 از كـوفـه خـبـرى داشـت آگاه شويم . رفتيم تا به او رسيديم و گفتيم : درود بر تو باد. گفت : درود و رحمت خدا بر شما باد. سپس گفتيم : از كدام قبيله اى ؟ گفت : از بنى اسد.
گفتيم ما هم از بنى اسد هستيم ، نامت چيست ؟
گفت : بكير بن مثعبه .(461)
مـا نـيـز نـسـبـت خـويـش را گفتيم و ادامه داديم : از مردى كه پشت سر گذاشته اى براى ما بـگـو. گـفـت : بـلى ، هـنـگـامـى كـه مـن از كـوفـه بـيـرون شـدم مـسـلم بـن عقيل و هانى بن عروه را كشته بودند و پايشان را گرفته در بازارها مى كشاندند.
مـا پـيـش رفـتـيـم تـا بـه حـسـين رسيديم و با او ادامه مسير داديم ، تا آن كه شب هنگام در ثـعـلبـيه فرود آمد. نزد او رفتيم و سلام كرديم و او پاسخ داد. گفتيم : خدايت رحمت كند ـ ما خبرى داريم . اگر بخواهيد آشكارا بگوييم وگرنه پنهانى مى گوييم .
گويد: نگاهى به يارانش افكند و گفت : در قبال اينان رازى ندارم !
گفتيم : آيا مردى را كه شب پيش به شما رسيد ديديد؟
فرمود: بلى ! ولى مى خواستم از او پرسش كنم .
گـفـتـيـم : مـا اخبار را از او كسب كرديم و شما را از پرسيدن بى نياز ساختيم . او يكى از بـنـى اسـد بـود. مـردى صـاحـب راءى ، درسـت كار، راست كردار و با فضيلت و خردمند. او نـقـل كـرد كـه در كـوفـه مـسـلم بـن عـقيل و هانى بن عروه را ديده است كه كشته شده اند؛ و پايشان را گرفته و در بازارها مى كشاندند.
گـفـت : انـا للّه و انـا اليـه راجعون ؛ رحمت خداوند بر آنان باد و چندين بار آن را تكرار كرد!
گـفـتـيـم : تـو را بـه خـدا، بـراى حـفـظ جان خود و خاندانت از همين جا برگرد. چرا كه در كوفه ياور و شيعه اى ندارى ؛ و بيم داريم كه بر ضدّ تو باشند!
در اين هنگام پسران عقيل بن ابى طالب پيش دويدند.
بنى عقيل گفتند: نه به خدا سوگند به خدا سوگند نمى رويم تا انتقامان را بگيريم يا آنچا را برادرمان چشيده است ، ما نيز بچشيم !))(462)
آنگاه طبرى به نقل از دو مرد اسدى باز مى گردد: گفتند: حسين نگاهى به ما افكند و گفت : پـس از ايـنـان زنـدگـى گوارا نيست . گفتند: ما دانستيم كه او آهنگ ادامه مسير دارد. به او گـفـتـيـم : خـداونـد بـرايـت خـير گرداند، فرمود: خداى شما را رحمت كناد. برخى از ياران حضرت گفتند: شما مثل مسلم بن عقيل نيستى ، اگر به كوفه برسى ، مردم با شتاب به سوى تو مى آيند.
دو مـرد اسـدى گـفتند: حسين منتظر ماند و چون سحرگاهان شد به جوانان و غلامانش گفت : ((آب بـسـيـار بـرداريد))؛ و آنان آب فراوان برداشتند و به راه افتادند و رفتند تا به زباله رسيدند.(463)
درنگ و نگرش
1 ـ آنـچـه در روايـت طبرى قابل توجّه و شگفت انگيز است اين است كه اين دو مرد اسدى با وجـود نـشان دادن ادب و احترام نسبت به امام (ع ) و محبت نسبت به وى ، آهنگ يارى و پيوستن بـه آن حضرت را نمى كنند. با آن كه [سفر امام ] به آنها ارتباطى نداشت ، همه كارشان ايـن بـود كه به اعتراف خودشان ـ طبق اين روايت ـ از كار امام سر در بياورند و پس از آن از امام جدا شدند و رفتند.
2 ـ تـاءمـل در مـتـن گفت وگوى امام حسين (ع )، از همان آغاز قيام مقدّس وى ، نشان مى دهد كه امـام (ع ) بـا كـسـانـى از قـبـيل اين دو مرد اسدى همه حقيقت و صريح قضيه را نمى گفته ، بـلكـه مـطـابـق مـيـزان خـرد آنـهـا از اهـداف خـويـش بـه طـور غـيـر مـسـتـقـيـم ، مـتـنـاسـب حـال و مـقـام يـك يـا دو عـامـل از سـلسـله عـوامـلى را كـه در طول عامل اصلى قرار مى گرفت ، بيان مى فرمود!
پس از آن كه فرزندان عقيل گفتند كه به خدا سوگند ما باز نمى گرديم ، تا انتقام خون خـود را بگيريم و يا آن كه ما نيز مانند او كشته شويم ، امام (ع ) فرمود: زندگى پس از ايـنان [مسلم و هانى ] گوارا نيست . اين سخن امام راست و حق است ولى به معناى آن نيست كه كـمك و همراهى با بنى عقيل تنها عامل پافشارى امام (ع ) بر رفتن به كوفه براى انتقام خـون مـسـلم بـود. امـام (ع ) در هـيـچ جـا دليل رفتن خود به كوفه را خونخواهى مسلم عنوان نـكـرده اسـت . در بـيشتر مواقع ايشان عامل رفتن خويش را نامه ها و بيعت كوفيان عنوان مى فـرمـود. حـتـى نـامـه هـاى كـوفـيـان نـيـز از جـمـله عـوامـلى بـود كـه در طول عامل اصلى قيام وى يعنى رها ساختن اسلام ناب محمدى از دست نفاق و تحريف هاى اموى ، قرار مى گرفت !
آرى ، اين امام است كه مسلم بن عقيل را به كوفه مى فرستد و به او مژده شهادت مى دهد و مى فرمايد:
((من تو را نزد كوفيان مى فرستم . اين نامه هايى است كه به من نوشته اند. خداوند كار تـو را آن طـور كـه بـخـواهـد بـه انـجـام خـواهـد رساند و من اميدوارم كه من و تو ر مرتبه شهيدان باشيم !...))(464)
و به فرزدق مى فرمايد:
((خداى مسلم را بيامرزد، روح او به سوى آرامش و بهشت خداوند پرواز كرد. آگاه باشد او آنـچـه بـر عـهـده داشـت بـه انـجـام رسـانـد و آنـچـه بـر عـهـده مـا اسـت بـاقـى اسـت ...))(465)
بنابراين قضيه از نظر امام قضيه نجات اسلام است كه از خون مسلم و هر خون ديگرى مهم تـر اسـت . اصـلى تـريـن عـامـل پـافـشـارى امـام (ع ) بـراى رفـتـن بـه كـوفـه ، هـمـيـن عـامـل بـود و نـه گـرفـتـن انـتـقـام خـون مـسـلم ، و نـه ايـن كـه پـس از جـوانـان بـنـى عقيل زندگى گوارا نيست . هرچند كه اين نيز حق بود.
3 ـ نـقـل شـده اسـت كـه امـام (ع ) پـس از آگـاهـى بـر قتل مسلم و هانى و اين كه در كوفه يار و ياورى ندارد، آهنگ بازگشت كرد! ولى اين سخن ، سـخـن قـابـل اعـتنايى نيست . ابن قتيبه مى نويسد: گفته اند كه عبيداللّه زياد سپاهى را بـه فـرمـانـدهـى عـمرو بن سعيد اعزام داشت . چون اين خبر به حسين رسيد قصد بازگشت كـرد. امـا پـنـج تن از بنى عقيل كه با وى بودند، گفتند: آيا در حالى باز مى گردى كه بـرادرمـان كـشـتـه شـده اسـت ؟ و حـال آن كه نامه هايى به شما رسيده است كه ما بدان ها اعتماد داريم !
آنـگـاه حـضـرت به يكى از يارانش گفت : ((به خدا سوگند نمى توانم در برابر اينان شـكـيـبـا بـاشـم !))(466) ابـن عـبـدربـّه مى نويسد: با او ـ عمر بن سعد ـ سپاهى فـرسـتـاد. اين خبر در شراف به حسين رسيد؛(467) و او آهنگ بازگشت كرد. پنج تن از بنى عقيل با او همراه بودند...))(468)
طـبـرى نـيـز در ايـن بـاره روايـتـى دارد: حـسـيـن بـن عـلى بـا نـامـه اى كـه مـسـلم بـن عقيل برايش نوشته بود، پيش رفت . چون به سه ميلى قادسيه رسيد، حر بن يزد تميمى بـا او ديـدار كـرد و گـفـت : به كجا مى روى ؟ گفت : به اين شهر! گفت : بازگرد كه من پـشـت سـر خـود خـيـرى نـنـهـاده ام كـه بـدان اميدوار باشم ! حسين آهنگ بازگشت كرد. ولى برادران مسلم كه با وى بودند گفتند: به خدا سوگند باز نمى گرديم تا آن كه انتقام خويش را بگيريم و يا كشته شويم ! گفت : زندگى پس از شما گوارا نيست . آنگاه حركت كـرد و پـس از بـرخـورد بـا جـلوداران سـپـاه عـبـيـداللّه ، بـه سـوى كـربـلا بـازگـشـت .))(469)
ايـن روايـت بـا روايـت ـ مـطـابـق با مشهور ـ خود طبرى مخالفت دارد زيرا حر در راءس هزار سوار پس از شراف با امام (ع ) ديدار كرد. او از سوى ابن زياد ماءموريت يافته بود كه از ا