ام (ع ) جدا نشود تا او را به كوفه بياورد!
در هـمان حال كه همپاى حسين (ع ) حركت مى كرد، در ذى حسم خطاب به آن حضرت گفت : اى حـسـين درباره جانت خداى را به يادت مى آورم ، من گواهى مى دهم كه اگر بجنگى و اگر هم با تو بجنگند كشته مى شوى ! حسين (ع ) گفت :
آيـا مـرا از مـرگ مـى ترسانى ؟! آيا فراتر از كشتن من هم كارى مى توانيد بكنيد؟! نمى دانـم بـه تـو چه بگويم ؟ ليكن شعر آن برادر اوسى را برايت مى خوانم كه وقتى به يـارى پـيـامـبر خدا(ص ) مى رفت پسرعمويش به او گفته بود كجا مى روى كه كشته مى شوى . و او در پاسخ گفته بود:
ساءمضى و ما بالموت عار على الفتى
اذا ما نوى حقاً و جاهد مسلماً
و آسى رجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبوراً يغش و يرغما(470)
مى روم كه مرگ براى جوانمرد عار نيست . اگر نيت پاك دارد و مسلمان است
و پـيـكـار مـى كـنـد و بـه جـان ، از مـردان پـارسـا پـشتيبانى مى كند و از ناكام فريبكار زورگو دورى مى كند.ايـن مقصد عالى و قاطع حسينى كجا و آن سخنى كه مى گويد: ((پس آهنگ بازگشت كرد))، كجا؟ آرى ، برخى از مورخان از عبارت ((آهنگ بازگشت كرد))، اين طور استفاده كرده اند كه ـ مـطـابـق بـرخـى روايـات ـ امـام (ع ) نـگـاهـى بـه بـنـى عـقـيـل افـكـنـد و گـفـت : مـسـلم كـشـتـه شـده اسـت . نـظـر شـمـا چـيـسـت ؟ بـنـى عقيل گفتند: به خدا سوگند بر نمى گرديم . آيا سرورو ما كشته شود و ما بازگرديم ؟ بـه خـدا سوگند ما باز نمى گرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا مانند سرورمان كشته شويم ...))(471)
بـهـتـر آن اسـت كـه بـگـويـيـم امـام (ع ) ـ پس از خبر كشته شدن مسلم ـ مى خواست كه بنى عـقـيـل را بـراى ادامه راه بيازمايد. از اين رو پرسيد: ((نظرتان چيست ؟)) و آنان همان طور بودند كه امام مى شناخت .
خوابى سبك و رؤ يايى راستين !
سـيـد بـن طـاووس گـويـد: ((... سپس رفت تا هنگام ظهر در ثعلبيه فرود آمد. سر نهاد و خوابيد و سپس بيدار شد و گفت : ديدم كه منادى مى گويد: شما شتابانيد. و مرگ شما را با شتاب به بهشت مى برد!
فرزندش على گفت : پدر، مگر ما برحق نيستيم ؟
فرمود: فرزندم ، به خدايى كه بازگشت بندگان سوى اوست ، چرا!
گفت : پدر، در اين صورت ما را از مرگ چه باك ؟
حـسـيـن (ع ) فـرمـود: خـداود بـه تـو بـهـتـريـن پـاداش نـيـكى پسرى به پدرش را عنايت فـرمـايد.))(472) خوارزمى نيز در المقتل ، اين داستان را با اندكى تفاوت از ابن اعثم كوفى نقل كرده است .(473)
شـيـخ صـدوق جـاى ايـن خـواب را عـذيـب الهـجـانـات (474) و ذهـبـى قـصـر بـنـى مـقـاتـل (475) نـقـل كـرده اسـت . بـا فـرض ايـن كـه خـواب ها متعدد مى باشد، اين نقل ها هم ايرادى ندارد.
ابـن شـهـر آشـوب نـيـز ايـن داستان را نقل كرده است ولى نمى گويد كه خواب بوده است بـلكـه مـى گويد: چون به ثعلبيه رسيد فرمود: شب را خوابيده اند ولى مرگ در حركت اسـت . آن گـاه گـفـت وگـوى بـيـن حـضـرت عـلى اكـبـر بـا امـام حـسـيـن (ع ) را نقل مى كند.(476)
همگام با ابوهرّه ازدى
ابـن اعـثم كوفى گويد: ((چون حسين شب را به صبح آورد، ناگهان مردى از كوفه ملقّب بـه ابـوهـرّه اءزدى آمـد و سـلام كـرد و گـفـت : اى پـسـر دخـتـر رسول خدا، چه چيز موجب شد كه از حرم خدا و حرم جدّت ، محمد(ص )، بيرون آمدى ؟
حـسـيـن گـفـت : اى ابـوهرّه ، بنى اميه مالم را گرفتند و من صبر كردم ، ناموسم را ناسزا گـفـتـنـد، صـبـر كردم و چون قصد ريختن خونم را كردند، گريختم . اى ابوهرّه ، به خدا سـوگـنـد گـروه سركش مرا خواهند كشت و خداوند همه آنان را خوار خواهد ساخت و شمشيرى بـرّنـده را بـر آنان مسلط مى كند. خداوند كسى را بر آنان چيره مى كند كه آنها را از قوم سـبـاء ـ كـه زنـى بـه آنـان سـلطـنـت و بـر مـال و خـونـشـان حـكـم مـى رانـد ـ زبـون تـر سازد.))(477)
اشاره
ظاهر پاسخ امام به ابوهرّه ازدى در اينجا و نيز پاسخ آن حضرت به فرزدق هنگامى كه پـرسـيـد: چـرا بـا ايـن شـتـاب حـجّ را وانهاديد؟ و امام پاسخ داد: ((اگر شتاب نمى كردم دسـتگير مى شدم ))، چنين مى نمايد كه همه كوشش امام (ع ) بر نجات جان خويش بود! طبق آنـچـه در پـاسـخ ايـشـان بـه ابـوهـرّه آمـده اسـت ، بـرگـرفـتـن مـال و نـاسـزا بـه نـامـوس خود صبر كرد. ولى هنگامى كه آهنگ كشتن وى را كردند، براى نـجـات جـان خـويش گريخت ! اين چيزى جز نشان وسعت مظلوميّت آن حضرت نيست . گويى كـه او از بـيعت با يزيد خوددارى نكرد! و در صدد طلب اصلاح امّت جدّش بر نيامد! و امر به معروف و نهى از منكر نكرد! و قيام و نهضتى در كار نبود!
بـسـنـده كـردن به چنين رواياتى ، منجر به همان نتيجه گيرى اشتباه مى شود كه برخى نـويـسـنـدگـان تـاريـخ نـهضت حسينى به آن در افتاده اند؛ و آن اين كه علّت خروج امام از مـديـنـه مـنـوّره و مكّه مكرّمه از بيم آن بود كه مبادا ايشان را بربايند يا بكشند و راز قيام حسينى همين است و بس !
اگـر پـژوهـنـده تـنـهـا روايـات مـربـوط بـه نـامـه هـاى اهـل كـوفـه بـه امـام ، بـه ويـژه روايـت هـايـى را كـه از خـود آن حـضـرت نـقـل شـده اسـت ، مـعـيـار ارزيـابـى قـرار دهـد، نـتـيـجـه خـواهـد گـرفـت كـه عـامـل قـيـام حـسـيـنى نامه هاى كوفيان بود؛ و اين ، از بزرگ ترى اشتباهاتى است كه در راستاى نگرش به قيام امام حسين (ع ) پديد آمده است .
اگـر بـه روايـاتى كه امام (ع ) در آن از استخاره سخن مى گويد بسنده شود نيز قضيه هـمـين است . زيرا از ظاهر اين روايات چنين بر مى آيد كه امام (ع ) نقشه از پيش تعيين شده اى براى قيام نداشت ، و از سرنوشت آينده اش بى خبر بود. بلكه جهات حركت خود را به وسيله استخاره تعيين مى كرد! در حالى كه اين مطلب گذشته از آن كه با اعتقاد درست به علم امام منافات دارد، با بسيارى از روايات منقول از خود آن حضرت نيز منافات دارد.
چـنانچه كسى به روايات مربوط به خوابى كه امام (ع ) در آن جدّش را ديد يا رواياتى كـه القـا مـى كـنـد آن حـضـرت امـيد پيروزى و موفقيت و به دست گيرى زمام امور را داشت بسنده كند نيز وضعيت به همين منوال است .
همه اين نتايج ناقص يا اشتباه ، ناشى از قضاوت هاى جزئى نگر است . ولى هرگاه همه روايـات مـربـوط بـه اين نهضت مقدس را به عنوان يك كلّ يكپارچه در نظر بگيريم ، به يكى از عناصر مصونيّت از استنتاج ناقص و اشتباه دست يافته ايم . همين طور شناخت نوع مـخاطب امام و بازگرداندن پاسخ ‌هاى متشابه آن حضرت به محكمات آنها، دو عنصر ديگر اين مصونيت در تدبّر و استنتاج مى باشند.
بشر بن غالب اسدى ... بار ديگر
در مـبـحـث ((ذات عـرق ))، مـتـعـرض ديـدار امام با بشر بن غالب اسدى گشتيم و ضمن بحث درباره اين ديدار، خلاصه اى از زندگانى اين مرد را آورديم .
ولى شيخ صدوق در امالى نقل مى كند كه اين ديدار در ثعلبيه بود. او مى گويد: ((حسين و يارانش حركت كردند، چون در ثعلبيه فرود آمدند، مردى به نام بشر بن غالب بر وى وارد شد و گفت : اى فرزند رسول خدا مرا از اين سخن خداى عزّوجلّ خبر ده كه مى فرمايد: ((يـوم نـدعـوا كـلّ اءُنـاس بـامـامـهـم ))(478) (روزى كـه هـر گـروه از مـرد