 را با پيشوايشان فرا مى خوانيم )
فـرمـود: پـيـشوايى به سوى هدايت فرا خواند و او را بدان سوى اجابت كنند و امامى به سـوى گـمـراهى فرا خواند و او را بدان سوى اجابت كنند. آنان در بهشت و اينان در دوزخ ‌انـد. و آن سـخـن خـداى عـزوجـل اسـت كـه مـى فـرمـايـد: ((فـريـق فـى الجـنّة و فريقٌ فى السعير))(479) (گروهى در بهشت اند و گروهى در آتش ).))(480)
شايد مقصود امام ـ از طريق دادن اين پاسخ حق ـ تجه دادن بشر بن غالب اسدى به وجوب پيروى از قيام آن حضرت و پيوستن به وى بود.
شـايـد ايـن ديـدار، ديـدار دوّم بشر بن غالب با امام ، پس از ديدار ذات عرق ، بود، زيرا بشر بار ديگر و با سرعت به سوى كوفه بازگشت !
همگام با زهير اسدى از ساكنان ثعلبيه
ابـن عـسـاكـر گـويـد: مـردى از بـنـى اسـد بـه نـام بـحـيـر ـ پـس از سـال 150 ـ از اهـل ثـعـلبـيه با من ديدار كرده در حالى كه در راه ، مردى سالمندتر از او نـبـود. من گفتم : هنگامى كه حسين بن على بر شما گذشت چند ساله بودى ؟ گفت : جوانى نـورس . اما برادرم به نام زهير از من بزرگ تر بود. او برخاست و گفت : اى پسر دختر رسول خدا(ص ) شمار همراهان شما اندك است !
امام (ع ) با تازيانه اى كه در دست داشت به خورجينى كه در ترك وى بود اشاره كرد و گفت : اين خورجين پر از نامه است !))(481)
با يكى ديگر از كوفيان
صـاحـب بـصـائر الدرجـات گويد: مردى حسين بن على را كه آهنگ كربلا داشت در ثعلبيه ديـدار كـرد. بـر او وارد شـد و سـلام نـمـود. حـسـيـن (ع ) گـفـت : اهل كدام شهرى ؟ گفت : كوفه .
گـفـت : اى بـرادر كـوفـى ، بـه خـدا سـوگـنـد اگـر تـو را در مـديـنـه مـى ديـدم اثـر جـبـرئيـل را در خـانـه مـان بـه هنگام فرود آوردن وحى بر جدّم ، به تو نشان مى دادم . اى بـرادر كـوفـى سـرچـشـمه دانش نزد ما است . آيا آنان دانستند و ما نمى دانيم ؟! چنين چيزى نمى شود!))(482)
ديدارى كه شايد آن نيز در ثعلبيه بود(483)
ابـن عـسـاكر مى نويسد: يكى از كسانى كه با حسين صحبت كرده است ، گويد: خيمه هايى را ديـدم كـه در بيابانى برپا شده بود. گفتم : اينها از آنِ كيست ؟ گفتند: از حسين است . نزد او رفتم . پيرمردى را ديدم كه قرآن مى خواند و اشك بر گونه و محاسنش ‍ سرازير اسـت . گـفـتـم : پـدر و مـادرم فـدايـت ، اى فـرزنـد رسول خدا(ص )، چه شد كه در اين سرزمينى كه هيچ كس در آن نيست فرود آمديد؟
گـفـت : ايـن نـامـه هايى است كه كوفيان به من نوشته اند، و من آنها جز كشنده خويش نمى بينم ! پس از آن كه چنين كردند حرمت همه مقدّسات الهى را مى شكنند. آنگاه خداوند كسى را بر آنان چيره مى سازد كه از كهنه حيض آنان را خوارتر گرداند.))(484)

9 ـ شقوق (485)
ابن اعثم كوفى گويد: حسين رفت تا به شقوق رسيد. در آنجا فرزدق شاعر نزد وى آمد. سلام كرد و نزديك شد و دست حضرت را بوسيد. حسين گفت : اى ابافراس از كجا مى آيى ؟ گـفـت : اى پـسـر دخـتـر رسـول خدا(ص )، از كوفه . گفت : كوفيان را چگونه پشت سر گـذاشـتـى ؟ گـفـت : دل هـاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنى اميه بود. و خداوند ميان بندگانش آن طور كه مى خواهد رفتار مى كند.
فـرمود: راست گفتى و نيكى كردى . فرمان به دست خدا است و هر طور بخواهد رفتار مى كـنـد. و پـروردگار متعال هر روز در كارى است . اگر قضا آن طور كه ما مى خواهيم فرود آمـد، خداى را بر نعمت هاى او سپاه و در شكرگزارى ، از او يارى مى طلبيم و اگر قضاى الهى به خلاف اميد ما رقم خورد، آن كس كه نيّت او بر حق باشد، دور نگشته است .
فـرزدق گـفـت : اى پـسـر دخـتـر رسـول خـدا، چـگـونـه بـر كـوفـيـان اعـتـماد مى كنى ؟ و حال آن كه پسرعمويت ، مسلم و يارانش را كشته اند. گويد: اشك از ديدگان حسين سرازير گـشـت و سپس گفت : خداوند مسلم را رحمت كند! او به سوى آسايش و بهشت و رضوان الهى رفت ، او آنچه بر عهده داشت به پايان برد و اينك تعهد ما مانده است .
گويد: آنگاه حسين اين شعر را سرود:
فان تكن الدنيا تعد نفيسة
فدار ثواب اللّه اءعلى و اءبنَلُ
و ان تكن الابدان للمو اءنشئت
فقتل امرى بالسيف فى اللّه افضل
و ان تكن الارزاق قسما مقدراً
فقله حرص المرء فى الكس اءجملُ
و ان تكن الاموال للترك جمعها
فما بال متروك به المرء يبخلُ
اگـر دنـيـا ارزشـمـنـد بـه شـمـار مـى آيـد، پـس سـراى پـاداش خـداونـد بـرتـر و اصيل تر است
اگـر بـدن هـا بـراى مـرگ پـديـد آمـده انـد، پـس كشته شدن مرد در راه خداوند با شمشير برتر است
اگـر روزى مـردم بـهره اى است مقدر، پس زيباتر آن است كه مرد در راه كسب روزى ، كمتر حرص بزند
اگـر امـوال جـمع شده را بايد ترك گفت ، چرا انسان براى آن چيزى كه بايد ترك كند، بخل بورزد؟
سپس فرزدق همراه چند تن از يارانش با او خداحافظى كرد و مى خواست كه به مكّه برود. يـكـى از عـمـوزادگـانش از بنى مجاشع نزد او رفت و گفت : ابافراس ، اين حسين بن على است ! فرزدق گفت : اين حسين ، پسر فاطمه زهرا، دختر محمد(ص ) است . به خدا سوگند، او بـرگـزيـده خـدا و فـرزنـد بـرگـزيـده خـدا اسـت . او پـس از مـحـمـد(ص ) بـرتـريـن آفـريـدگـان خـدا است كه بر زمين راه رفته است . من ديروز در وصف او ابياتى سروده ام كـه بـد نـيـسـت بـشنوى . پسر عمويش گفت : اى ابافرس ، بدم نمى آيد، اگر مصلحت مى دانـى سـروده ات را درباره او برايم بخوان . فرزدق گفت : بلى من اين ابيات را درباره او و پدر و جدش (ص ) سروده ام :
هذا الذى تعرف البطحاء و طاءته
و البيت يعرفه و الحلّ و الحرمُ
هذا ابن خير عباداللّه كلهم
هذا التقى النقى الطاهر العلم
هذا حسين رسول اللّه والده
امست بنور هداه تهتدى الامم
ايـن كـسـى اسـت كـه سرزمين بطحا با گام هايش آشنا است و خانه خدا و حلّ و حرم او را مى شناسد؛
پدارنش بهترين همه بندگان خداى اند، او پارسا، پاكيزه ، پاك و مشهور است ؛
او حسين است و رسول خدا(ص ) پدر او است كه در پرتو هدايتش ، امت ها هدايت گردند. و تا آخـر قـصـيده خود كه مشهور به ((عصماء)) است ادامه داد. آنگاه فرزدق رو به پسرعمويش كـرد و گـفـت : بـه خدا سوگند، من اين ابيات را بى هيچ چشمداشتى به نيكى او سرودم . قصد من فقط خداوند و سراى آخرت بود.))(486)
دو نكته
مـتـن ايـن روايـت نـشـان مـى دهـد كـه فـرزدق در شـقـوق ، از قـتـل مـسلم (كه در هشتم يا نهم ذى حجّه كشته شد) آگاه بود، بنابراين فرزدق ـ دست كم ـ پس از هشتم يا نهم ذى حجّه در شقوق بوده و به طور قطع در ايّام حجّ به مكّه نرسيده است . چرا كه فاصله ميان آنجا تا مكّه بسيار زياد است . از اين رو ناچاريم كه زمان و مكانى را كـه روايـت بـدان تـصـريـح دارد و نيز اين جمله را كه ((فرزدق با امام خداحافظى كرد و براى انجام حجّ رهسپار مكّه شد)) نپذيريم !
2 ـ مـشـهـور است كه اين قصيده را فرزدق بالبداهه در ستايش امام سجاد، على بن الحسين در مـكـّه و بـراى مـقـابـله بـا هشام بن عبدالملك سرود. البته منعى هم ندارد كه ـ مطابق اين روايـت ـ فـرزدق آن را بـيشتر درباره حسين (ع ) سروده باشد. ابيات اين قصيده براى مه امـامـان اهـل بـيـت مـناسب است ـ و هنگامى كه خاست امام سجّاد را مدح كند بي