فـع در آن روز مـى جنگيد و مى گفت :((من جملى هستم ، بردين على هستم ))، مردى به نام مـزاحـم بـن حـريث سوى او شتافت و گفت : من بردين عثمانم ! گفت : تو بردين شيطانى ، سـپـس حمله كرد و او را كشت . عمروبن حجّاج رو به لشكر كرد و گفت : اى نابخردان ، آيا مـى دانـيـد بـا چـه كسانى مى جنگيد!؟ قهرمانان ميصر! مردمانى دست از جان شسته ! نبايد تـنـهـايـى بـه جـنـگ آنـان برويد. شمار اينان اندك است و اندكى بيش نمى مانند. به خدا سوگند، تنها راه كشتن آنها سنگباران كردن است !
عـمـربـن سعد گفت : راست گفتى ، نظر نظر تو است ؛ و به لشكر پيام داد كه نبايد با ياران حسين مبارزه تن به تن كنند!(531)
وى دوازده تـن از سـپـاهـيـان عـمر سعد را بجز آنهايى كه مجروح ساخت ، كشت . آنگاه او را زدند و بازوانش را شكستند و به اسارت درآوردند. شمربن ذى الجوشن او را گرفت و با همراهانش نزد عمر سعد بردند. عمر گفت : واى بر تو اى نافع ! چرا با خود چنين كردى ؟ گـفت : پروردگارم از نيّت من آگاه است ! همان طور كه خون بر مخالفانش جارى بود مى گفت : به خدا سوگند، من بجز آنها كه مجروح ساخت ، كشت آنگاه او را زدند و بازوانش را شكستند و به اسارت در آوردند. شمر بن ذى الجوشن او را گرفت و با همراهانش نزد عمر سـعـد بـردنـد. عـمـر گـفـت : واى بـرتـو اى نـافـع ! چـرا بـا خـود چـنـيـن كـردى ؟ گـفت : پروردگارم از نيّت من آگاه است ! همان طور كه خون بر محاسنش جارى بود مى گفت : به خـدا سـوگـند، من بجز آنها كه مجروح كردم ، دوازده تن از شما را كشتم ، و خويشتن را بر اين كار سرزنش نمى كنم ! اگر بازو و ساعدم سالم بود، نمى توانستيد اسيرم كنيد!
شمر به عمر گفت : خدايت اصلاح گرداند، او را بكش !
عمر گفت : تو او را آورده اى ، اگر مى خواهى خودت بكش
شمر شمشير خويش را كشيد. نافع گفت : به خدا سوگند كه اگر مسلمان مى بودى ، بر تـو گـران بود كه خداى را با خون ما ديدار كنى . خداى را سپاس كه مرگ ما را به دست بدترين آفريدگانش قرار داد. پس شمر او را كشت !(532)
سلام بر نافع بن هلال روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسيد و روزى كه زنده برانگيخته شود.
برير بن خضير همدانى مشرقى
او پيرمردى پارسا، قارى قرآن و از تابعان بود. وى از قاريان بزرگ كوفه و ياران اميرالمؤ منين على (ع )، به شمار مى رفت . و از اشراف كوفه از قبيله همدان بود.
نـقـل شـده اسـت كـه پـس از شـنـيدن خبر حسين (ع ) از كوفه به مكّه رفت تا به حسين (ع ) بپيوندند. از آنجا نيز همراه حضرت آمد تا به شهادت رسيد.(533)
سخن برير با امام (ع ) حاكى از نيروى بصيرت وى است . ((به خدا سوگند، اى فرزند رسـول خدا(ع )، خداوند به وسيله تو با ما منّت نهاد كه در ركابت بجنگيم و اعضاى ما در راه تـو پـاره پـاره شـود، و آنـگـاه جـدتـر، پـيـامـبـر(ع ) در قـيـامـت از مـا شـفـاعـت كند!))(534)
از مـوضـعـگـيـرى هـايـى كـه حـاكـى از نـيروى يقين وى مى باشد روايت طبرى است كه مى گـويـد: امـام حـسـيـن (ع ) فـرمود تا چادرى برپا كردند. سپس فرمود مقدارى مشك را درون طشتى نرم كردند. آنگاه امام به درون آن چادر رفت تا موى بدن را با نوره بسترد. در اين حـال عـبـدالرحـمـن عـبد ربّه و برير بن خضير همدانى بر چادر بودند و شانه به شانه يـكـديـگر مى زدند، و براى نوره كشيدن پس از امام (ع ) بر يكديگر پيشى مى گرفتند. بـريـر بـا عـبدالرحم شوخى مى كرد. عبدالرّحمن مى گفت : از ما در گذر. به خدا سوگند ايـن سـاعت ، ساعت بيهودگى نيست . برير گفت : به خدا سوگند، خويشاوندانم مى دانند كـه مـن در پـيـرى و جـوانـى اهل باطل نبوده ام . ولى اينك از مژده آنچه ديدار خواهيم كرد در شـوقـم . بـه خـدا سـوگـنـد فـاصـله مـيـان مـا و حـورالعـيـن آن قـدر هست كه اين گروه با شـمـشـيـرهـاشـان بـه مـا حـمـله كـنـنـد. مـن دوسـت دارم كـه آنـها با شمشيرهاشان به ما حمله كنند...))(535)
نقل شده است : ((هنگامى كه تشنگى حسين به اندازه اى كه خدا مى داند رسيد، برير از امام اجـازه خـواست كه با مردم صحبت كند. امام اجازه داد. او نزديك سپاه رفت و ندا داد: اى گروه مـردم ، خداوند محمد را بشارت دهنده و هشدار دهنده و خواننده به سوى خداوند به فرمان او و چراغى نوربخش قرار داد. اين آب فرات است كه سگان و خوكان عراق در آن مى غلتند و شما آن را بر روى پسر رسول خدا(ص ) بسته ايد. آيا پاداش محمد همين است ؟
گفتند: اى برير، دست از زياده گويى بردار. به خدا سوگند بايد حسين را تشنه نگه داريـم . هـمـان طور كه آنهايى كه پيش از او بودند تشنه ماندند. حسين فرمود: اى برير دست بردار.))(536)
طـبـرى بـه نـقـل از عـفـيـف بـن زهـيـر بـن ابـى الاخـنـس ، از شـاهـدان قتل حسين (ع )، گويد: يزيد بن معقل از بنى عميرة بن ربيعه بيرون شد...
گفت : يا برير، رفتار خداوند را با خودت چگونه مى بينى ؟
گفت : خداوند با ما به نيكى رفتار كرد و با تو به بدى !
گـفـت : دروغ گفتى و حال آن كه پيش از امروز دروغگو نبودى . آيا به ياد مى آورى كه من هـمـراه تو در بنى لوذان راه مى رفتم ؟(537) و تو گفتى كه عثمان بن عفان بر خـود سـتـم كـرد و مـعـاويـه گـمـراه و گمراه كننده بود و پيشواى هدايت و حق على بن ابى طالب است ؟!
برير گفت : گواهى مى دهم كه اين نظر و سخن من است .
يزيد بن معقل گفت : پس من گواهى مى دهم كه تو از گمراهانى !
برير گفت : مى خواهى كه با تو مباهله مى كنم ؟ و از خداوند بخواهيم كه دروغگو را لعنت كـنـد و آن را كـه بر باطل است بكشد؛ آنگاه مى آيم و با تو مبارزه مى كنم ! آن دو بيرون شـدنـد و دسـت هـا را به سوى آسمان بلند كردند و دعا كردند كه خداوند دروغگو را لعنت كند و آن كه بر حق است . آن را كه بر باطل است بكشد. سپس به يكديگر حمله ور شدند و دو ضـربـت ردّ و بـدل كـردنـد. يـزيـد ضربت سبكى زد كه به او زيانى نرساند. سپس برير ضربتى زد كه كلاهخود را پاره كرد و به مغز رسيد! و او چنان بر زمين خورد كه گـويـى از بـلندى افتاده است . و شمشير پسر خضير در سرش ثابت مانده بود. گويى به او مى نگرم كه شمشير را تكان مى دهد تا از سرش بيرون آورد.
آنـگـاه رضـىّ بـن مـنقذ عبدى به حو حمله كرد. برير با وى دست به گريبان شد. آن دو، سـاعـتـى بـا هـم نـبـرد كـردنـد و سـپـس برير بر سينه اش نشست ! رضى گفت : كجايند اهل جنگ و دفاع ؟
كـعـب بـن جـابـر بن عمرو ازدى رفت كه به برير حمله كند. گفتم : اين برير بن حضير قارى است كه در مسجد به ما قرآن مى آموخت !
آنـگـاه بـا نيزه حمله برد و آن را در پشت برير فرو كرد. چون سوزش نيزه را دريافت ، بر او جست و صورتش را گاز گرفت و يك طرف بينى اش را كند. كعب بن جابر او را با نـيـزه زد و از روى او (رضـى بـن مـنـقـد عبدى ) كنار انداخت و نيزه را در پشت او فرو كرد. سپس پيش رفت و آن قدر او را با شمشير زد كه جان داد...))(538)
درود بـر بـريـر بـن خضير روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسيد و روزى كه زنده برانگيخته گردد.

14 ـ بيضه (539)
طـبـرى بـه نـقـل از ابـن ابـى العـيزار گويد: حسين (ع ) براى ياران خود و حرّ در بيضه سـخـنـرانـى كـرد و پـس از حـمـد و ثـنـاى خـداو