ى را مناسب به آن افزود و خطاب به هشام بن عبدالملك گفت :
و ليس قولك من هذا بضائره
العرب تعرف من انكرت و العجم
سـؤ ال تـو كـه مـى پـرسـى او كيست ؟ به او زيانى نمى رساند، آن را كه تو نشناختى عرب و عجم مى شناسد
خداوند به حقيقت حال آگاه تر است .

10 ـ زباله (487)
تاريخ در اين منزلگاه وقايع مهمى را به ثبت رسانده است !
دينورى گويد: چون به زباله رسيد، پيك محمد بن اشعث و عمر سعد نزد وى آمد و پيامى را كـه مـسـلم خـواسـته بود درباره سرنوشت او و بى وفايى كوفيان پس از بيعت با او بنويسند، ابلاغ كرد.
پـس از خـوانـدن نـامـه ، بـه درسـتـى خـبـر يـقـيـن حـاصـل كـرد و قـتـل مـسـلم بـن عـقـيـل و هـانـى بـن عـروه او را تـكـان داد. آنـگـاه از قتل قيس بن مسهّر صيداوى ، كه حضرت او را از بطن الرمّه فرستاده بود، خبر داد.
گـروهـى از مـردم مـنزلگاه هاى ميان راه كه با وى همراه گشته بودند پندارشان اين بود كـه امـام بـر يـارانـش وارد مـى شـود، اما با شنيدن خبر مسلم ، از گرد آن حضرت پراكنده شدند و جز خاصّانش كسى با وى نماند.))(488)
سـيـد بـن طـاووس گـويـد: سـپـس حـسـيـن رفـت تـا بـه زباله رسيد. در آنجا خبر مسلم بن عـقـيـل بـه وى رسـيـد. گـروهـى از كـسـانـى كـه بـه دنـبـال ايـشـان آمـدنـد ايـن را دانـسـتـنـد. آنگاه كسانى كه از روى طمعكارى و با دودلى آمده بودند، از گرد او پراكنده شدند و تنها خاندان و اصحاب برگزيده اش ماندند.
راوى گـويـد: آن جـايـگـاه بـا گـريـه و زارى بـراى قتل مسلم به لرزه در آمد و اشك چون سيل در هر سوى روان شد!))(489)
طـبـرى داسـتـان فـرسـتـاده مـحـمـد بـن اشـعـث نـزد امـام (ع ) را ايـن گـونـه نـقـل مـى كـنـد: محمد بن اشعث ، اياس بن عثل طائيى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه را كه مـردى شـاعـر پـيـشـه بـود و پيوسته به ديدار وى مى آمد، فرا خواند و گفت : به ديدار حـسـيـن بـرو و ايـن نـامـه را بـه او بـرسـان و آنـچـه را كـه ابـن عقيل گفته بود در آن نوشت . سپس به اياس گفت : اين زاد و توشه و اين هم خرج خانواده ات . گفت : چارپايى براى سوار شدن از كجا بياورم ؟ چارپايم فرسوده و ضعيف است . گفت : اين چارپا، سوار شو.
سـپس بيرون آمد و ظرف چهار شب خود را به زباله نزد امام رساند. خبر را رساند و پيام را ابـلاغ كـرد. حـسـيـن (ع ) بـه او فـرمـود: آنـچـه مـقدر باشد فرود مى آيد و ما جانمان و بدرفتارى امّتمان را به حساب خداوند مى گذاريم !))(490)
درنگ و نگرش
1 ـ آن طور كه مسلم وصيت كرده بود، عمر بن سعد ملعون ، كسى را نزد امام (ع ) نفرستاد. روايـتـى هـم كـه ديـنـورى بـه تنهايى آن را نقل مى كند، مبنى بر اين كه اين فرستاده از سـوى مـحـمـد بـن اشـعـث و عـمر سعد بود، با روايت طبرى در تعارض است كه مى نويسد: ايـاس بـن عثل طائى فرستاده محمد بن اشعث بود و از عمر سعد نامى نمى برد. همان طور كـه مـسـلم نـيـز دور از ابـن سعد و پيش از آن كه از وى چنين كارى را بخواهد، به محمد بن اشـعـث سـفـارش كـرد كـه كسى بفرستد و امام (ع ) را خبر كند. ابن سعد در همان مجلس به وصيت مسلم خيانت كرد و آن را نشنيده گرفت . در روايت ديگرى از طبرى ـ كه آن نيز مشهور اسـت ـ آمده است كه مسلم پيش از كشته شدن در گوشى به عمر سعد چنين وصيت كرد: كسى بـفـرسـت تـا حـسـين را بازگرداند. زيرا من به او نوشته ام و اطلاع داده ام كه مردم با او هستند. من يقين دارم كه او مى آيد. عمر سعد خطاب به ابن زياد گفت : آيا فهميدى به من چه گـفـت ؟ او چـنـيـن و چـنـان گـفت . ابن زياد گفت : امينى به تو خيانت نمى كند، گرچه خائن امانتدار مى شود!))(491)
پـيـش از ايـن گـفـتـيـم كـه خـبـر كـشـتـه شـدن مـسـلم بـن عـقـيل و هانى بن عروه در ثعلبيه به امام (ع ) رسيد. منعى هم ندارد كه اين خبر دردناك در چند جا و به وسيله چند تن به آن حضرت رسيده باشد. هر بار نيز كه پيك خبر مى آورد، حـزن و انـدوه امـام و هـمـراهـانـشـان بـر آن شـهـيـدان گـرامـى شـعـله ورتر مى گشت و به قـول سـيد بن طاووس مكان نيز با استرجاع و نامه آنان به لرزه در مى آمد و اشك هايشان به هر سوى روان مى گشت .
3 ـ خـبـر قـتـل عـبـداللّه بـن يـقـطـر:(492) ديـنـورى گـويـد: آنـگـاه پـيـك از قـتـل قـيـس بـن مـسهّر صيداوى خبر داد، كه امام (ع ) او را از بطن الرمّه اعزام كرده بود. اين روايـت بـا روايـت مـشـهـور مـيـان اكـثـر عـلمـا مـخـالف اسـت . زيـرا در زبـاله خـبـر قـتـل عـبداللّه بن يقطر، برادر رضاعى امام (ع )، به وى رسيد. طبرى گويد: ساكنان هر آبـى كـه حـسـيـن بـر آنـان مى گذشت ، به دنبال او مى رفتند. چون به زباله رسيد خبر قـتـل بـرادر رضـاعى اش ، عبداللّه بن يقطر را دريافت كرد. امام (ع ) او را از ميان راه نزد مسلم فرستاده بود و از قتل او خبر نداشت .
سـپـاهـيان حصين بن نمير در قادسيه به وى رسيدند، و حصين او را نزد عبيداللّه فرستاد. گفت : از كاخ بالا برو و دروغگوى پسر دروغگو را لعنت كن . آنگاه پايين بيا تا درباره ات بينديشم ! گويد: بالا رفت و بر مردم مشرف شد و گفت : اى مردم من فرستاده حسين (ع ) بـن فـاطـمـه ، دخـتـر رسـول خـدا(ص ) هـسـتـم كه نزد شما آمده ام تا او را بر ضد پسر مرجانه فرومايه كمك و پشتيبانى كنيد. عبيداللّه فرمان داد او را از كاخ به زير افكندند. اسـتخوان هايش شكست و هنوز اندك رمقى داشت . آنگاه مردى به نام عبدالملك بن عمير لحنى آمـد و او را سـر بريد. چون او را بدين سبب نكوهش كردند، گفت : خواستم آسوده اش كنم ! هـشـام گـويـد:... به خدا سوگند كسى كه برخاست و او را كشت ، عبدالملك بن عمير نبود، بـلكـه مردى بلند قد با موهاى مجعّد كه شبيه عبدالملك بن عير بود، اين كار را كرد. هشام گـويـد: ايـن خـبـر در زبـاله به حسين (ع ) رسيد. آنگاه نامه اى بيرون آورد و براى مردم خواند.
بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم . امـا بـعـد، خـبـرى دردنـاك بـه مـا رسـيـده اسـت . مـسـلم بـن عـقـيـل و هـانـى بـن عـروه و عـبـداللّه بـن يقطر كشته شده اند. شيعيان ما ما را رها كرده اند. هركدامتان كه مى خواهد بازگردد، بازگردد هيچ تعهدى نسبت به ما ندارد!
مردم از گرد او پراكنده شدند و چپ و راست را در پيش گرفتند! تا آن كه با يارانى كه از مـديـنـه بـا وى آمـده بـودنـد، تـنـهـا مـانـد.(493) دليـل ايـن كـار امـام ايـن بـود كـه گـمـان مـى كـرد اعـرابـى كه با وى همراه شده بودند، تـصـوّرشـان اين بود كه امام (ع ) به شهرى مى رود كه مردم فرمانبردار او هستند. از اين رو خـواسـت كـه آگـاهـانه با وى حركت كنند. حضرت مى دانست كه اگر قضيه براى آنان روشـن شـود، جـز آنـهـايـى كـه قصد يارى و كشته شدن همراه او را دارند، باقى نخواهند ماند!))(494)
4 ـ مجموعه اى از متون تاريخى بر اين نكته تاءكيد دارند كه گروهى از افراد طمعكار و دو دل ، پس از شنيدن خبر قتل مسلم ، هانى و عبداللّه بن يقطر و پس از آن كه امام برايشان ايـراد خـطابه كرد ـ يا نامه اى را برايشان خواند ـ و دگرگونى اوضاع و بى وفايى كوفيان را به آنان گوشزد كرد و بى هيچ تعهدى به آ