ـزد آن حـضـرت اشـاره اى كـرده بـاشـنـد نقل كرده اند.
ابن اعثم كوفى ـ از معاصران طبرى ، دينورى و بلاذرى ـ داستان اين ديدار را ـ بدون هيچ ذكـرى از عثمانى بودن يا خوددارى زهيرـ نقل مى كند و مى گويد: ((آنگاه حسين رهسپار شد و زهير بن قين با او ديدار كرد. حسين او را به يارى خويش خواند و او پذيرفت و خيمه اش را نـزديـك او برد. زنش را طلاق داد و نزد خويشانش فرستاد و به يارانش گفت : من همراه سلمان فارسى در جنگ بلنجر شركت داشتم ، پس از پيروزى بسيار شادمان شديم . آنگاه سلمان به ما گفت : آيا كسب غنايم شما را خوشحال كرده است ! گفتيم : بلى .
گفت : آنگاه كه جوانان آل محمد را ديديد از جنگيدن در ركاب آنان نسبت به آنچه امروز به دست آورده ايد، خوشحال تر باشيد.
ايـنـك مـن شـمـا را بـه خـدا مـى سـپـارم . او پـيـوسـتـه بـا حـسـيـن (ع ) بـود تـا كـشـتـه شد.))(458)
3ـ تـاريـخ در چـارچـوب زنـدگـانـى زهـيربن قين ، از زبان خود او حادثه يا رويدادى يا سـخـنـى كـه دالّ بـر عـثـمانى بودنش باشد نقل نكرده است ، در حالى كه ديگران كه به عثمانى بودن مشهور بودند، از خلال آرا، مواضع و شركت در يك يا چند جنگ بر ضدّ على ، شناخته شده بودند.
4ـ تـاءمـل در گـفـتـار عـزرة بـن قيس و پاسخى كه زهير به او داد ـ طبق روايت طبرى ـ به خـوبـى روشن مى سازد كه زهير بن قين هيچ گاه عثمانى نبوده است . زيرا زهير در پاسخ هزره كه گذشته او را متهم به عثمانى بودن كرد گفت : آيا از موضع كنونى ام پى نمى بـرى كـه مـن از آنـهـايـم !؟)) يـعـنـى نـظـر و گـرايـش و نـسـبـت مـن بـه اهل بيت است . براى مثال نگفت : درست است ، همان طور كه مى گويى من عثمانى بودم ، سپس خـداونـد مـرا هـدايـت كرد و از پيروان و ياران اهل اين خاندان گشتم . يا عبارتى از اين دست .بـلكـه اين سخن او كه مى گويد: آيا از موضع كنونى ام پى نمى برى كه من از آنهايم ))، عـثـمـانـى بـودن او را چـه در گـذشـتـه و چـه حال به طور مطلق نفى مى كند. وانگهى سكوت عزره پس از اين پاسخ ، كاشف از دست كشيدن وى از تهمت عثمانى بودن زهير است . دقت كنيد.
5ـ انـدك تـاءمـّلى در گفته هاى زهير و سخن همسرش و موضع وى نشان مى دهد كه زهير و همسرش حقّ اهل بيت را مى شناختند و قلب آن دو از دوستى شان آبادان بود.
مـثـل ايـن سخن زهير به همسرش ـ طبق روايت سعيد بن طاووس ـ: آهنگ همراهى با حسين (ع ) را دارم تـا جـانـم را در راهـش ‍ فـدا كـنـم و با روحم او را حفظ كنم .)) و همسرش در پاسخ مى گـويـد: خداوند يار و يارو تو باشد و برايت خير گرداند. از تو مى خواهم كه در قيامت نـزد جدّش از من شفاعت كنى !)) يا اين سخن زهير به همسرش ـ طبق روايت دينورى ـ ((من جان خود را مهيّا ساخته ام تا با حسين كشته شوم ))، و سخن او خطاب به يارانش : هركس از شما كه دوستدار شهادت است بماند.)) و نقل روايت سلمان فارس براى آنان ـ طبق روايت ارشادـ: آنـگـاه كـه سررور جوانان آن محمد(ص ) را ديديد از جنگيدن در ركاب آنان نسبت به آنچه امروز به دست آورده ايد، خوشحال تر باشيد))!
ايـن سـخـنـان زهـيـر جاى تاءمل بيشتر دارد: ((من جان خود را مهيّا ساخته ام تا با حسين كشته شـوم ))، هـركـس از شـمـا كـه دوسـتـدار شهادت است بماند، و گفتار همسرش : ((از تو مى خـواهـم كـه در قـيـامـت نـزد جـدّ حـسـيـن (ع ) از مـن شـفـاعـت كـنى ))! و سخن زهير به ياران : ((هـركـدامـتـان كـه دوست دارد با من بيايد؛ وگرنه اين آخرين ديدار است !)) موارد ياد شده نـشـان مـى دهـد كـه ايـن خـانـدان بـزرگـوار، آگـاه بودند كه در اين سفر حسين (ع ) همراه اهل بيت و يارانش به شهادت مى رسد.
ايـن در هـنـگـامـى بـود كه نشانه هاى شكست ظاهرى و بى وفايى كوفيان در افق پديدار نبود، و خبر قتل مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبداللّه بن يقطر به امام (ع ) نرسيده بد. ايـن خـود كـاشـف از آن اسـت كه زهير به كار امام حسين (ع ) توجه داشت و اخبار مربوط به آيـنـده حركت و قيامش را دنبال مى كرد، حتماً اگر فرض كنيم كه زهير نيز مانند ديگر مردم اخـبـار پيش آمدهاى مربوط به قيام امام حسين (ع ) و شهادت آن حضرت را شنيده بود، يا آن كـه در خـطـبـه هايى كه آن حضرت در مكّه درباره شهادتش ‍ ايراد كرده بود، از زبان خود وى شنيده بود.
اضـافـه مـى كـنـم كـه صـاحـب ((اسـرار الشـهـاده )) واقـعـه را ايـن گـونـه نـقـل مـى كـنـد: ((گـويـنـد: زهـيـر بـن قـيـن پـيـش از آن كـه عـبـداللّه بـن جـعـفـر بـن عقيل كشته شود نزد وى آمد و گفت : برادرم پرچم را به من بده !
عبداللّه گفت : مگر من در بردن آن كوتاهى كرده ام ؟
گفت : نه ، ولى من بدان نياز دارم !
عـبـداللّه پـرچـم را داد و زهـيـر آن را گـرفت و نزد عباس بن اميرالمؤ منين رفت و گفت : اى پـسـر امـيـرمـؤ مـنـان ، مـى خـواهـم حـديـثـى را كـه آمـوخـتـه ام بـرايـت نقل كنم .
گـفـت : نـقـل كـن كـه شـنـيـدن حـديـث اكـنـون شـيـريـن اسـت ! نـقـل كـن و هـيـچ بـاكـى بـر تـو نـيـسـت چـرا كـه بـا اسـنـاد مـتـواتـر نقل مى كنى !
گـفـت : اى ابوالفضل ، بدان كه پدرت ، اميرالمؤ منين ، هنگامى كه خواست مادرت امّالبنين ازدواج كـنـد، دنـبـال بـرادر خـود، عقيل ، فرستاد كه نسب اعراب را خوب مى شناخت و گفت : بـرادرم ، مـى خـواهم زنى را از صاحبان خانواده و حسب و نسب و شجاعت برايم خواستگارى كنى . تا از او صاحب فرزندى شوم كه شجاع و نيرومند باشد و اين فرزندم را ـ و اشاره به حسين (ع ) كرد ـ در صحراى كربلا يارى دهد!
پـدرت تـو را براى اين روز ذخيره كرده است . در يارى زن و فرزند برادرت و خواهرانت كوتاهى مكن !))(459)
اگـر ايـن روايـتـى كـه زهـيـر آن را فـرا گـرفـت و بـراى عـبـاس نـقـل كـرد، درسـت بـاشـد، كـاشـف از آن اسـت كـه زهـيـر از سال ها پيش از اخبار خاندان علوى آگاه بود و اخبارشان را به خوبى فرا گرفته بود؛ و به اين خاندان مقدّس نزديك بود.
آيا ممكن است چنين مردى عثمانى باشد؟
بـا تـوجـه بـه آنـچـه مـا ايـنـك در اخـتـيـار داريـم ، چـنـيـن امـرى بـسـيار بعيد است . شايد پژوهشگرانى پس از ما بيايند و آنچه را گفتيم مورد دقت و تعمّق قرار دهند و به منابعى كـه مـا دسـت نيافته ايم دست بيابند و به چيزى پى ببرند كه ما پى نبرده ايم و ابعاد ايـن قـضـيـه تـاريـخـى روشـن تـر شـود و تـصـويـر كامل تر گردد. چه بسا چيزها كه گذشتگان براى آيندگان وانهاده اند.
درود بـر زهير بن قين ، روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسيد و روزى كه زنده برانگيخته مى شود.

8 ـ ثعلبيه (460)
طبرى گويد: آن دو گفتند پس از به پايان رساندن حجّ همه همت ما بر اين بود كه در راه بـه حـسـيـن (ع ) بـپيونديم تا ببينيم كارش ‍ به كجا مى انجامد. با شترانمان به سرعت رفـتـيـم تـا در زرود بـه او پـيـوسـتـيـم . چـون بـه او نزديك شديم ، ديديم كه مردى از كوفيان با ديدن حسين از راه بازگشت .
حسين ايستاد. گويى كه او را مى خواست . سپس او را ترك گفت و رفت و ما نيز به سمت او رفـتـيـم . يـكـى از مـا بـه ديـگرى گفت : پيش اين مرد برويم و از او بپرسيم تا اگ