى ما آمد و گفت : اى كوفيان از عذاب خداى برحذر باشيد، برحذر! مسلمان برگردن برادر مسلمان حق دارد كه نصيحتش كند. تا هم اكنون ، برادريم و تـا هـنـگـامـى كـه شـمـشـير ميان ما و شما نيفتاده است ، بردين و امت واحديم ! ولى آنگاه كه شـمـشـيـر افـتـاد، هـمـبستگى از ميان مى رود و ما امّتى مى شويم و شما امّتى ! خداوند به وسيله فرزندان پيامبرش محمد(ص ) ما و شما را به بوته آزمايش نهاد، تا ببيند كه چه مـى كـنـيـم ! مـا شـمـارا دعـوت مـى كنيم كه آنان را يارى دهيد و از پشتيبانى عبيداللّه زياد سـركـش دسـت بـرداريـد، چـرا كـه در دوران سـلطـه آنها چيزى جز بدى نخواهيد ديد. آنان چشمانتان را ميل مى كشند و دست ها و پاهايتان را مى برند و پارسايان شما را مثله مى كنند و بـر شـاخـه هـاى درخـت آويـزان مـى كـنـنـد و قـاريـانـتـان امثال حجربن عدى و يارانش و هانى بن عروه و نظايرش را مى كشند.
مـردم او را دشـنـام دادند و عبيداللّه و پدرش را ستودند! و گفتند: به خدا سوگند از اينجا نمى رويم تا رئيس تو و همراهانش را بكشيم يا او و يارانش را نزد امير بفرستيم !
زهـيـر گـفـت اى بـنـدگـان خـدا، فـرزنـدان فـاطـمـه از پـسـر سـمـيـه به يارى و دوستى سـزاوارتـرنـد، اگـر يـارى اش نـمـى كـنـيـد، از خـدا بـتـرسـيـد و او را مـكـشـيـد، لااقـل بـيـن او و يـزيـد بى طرف باشيد. به خدا سوگند كه يزيد در فرمانبردارى شما بدون كشتن حسين (ع ) نيز راضى است .
آنـگـاه شـمـر تـيـرى بـراو افـكـنـد و گـفـت : خـامـوش بـاش كه خداى خاموشت گرداند! از پرگويى ما را خسته كردى !
زهـيـر گفت : اى پسر كسى كه ايستاده مى شاشيد، روى سخن من با تو نيست ! تو حيوانى بيش نيستى ، به خدا سوگند گمان ندارم كه دو آيه از كتاب خدا را بدانى ، باخبر باش از زبونى در روز 