ى بود كه جز با داغ درمان نمى شد؛ و از قديم گفته اند: ((آخرين درمان داغ است ))
در اسـلام در آن روز بـا مـنـطـق سـيـاست و هوش سياسى ، رعايت منافع شخصى و معيارهاى طرّاحى نقشه براى دست يابى به حكومت درمان نمى شد. درمان قطعى اسلام و رسيدن به بـهـبـودى كـامـل آن تـنـهـا بـا مـنـطـق شـهـادت ممكن بود. مرهم آن نيز جز خون مقدس فرزند رسـول خـدا(ص )، كـه هـمـان خون رسول خدا(ص ) است ، چيزى نبود. خون حسين ، خون همان شـهـيـد پـيـروزى كـه از قلب مدينه آمده بود و شوق ديدار دوست او را به سوى قتلگاهش بى برد. ((چقدر اشتياق به ديدار گذشتگانم دارم ! به اندازه اشتياق يعقوب به يوسف ))(507)
بـا كـاروانـى از عـاشـقـان شـهـادت كـه خـرد خـردمندان ظاهربين و نصايح شان و سرزنش محجوب از محبوب ، آنان را از رفتن به سوى قتلگاه عشق باز نمى داشت .
سگانى ديدم كه مرا گاز مى گيرند و بدتر از همه سگى ابلق بود
شـيـخ ابـوالقـاسـم ، جـعـفـر بـن مـحـمـد بـن قـولويـه نـقـل مـى كـنـد كه امام صادق (ع ) فرمود: هنگامى كه حسين بن على (ع ) از عقبة البطن بالا رفت ، خطاب به يارانش گفت : من به يقين كشته خواهم شد.
گفتند: يا اباعبداللّه ، چطور؟
فرمود: خواب ديدم .
گفتند: چه خوابى ؟
فـرمـود: ((سـگـانـى را ديـدم كـه مـرا گـاز مـى گـيـرنـد و بـدتـر از هـمـه سـگـى ابـلق بود!))(508)
اشاره
مـتـون تـاريـخـى نـقـل مـى كـنـنـد كـه افـراد طـمـعـكـار و دو دل در مـنـطـقـه زبـاله ـ پـس از آگـاهـى بـر قـتـل مـسـلم بـن عقيل ، هانى بن عروه و عبداللّه بن يقطر و پس از آن كه امام (ع ) ضمن خطبه اى خبر شهادت آن نيكان را اعلام كرد و به آنها اجازه بازگشت داد از چپ و راست آن حضرت پراكنده شدند و جـز يـاران بـرگـزيـده اش كـه تـا پـاى جان با وى باقى ماندند، كسى وى را همراهى نكرد.
ولى در ايـنـجـا ملاحظه مى كنيم كه امام (ع ) حتّى پس از زباله پيوسته يارانش را آزمايش مـى كـنـد و حقيقتى را كه به خواب ديده است ، براى آنان بازگو مى كند. هدف از اين كار پـاكـسـازى كامل كاروان حسينى از افراد دو دل ، طمعكار و عافيت طلب بود كه شايد تا آن زمـان بـاز هـم در كـاروان حـسينى حضور داشتند. هدف ديگر اين بود كه بر يقين افراد با بـصـيـرت و پـاك نـيـّت افـزوده شـود و اراده آنـها براى كشته شدن محكم تر گردد و از درگـاه خـداوند پاداش بيشترى دريافت كنند و مرتبه شان تا اعلا علييّن بالا رود. همچنين شـايـد امـام مـى خـواسـت ـ كـه در ضـمـن ايـن كـار ـ از وحـشـى گرى و پافشارى دشمن بر قتل وى پرده بردارد. وحشى ترين فرد آنان كه بر كشتن حضرت پاى مى فشرد همان مرد ابلق يعنى شمر بن ذى الجوشن عامرى ملعون بود.

12 ـ شراف (509)
شـيـخ مـفـيـد گـويـد: ((سـپـس در بـطـن عـقـبـه حـركـت كـرد تـا آن كـه در شراف فرود آمد. سـحـرگـاهـان بـه جـوانـان خـويـش فـرمـود كـه آب بـرگـيـرنـد و آنـهـا فـراوان برگرفتند...))(510)
تـاريـخ دربـاره رويـدادهـاى مـنطقه شراف جز اين چيزى نمى گويد. فرمان امام (ع ) به جوانانش ، مبنى بر هرچه بيشتر برداشتن آب ، حاكى از آن است كه امام (ع )، پيش از وقوع رودادهـا نـسـبـت بـه آنـهـا آگـاهى داشت . تاءثير اين كار هنگام ديدارشان با حرّ بن يزيد رياحى در راءس نيرويى با هزار سوار، اندكى پس از شراف ، آشكار گرديد.
آرى ، مـورخـان نـوشـتـه انـد(511) كـه پـيش از آن نيز امام چندين بار فرمان به آبگيرى داد. شايد هم اين يكى از آداب سفر بود كه اندكى پيش از حركت از هر منزلگاهى انـجـام مـى شد. ولى گويا آب برگرفتن از شراف ، آن هم به ميزان فراوان ، بيشتر از بارهاى ديگر، به مراتب بيش از نياز كاروان حسين بود.

13 ـ ذو حُسَم (512)
طـبـرى بـه نـقـل از دو مـرد اسـدى (عـبـداللّه بـن سـليـم و مـدرى بـن مـشـمـعـل ) گـويد: سپس از آنجا ـ يعنى شراف ـ حركت كردند و يكسره راه را سپردند تا آن كه روز به نيمه رسيد. ناگهان مردى گفت : اللّه اكبر!
حسين گفت : اللّه اكبر! تكبيرت براى چه بود؟

 گفت : نخلستانى ديدم !
آن دو مرد اسدى به حضرت گفتند: ما هرگز در اينجا نخلستان نديده ايم .
حسين فرمود: به نظر شما چه ديده است ؟
گفتند: گردن هاى اسبان را.
فـرمـود: بـه خـدا سـوگند، من نيز همين را مى بينم . آيا پناهگاهى داريم كه آن را در پشت قرار دهيم و با دشمن از يك سوى رودررو شويم ؟
گـفـتـنـد: بلى ! ذوحسم در كنار شما است . به سمت چپ بپيچيد، اگر از آنان براى رسيدن به آنجا پيشى گرفتيد، به مقصود رسيده ايد.
امـام بـه سـمـت چـپ پـيـچـيـد و مـا نـيز با او پيچيديم . اندكى نگذشت كه گردن اسبان در بـرابـر ديـدگان ما آشكار شد و چون ما اين را دانستيم بازگشتيم . وقتى آنها ما را ديدند كـه از راه بـازگـشـتـيـم بـه سـوى مـا آمـدنـد. نيزه هايشان به زنبور و پرچم هاشان به بال پرندگان مى مانست .
هر دو گروه به سوى ذوحسم شتافتيم ، ولى ما پيش تر از آنها خود را به آنجا رسانديم . حـسـين در آنجا فرود آمد و لشكر نيز رسيد. هزار تن بودند به فرماندهى حر بن يزيد تـمـيـمى يربوعى . در گرماى نيمروز، او و لشكريانش در برابر حسين ايستادند. ياران حسين به سر عمامه داشتند و شمشيرهاشان آويزان بود.
حسين به جوانانش گفت : اين مردم را آب دهيد و سيرابشان كنيد. به اسبان نيز جرعه جرعه آب بنوشانيد.
جـوانـان بـرخـاسـتـنـد و اسـبـان را آب دادنـد. يكى از جوانان نيز به لشكريان آب داد تا سـيـراب شدند. آنان كاسه ها و جام ها را از آب پر مى كردند و به دهان اسبان نزديك مى كـردنـد، سـه ، چهار يا پنج جرع كه مى نوشيد، آن را دور مى كردند و به اسب ديگر مى دادند. به اين ترتيب همه سپاه را آب نوشاندند.
على بن طعان محاربى گويد: من همراه سپاه حر بن يزيد رياحى و در شمار آخرين كسانى بـودم كه رسيدند. حسين با ديدن تشنگى من و اسبم فرمود: راويه را بخوابان ـ و راويه به نظرم به معناى مشك بود ـ و سپس فرمود: اى برادرزاده شتر را بخوابان ؛ و فرمود: بـنـوش . من هرچه مى خواستم بنوشم ، آب از دهان مشك مى ريخت . حسين فرمود: سر مشك را بـپـيـچـان . ولى مـن نـمـى دانـستم چگونه اين كار را انجام دهم . حسين خود برخاست و آن را پيچاند و من نوشيدم و اسبم را سيراب كردم .
حرّبن يزيد از قادسيه به سوى حسين آمد. زيرا عبيداللّه زياد پس از شنيدن خبر آمدن حسين ، حـصـين بن تميم ، سالار نگهبانان خويش را فرستاد و فرمان داد در قادسيه فرود آيد و پاسگاه قرار دهد و ميان قطقطانه تا خفّان را منظّم سازد. او نيز حرّ بن يزيد رياحى را در راءس اين هزار سوار به استقبال حسين فرستاد!
حـرّ پـيـوسـتـه بـا حـسـيـن مـوافق بود تا آن كه هنگام نماز ظهر رسيد. حسين به حجّاج بن مـسـروق جعفى فرمان داد كه اذان بگويد و او گفت . و چون اقامه گفته شد، حضرت ازار و ردا و نعلين پوشيد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم ، اين عذرى است كه من در پيشگاه خداوند و در نزد شما دارم . من نزد شما نيامدم تا آنگاه كه نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند، كه نزد ما بيا زيرا ما پيشوايى نداريم . شايد 