لّت بار زير فشار ستمكاران است . اين زندگى بدبختى و زجرآور است !
يـاران حـضـرت ، در ايـنـجـا مقصود ايشان را از اين گفتار دريافتند و دانستند كه به سبب انـدك بـودن يارانش بيمناك است ؛ قصد دارد كه نيّت و عزم و اراده آنان را در رفتن با وى تـا مـرز شـهـادت بـيـازمايد. سپس نخست زهيربن قين از زبان همه ياران سخن گفت ، آنگاه مطابق روايت ابن طاووس ، نافع بن هلال و بريربن حضير سخن راندند، تا به امام (ع ) اطـمـيـنـان دهـنـد كـه بـر نـيت و بصيرتشان و در پيمانى كه براى دوستى با دوستانش و دشمنى با دشمنانش بسته اند ثابت قدم اند و آنان يقين دارند كه خداوند به وسيله امام (ع ) بـرآنـان مـنـّت نـهاده است و باب جهاد را به رويشان گشوده است تا به شهادت ، يعنى بالاترين آرزوى مؤ منان راستين دست يابند!
انـسـانـيـت پـيوسته تا به امروز ـ و تا روز قيامت ـ داستان اين صحنه از صحنه هاى مسير كـاروان حسينى را مى خواند و سخنان نافع و برير را تحسين مى كند و با خشوع و پسند در معانى بلند سخنان زهير بن قين ، در اين سرود جانبازى و فداكارى مى انديشد كه گفت : بـه خـدا سوگند، اگر دنيا سراى باقى بود و ما درآن جاودانه مى بوديم ؛ و جدايى ما از دنيا به سبب كمك و يارى تو مى بود، بيرون رفتن با تو را بر ماندن در دنيا بر مى گزيديم .
2 ـ نـيـز از ايـن سـخـن حـضـرت كـه فـرمـود: آيـا نـمـى بـيـنـيـد كـه بـه حـق عمل نمى شود و از باطل اجتناب نمى گردد، در اين شرايط مؤ من ، حقيقتاً بايد شوق ديدار پـروردگـارش را داشته باشد. من مرگ را جز شهادت و زندگى با ستمكاران را جز زجر نـمـى بـيـنـم ، اسـتـفـاده مى شود كه مؤ منان ـ درعصر و دوره اى ـ مانند همين وضعيت ، وظيفه دارنـد كـه بـراى خـدا قـيـام كـنـند؛ امر به معروف و نهى از منكر كنند؛ و بكوشند واقعيّات جامعه را بر پايه فرمان خداوند تغيير دهند.
نافع بن هلال جملى كيست ؟
نـام كـامل وى نافع بن هلال بن نافع بن جمل بن سعدالعشيرة بن مذحج مذحجى جملى است . نـافـع سـالارى شـريف ، بزرگوار و شجاع بود. قارى قرآن و از نويسندگان و حاملان حديث و از ياران اميرالمؤ منين (ع ) بود؛ و در جنگ هاى سه گانه آن حضرت در عراق شركت داشت .
او پيش از قتل مسلم بن عقيل به سوى حسين (ع ) حركت كرد و در راه به او رسيد. او سفارش كـرد كـه اسبش به نام كامل را در پى او بياورند؛ و عمروبن خالد و يارانش كه (مجمع بن عـبـداللّه عـائذى و پسرش عائذ؛ سعد، غلام عمر؛ واضح ترك ، غلام حرث سلمانى ) آن را با خود يدك آوردند.))(525)
نافع انسانى با بصيرت بود؛ و گفتار وى در حضور امام در ذوحسم شاهد بصيرت اواست : به خدا سوگند، از ديدار پروردگارمان ناخشنود نيستيم ! ما بر نيّت و بصيرت خويش باقى هستيم ، با دوستانت دوست و با دشمنانت دشمنيم !))(526)
پـس از شـنـيـدن خـبـر شهادت قيس بن مسهّر صيدادى ، اشك از چشمان حسين (ع ) جارى شد و گـفـت : خـداوندا ما و شيعيان ما را نزد خويش منزلتى بلند عنايت كن و ما را در سراى رحمت خويش گرد آور، همانا تو برهر كار توانايى .
يكى از شيعيان حسين (ع ) به نام هلال بن نافع بجلى ، برخاست و به امام (ع ) گفت : اى فرزند رسول خدا(ص )، تو مى دانى كه جدّت پيامبر نتوانست كه جام محبّت خويش را به مردم بنوشاند؛ و آن طور كه او دوست داشت به فرمانش باز نگشتند، برخى از آنها منافق بـودنـد. در ظـاهـر بـه او وعـده يـارى مـى دادنـد و در دل نـيـّت خـيـانـت او را داشـتـنـد. در ديـدار بـا آن حـضـرت شـيـريـن تـر از عسل و پشت سر او از حنظل تلخ ‌تر بودند! تا آن كه خداوند او را نزد خويش برد.
پدرت على (ع ) نيز چنين بود. گروهى بر يارى وى گرد آمدند و با ناكثان و قاسطان و مـارقـان جـنـگـيـدنـد. تـا آن كه اجل وى فرارسيد و به سوى رحمت و رضوان الهى رهسپار گرديد.
تـو نـيـز امـروز در نـزد مـا چـنين وضعيتى دارى ! هركس پيمان خويش را بشكند و بيعتش را نـديـده بگيرد، جز به خود زيان نمى رساند و خداوند تو را از او بى نياز مى كند، اينك مـا را آزادانـه اگر خواهى به سوى شرق و اگر خواهى به سوى غرب بفرست . به خدا سوگند كه ما از تقدير الهى باك نداريم و از ديدار پروردگارمان ناخوشنود نيستيم . ما بـر نـيـّت و بصيرت خويش ‍ باقى هستيم . دوستانت را دوست و دشمنانت را دشمن مى داريم !))(527)
نافع در اوج ادب و وفادارى بود و حقّ امام حسين (ع ) برخود و بر همه مسلمانان را نيك مى شـنـاخـت . طـبـرى نـقـل مـى كـند كه چون ـ پيش از عاشوراـ حسين و يارانش به سختى تشنه شـدنـد بـرادرش عـبـاس بـن عـلى را فراخواند و او را با بيست مشك در راءس سى سوار و بـيـسـت پـيـاده اعـزام كـرد. آنـان آمـدنـد و شـبـانـه خـود را بـه آب رسـانـدند؛ و نافع بن هـلال جملى با پرچم پيشاپيش ‍ آنان در حركت بود. عمروبن حجّاج زبيرى پرسيد: كيستى از مرد؟ چرا به اينجا آمده اى ؟
گفت : آمده ايم تا از اين آبى كه ما را از آن بازداشته ايد بنوشيم !
گفت : بنوش ، گواراى وجود!
گـفـت : نـه بـه خـداسـوگـنـد، تـا هنگامى كه حسين (ع ) و اين يارانش كه مى بينى تشنه باشند، قطره اى از آن ننوشم ؛ در اين هنگام ديگر ياران عمروبن حجّاج سررسيدند.
عـمـرو گـفـت : ايـنـان حـق نـوشـيدن آب ندارند. ما در اينجا ماءموريت داريم كه نگذاريم آب بنوشند.
چـون يـارانـش نـزديـك شـدنـد، نافع به پيادگان گفت : مشك هاتان را پر كنيد. پياده ها يـورش بـردنـد و مشك هاشان را پر كردند. عمروبن حجّاج زبيرى و يارانش بر آنان حمله بـردنـد. عـبـاس بـن عـلى و نـافع بن هلال نيز حمله كردند و آنان را پس زدند و آنگاه به خيمه گاه بازگشتند...))(528)
شب عاشورا امام حسين (ع ) در دل شب از خيمه گاه بيرون آمد تا از تپه ها و موانع سركشى كـنـد. نـافـع بـن هـلال جـمـلى نـيـز بـه دنـبـال وى رفـت ، وقـتـى حـسـيـن (ع ) دليل آمدنش را پرسيد گفت : از رفتن شما به سوى لشكر اين سركش ترسيدم . حسين (ع ) فـرمود: بيرون آمدم تا اين پستى و بلندى ها را وارسى كنم ، زير بيم آن داشتم روزى كـه مـا و آنـان بـه يـكديگر حمله مى كنيم ، در اين پستى و بلندى ها كمينگاهى براى حمله اسبان باشد كه ما از آنان بى خبر مانده باشيم .
سـپـس امام (ع ) درحالى كه دست نافع را گرفته بود بازگشت و گفت : آن ، آن ! به خدا سـوگـنـد پـيـمانى است تخلف ناپذير. سپس به نافع گفت : آيا نمى خواهى كه در اين تاريكى شب بروى و از ميان اين دو كوه جان خويش را به دربرى ؟نـافـع بـر روى گـام هـاى امـام افـتـاد و آنـهـا را مى بوسيد، و مى گفت : مادرم به عزايم بنشيند! شمشير و اسبم هركدام به هزار است ! به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا آن كه از پاى درآيند!))(529)
او در روز عـاشـورا تـصويرى درخشان از شجاعت به نمايش گذاشت ؛ هنگامى كه عمروبن قـرضه انصارى به شهادت رسيد، برادرش على بن قرضه كه در سپاه عمر سعد بود، بـيـرون آمـد و حـسـيـن (ع ) را بـه بـدى صـدا زد و بـرآن حـضرت حمله برد، اما نافع بن هلال مرادى راه را بر او بست و با يك ضربت نيزه او را بر زمين افكند. سپس يارانش او را بردند و نجاتش ‍ دادند.(530)
نـ