 گـشـت مـى گـفـتند: امام به طور كامل به عهد خويش وفا نكرد] حتى پس از آن كه سـپـاه حـرّ راه را بـر ايـشـان بـسـت نـيـز قـضـيـه بـه هـمـيـن مـنـوال بـود، زيـرا قـصـد حـضـرت از اتـمـام حـجـّت كامل بر كوفيان اين بود كه راه هرگونه عذرى را در هر زمينه اى بر آنان بسته باشد. بـه طـورى كـه هـيـچ بـهـانـه اى بـراى طـعـن در وفـاى بـه عـهـد ايـشـان بـاقـى نماند.(515)
آرى ! ايـن تـنـهـا يـكـى از عـوامـل مـؤ ثـّر در رفـتـن آن حـضـرت بـه عـراق اسـت كـه در طول عامل اصلى قرار مى گيرد. عامل اصلى اين بود كه امام (ع ) ـ با علم اين كه اگر بيعت نـكـنـد كـشـتـه مى شود ـ اصرار بر رفتن به عراق داشت . زيرا از آنجا كه عراق آمادگى داشـت بـر اثر شهادت آن حضرت دستخوش تحول و دگرگونى شود، بهترين سرزمينى بـود كـه خـون پـاك امـام در آنـجـا بـريـزد. مـا در فـصـل اوّل ، زيـر عـنـوان چـرا امـام عـراق را بـرگـزيـد در ايـن بـاره بـه تفصيل سخن گفته ايم .
3 ـ امـام (ع ) در خـطـبـه پـس از نـمـاز ظـهـر فـرمـود: اگـر چنين نكرديد و از آمدنم ناخشنود بوديد، به همان جايى كه آمده ام باز مى گردم !)) پس از نماز عصر در خطبه اى فرمود: اگر ما را ناخوش داريد و حق ما را نمى شناسيد، و نظرى جز آنچه در نامه ها نوشته ايد و پـيـك هـاتـان گفته اند داشته باشيد، از نزد شما باز مى گردم !)) مفهوم اين سخنان چشم پـوشـيـدن از قـيـام نـهـضـت نـبـود، بـلكـه هـمـه مـقـصـود امـام (ع ) از ايـن دو سـخـن ـ و امـثـال آن ـ ايـن بـود كه اگر بنا باشد به عنوان اسير به كوفه درآيد، از رفتن به آن شـهـر چـشـم مـى پـوشـد. مفهوم اين سخن اين نيست كه امام از ادامه قيام و نهضت دست بر مى دارد، بـلكـه مـفهومش اين است كه جهت حركت كاروان حسينى را به سويى جز كوه تغيير مى دهد، خواه اين كه به مكّه مكرّمه يا مدينه منوّره بازگردد يا اين كه به يمن يا جايى ديگر برود. مفهوم فرمايش امام ((از نزد شما باز مى گردم )) همين است .
4 ـ حـرّ بـن يـزيـد ريـاحـى كـيـسـت ؟ نـام كامل وى حرّ بن يزيد بن ناجية بن قعنب بن عتّاب [الروف ] بن هرمّى بن رياح بن يربوع بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة بن تميم است . بنابراين وى تميمى يربوعى رياحى مى باشد.
حـرّ هـم در دوران جـاهليّت و هم در اسلام از بزرگان قوم خويش بود. جدّ وى عتّاب در رديف نـعـمـان بود. عتّاب دو پسر به نام هاى قيس و قعنب از خود به جا گذاشت و مرد. از ان پس قـيـس هـمـرديـف نـعـمـان گـرديـد و بـنـى شـيـبـان بـا وى بـه مـنـازعـه بـرخـاسـتند و به دنبال آن جنگ يوم الطخفه برپا گشت .
حـرّ پـسـرعـموى ((اخوص ))، صحابى شاعر، زيد بن عمرو بن قيس بن عتّاب است . حرّ در كوفه رياست داشت و ابن زياد او را براى جلوگيرى از حسين فرستاد؛ و او در راءس هزار سوار بيرون آمد!
از ظـاهـر مـتون مربوط به داستان آمدن حر با هزار سوار از قادسيه براى رويارويى با امـام چـنـيـن بـر مـى آيـد كـه حـر در آن روز نـسـبـت بـه مـقـام و مـنـزلت الهـى اهل بيت آگاه و از رويارويى امام (ع ) ناخشنود بود.
بـه هـمـيـن دليـل اسـت كه وقتى امام (ع ) فرمود: مادر به عزايت بنشيند چه قصد دارى ؟ در پاسخ گفت : اگر ديگرى از اعراب چنين چيزى را در چنين وضعيتى به من مى گفت ، من نيز به او همان جواب را مى دادم . ولى از مادر تو جز به بهترين صورت ممكن نمى تواند ياد كنم .
نـيـز بـه امـام (ع ) مـى گـويـد: مـن مـى دانـم كـه همه مردم در روز قيامت به شفاعت جدّ تو، محمد(ص ) اميد دارند، و من از آن بيم دارم كه با تو بجنگم و در دنيا و آخرت زيانكار شوم !
ابن نما نقل مى كند: پس از آن كه خداود وى را هدايت كرد و به امام (ع ) پيوست ، خطاب به آن حـضـرت گـفـت : هـنگامى كه عبيداللّه مرا به سوى تو فرستاد، از قصر بيرون آمدم . نـاگـهـان از پشت ندايى به گوشم رسيد كه اى حرّ به تو مژده خير مى دهم . چون نگاه كـردم كـسـى را نديدم . با خود گفتم : به خدا سوگند، در حالى كه من به جنگ حسين (ع ) مـى روم ، چـه مـژده اى ! و فكر نمى كردم كه (روزى ) پيرو شما گردم . امام (ع ) فرمود: تو به پاداش و نيكى رسيده اى .))(516)
ولى از ظاهر داستان بيرون شدن حر به سوى امام و سخت گيرى بر آن حضرت به نظر مى رسد كه حرّ انتظار نداشت كه كار آنان به جنگ با حسين (ع ) بكشد. از اين رو مى بينيم كـه در كـربلا پس از جدّى شدن اوضاع و مشاهده اين كه آتش جنگ هر لحظه ممكن است شعله ور شود، با شگفتى خطاب به عمر سعد گفت : اى عمر آيا مى خواهى با اين مرد بجنگى ؟
او گـفـت : آرى بـه خـدا سـوگـنـد. پـيـكـارى سخت كه ساده ترين آن فرو افتادن سرها و بـريده شدن دست ها باشد. حرّ پاسخ داد: آيا پيشنهادهاى او را نمى پذيريد؟ عمر گفت : به خدا سوگند اگر كار به دست من بود مى پذيرفتم وليكن امير تو نپذيرفت !
حـرّ رفـت و بـامردى از قبيله اش به نام قرّة بن قيس دور از سپاه ايستاد و به او گفت : اى قرّه ، آيا امروز اسبت را آب داده اى ؟
گفت : نه !
گفت : نمى خواهيم آبش بدهى ؟
قرّه گفت : به خدا سوگند، گمان كردم كه او مى خواهد كناره بگيرد و در جنگ شركت نكند و دوست ندارد كه من در اين حال او را ببينم . گفتم : آبش نداده ام ، مى روم و آب مى دهم ؛ او از مـا دور شـد. به خدا سوگند كه اگر او مرا از مقصود خويش آگاه مى كرد، همراه او نزد حـسـيـن (ع ) مـى رفـتـم . حـرّ اندك اندك به حسين (ع ) نزديك شد. مهاجر بن اوس گفت : اى پـسـر يـزيـد، مى خواهى چه كنى ؟ آيا قصد حمله دارى ؟ حرّ چيزى نگفت و لرزه بر اندامش افـتاد. مهاجر گفت : رفتار تو عجيب است ! به خدا سوگند هرگز تو را اين گونه نديده ام و اگر از من شجاع ترين مرد كوفه را سراغ مى گرفتند، تو را معرفى مى كردم . اين چـه رفـتـارى اسـت كـه از تو مى بينم ؟ حرّ گفت : به خدا سوگند من اينك خود را بر سر دوراهـى بـهـشـت و جـهـنم مى بينم . به خدا سوگند اگر تكّه تكّه گردم و آتش زده شوم ، چيزى را بر بهشت ترجيح نمى دهم !!
آنـگـاه اسـبـش را هـى زد و بـه حـسـين (ع ) پيوست و گفت : جانم فداى تو باد، اى فرزند رسـول خـدا(ص ). مـن هـمان كسى هستم كه راه بازگشت را بر تو بستم و در راه همپاى تو آمـدم . و در ايـنـجا كار را بر تو سخت گرفتم ! گمان نمى كردم كه مردم پيشنهاد تو را نـمـى پـذيرند! و تو را به اين سرنوشت دچار مى كنند. به خدا سوگند اگر مى دانستم كـار بـه ايـنـجـا مـى كشد، دست به چنين كارى نمى زدم ! من از كرده پشيمانم و به درگاه خداوند توبه مى كنم . آيا توبه ام پذيرفته است ؟
حسين (ع ) فرمود: آرى . خداود توبه ات را مى پذيرد، فرود آى .
گفت : من سواره باشم بهتر است تا پياده ، سوار بر اسب با آنان مى جنگم و پايان كار من به پياده شدن خواهد انجاميد.
حسين (ع ) فرمود: خدايت رحمت كند. هرچه مى خواهى بكن .(517)
از ايـن جـا روشـن مـى شود كه حرّ پس از ديدن رفتارى كه از مردم توقع نداشت ، در مدت زمـانـى دشـوار و كـوتـاه بـا خـد كـلنـجـار رفـت و تـصـمـيـم گـرفـت كـه مـيـان صف حق و بـاطـل مـوضعى درست اتّخاذ كند. اين لحظه براى حرّ بسيار سرنوشت ساز بود، چرا كه خـود را از ضـعـف رو