دم گفتند: اينان براى سان ديدن گرد آمده اند و سپس براى جنگ با حسين (ع ) اعزام مى شوند.
تو را به خدا، اگر مى توانى يك وجب جلوتر نرو؛ اگر مى خواهى در شهرى فرود آيى كـه خـداونـد تو را در آنجا محفوظ بدارد، تا در كار خويش بنگرى و ببينى كه چه خواهى كرد. با من بيا تا تو را در كوه بلندمان به نام اجاء فرود آورم .
بـه خـدا سـوگـنـد در آنـجا از شاهان غسّان و خمير و نعمان بن منذر و از سپاه سرخ و سياه محفوظ هستيم . به خدا سوگند ما هرگز در آنجا خوار نگشته ايم .
مـن بـا شـمـا مـى آيـم تـا شما را در قرَيّه (554) فرود آورم . آنگاه در پى مردان ساكن اءجا و سلمى (555) از قبيله طى ء مى فرستيم . به خدا سوگند ده روز بر تـو نـمـى گـذرد كـه مـردم طـى پـياده و سواره نزد تو مى آيند. آنگاه هر چه خواى نزد ما بمان . اگر حادثه اى رخ دهد من متعهّدم كه بيست هزار طايى با شمشير پيش روى تو به پيكار مى ايستند. به خدا تا يكى از آنها زنده باشد، هرگز بر تو دست نمى يابند.
حـسين (ع ) فرمود: خداوند به تو و قوم ات پاداش نيك دهد. ميان ما و اين مردم پيمانى است كـه نـمـى تـوانـيـم بـازگـرديـم ! و نـمـى دانـيـم كه سرانجام كار ما و آنان به كجا مى كشد؟(556)
طـرمـاح بـن عدى گفت : من با امام خداحافظى كردم و گفتم : خداوند شر جن و انس را از تو دور گرداند. من از كوفه براى كسانم آذوقه گرفته ام و خرجى آنها پيش من است مى روم و ايـن را پـيـش آنها مى گذارم و به خواست خداوند نزد شما باز مى گردم . چون به شما پيوستم از ياران شما خواهم بود.
گفت : اگر چنين قصدى دارى شتاب كن . خدايت رحمت كند!
طرمّاح گويد: دانستم كه وى از كار آن مردان نگران است كه مرا به شتاب وا مى دارد؛ چون نـزد كـسانى رسيدم ، آنچه مورد نيازشان بود گذاشتم و وصيت كردم . كسانم گفتند: اين بار رفتارى مى كنى كه پيش از اين نمى كردى ؟! مقصود خويش را براى آنان باز گفتم و راه بنى ثعل را در پيش گرفتم . چون به عذيب هجانات رسيدم ، سماعة بن بدر به من رسيد و خبر كشته شدن حسين را به من داد و من بازگشتم .))(557)
اشاره
در عـذيـب هـجانات مجمع بن عبداللّه عائذى ـ از زبان خود و همراهانش ـ درباره وضعيت مردم كوفه به امام (ع ) گفت : به اشراف رشوه هاى بزرگ داده اند و جوان هاشان را پر كرده اند. دوستى آنان را به خود جلب مى كنند و به صف خودشان مى برند. آنان بر ضد تو هـمـدسـتـنـد. ديـگـر مردم دل هاشان به تو مايل است ولى فردا شمشيرهاشان بر روى تو كشيده مى شود!
پـيـش از ايـن فرزدق و بشر بن غالب اين موضوع را به امام (ع ) خبر دادند. آنگاه طرمّاح بـه آن حـضرت مى گويد: يك روز پيش از آن كه از كوفه بيرون آيم ، در بيرون شهر، آن قـدر از مـردم را ديـدم كه تا كنون هيچ گاه چشمانم گروهى بيش از آن را در جايى جمع نـديده است ! چون درباره آنان پرسيدم گفتند: اينان براى انجام سان گرد آمده اند و پس از آن به جنگ حسين فرستاده مى شوند)). بنابراين اخبار اين موضوع پيوسته به امام (ع ) مـى رسـيـد. در عـذيـب هـجـانـات هـيچ شكى باقى نماند كه كوفه به طور يك طرفه از پـيـمـان خـود با امام دست كشيده است . و ابن زياد همه آنان را آماده ساخته و لشكرهاشان را به نمايش گذاشته است تا به جنگ حسين (ع ) اعزام كند.
ليكن مى بينيم كه امام (ع ) بر رفتن به كوفه پافشارى مى كند و مى گويد: ((ميان ما و ايـن مـردم پيمانى است كه با وجود آن نمى توانيم بازگرديم !...))؛ و طبق روايت ابن نما فرمود: ميان من و اين مردم وعده اى است كه دوست ندارم با آنان خلف وعده كنم . اگر خداوند مـا را حفظ كرد، او هميشه به ما نعمت مى بخشد و ما را بس است و اگر كارى پيش آمد كه از آن گريزى نبود، رستگارى و شهادت است ، ان شاء اللّه .))(558)
در اين جا باز مى گرديم و يك بار ديگر اين حقيقت را تكرار مى كنيم : بايد پذيرفت كه امـام نـمـى خـواسـت هـيـچ بـهـانـه اى بـه دسـت اهـل كـوفـه داده بـاشـد، كـه اگـر از طـول راه از رفـتـن نـزد آنـان مـنـصـرف شـود، بـدان تـوسـّل بجويند. زيرا ممكن بود آنان ادعا كنند، اخبارى كه درباره وضعيت كوفه به امام رسـيده درست و دقيق نبوده است ، و بسيارى از ياران ى دور از چشم قدرت حاكمه در انتظار او هـسـتند! از اين رو خطاب به طرمّاح فرمود: ((ميان ما و اين مردم پيمانى است كه با وجود آن نـمـى تـوانـيم باز گرديم !)) يا ((ميان من و اين قوم وعده اى است كه دوست ندارم از آن تخلف كنم .))
ولى درسـت تـريـن سـخـن اين است كه امام از آن چيزى كه وقوعش حتمى بود آگاهى داشت : ((اگر چيزى باشد كه از آن گريزى نباشد، رستگارى و شهادت است . ان شاء اللّه )) او از هـمـان آغـاز مـى دانـست كه حتى اگر در لانه جنبنده اى از جنبندگان زمين باشد، كشته مى شـود. او مى دانست كه كوفيان قاتل او هستند. اين نامه هاى كوفيان است كه به من نوشته انـد، و مـن آنان را جز قاتل خويش نمى يابم )). بنابراين پافشارى امام براى رفتن به عـراق ، پـافـشـارى بـر سرزمينى برگزيده براى قتلگاهى حتمى است ؛ سرزمينى كه ـ پس از شهادتش ـ دستخوش تحولاتى بزرگ خواهد شد كه تا سرنگونى حكومت بنى اميه آرام نـخواهد گرفت . سرزمينى كه از آنجا پيروزى حسينى به همه جهان امتداد خواهد يافت و همه جا را فرا خواهد گرفت .

16 ـ قصر بنى مقاتل (559)
ابـن اعـثـم كـوفـى گـويـد: حـسـيـن (ع ) رفـت تـا در قـصـر بـنـى مـقـاتـل فـرود آمـد. در آنـجـا ديـد كه چادرى برپا است . نيزه اى نصب شده است ، شمشيرى آويزان است و اسبى بر آخورش ايستاده است ! حسين (ع ) گفت : اين چادر از كيست ؟
گفتند: از مردى به نام عبيداللّه بن حرّ جعفى
حـسـيـن يـكى از يارانش به نام حجّاج بن مسروق جعفى را به آن چادر فرستاد؛ و او رفت و داخـل چـادر شـد. سلام كرد. عبيداللّه پاسخ داد و گفت : پشت سرت چيست ؟ حجاج گفت : به خـدا سـوگـنـد اى پـسـر حـرّ پـشـت سـر مـن خداوند كرامتى را به تو هديه داده است ، اگر بپذيرى !
گفت : آن چيست ؟
گـفـت : ايـن حسين بن على (ع ) است كه تو را به يارى خويش مى خواند! اگر در ركاب او بجنگى پاداش خداوندى دارى و اگر مردى ، شهيد گشته اى !
عـبيداللّه گفت : به خدا سوگند از كوفه خارج نشدم مگر اين كه بيم داشتم حسين بن على بـه آن شـهـر درآيـد و مـن در آنـجـا باشم و او را يارى ندهم . زيرا در كوفه همه ياران و شـيعيانش ، جز آنهايى كه خداوند مصونشان داشته است ، به دنيا رو آورده اند. برو و اين سخن را به اطلاع او برسان .
حـجـّاج رفت و موضوع را به امام خبر داد. حسين برخاست و همراه گروهى از برادرانش به سـمـت چـادر عـبـيـداللّه حـركـت كـرد. داخـل شـد و سـلام كرد، عبيداللّه بن حر از بالاى مجلس برخاست و حسين (ع ) نشست . آن حضرت پس از حمد و ثناى الهى چنين گفت :
اما بعد؛ اى پسر حرّ، مردم شهر شما به من نامه نوشته و گفته اند كه آنان براى يارى من گرد آمده اند. با من قيام مى كنند، با دشمنانم مى جنگند. آنان از من خواستند كه نزد آنها بيايم و آمدم و نمى دانم كه آيا مردم چه فكرى در سر دارند؟
آنان با هم شده پسرعمويم مسلم بن عقيل و شيعيانش را كشته اند، و اينك بر عبيداللّه
زياد گر