ـت هـاى بـسـيـار نـقـل كـرده اسـت و احـاديـث سـنـد وى نـادر اسـت . عـبـداللّه بـن مـعـتـز از حـسـيـن بـن عـليـل غـزى نـقـل كـرده اسـت كـه عـوانـة بـن حـكـم عـثـمـانـى بـود و بـراى بـنـى امـيـه جعل خبر مى كرد. وى در سال 158 مرد. (لسان الميزان ، ج 4، ص 449، دارالكتب العلميه ، بيروت )
99 ـ ر.ك : التاريخ الطبرى ، ج 3، ص 275.
100 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 293.
101 ـ العـقـد الفريد، ج 5، ص 130؛ نيز ر.ك : مشير الاحزان ، ص 40 ـ 41؛ انساب الاشراف ، ج 3، ص 371.
102 ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 155.
103 ـ مـطـابـق بـا آنـچـه پـيـش از ايـن آمـد، هـمـه دوران حـضـور مـسـلم بـن عـقـيـل در كوفه ـ بجز يك يا دو روز آخر ـ در چارچوب دورانى قرار مى گيرد كه امام (ع ) در مـكّه بود. بنابراين طبق تقسيم بندى ما از مقاطع اين پژوهش ، بحث از اين دوره بايد در جلد دوم قرار گيرد. مؤ لّف جلد دوم نيز قضيه سفارت مسلم و رويدادهاى كوفه را ـ پيش از قيام ـ از سه زاويه مورد بحث قرار داده است : حركت امام (ع )، حركت نظام اموى براى مقابله با آن حضرت و تحرّك امّت در قبال قيام امام (ع ) [ولى مؤ لف جلد سوم وظيفه خود مى داند كه بحث مربوط به رويدادهاى يك يا دو روز آخر را در چارچوب اين جلد قرار دهد؛ و براى هرچه بهتر روشن شدن اين بحث و ادا شدن حق مطلب همه دوران حضور مسلم در كوفه را از آغـاز تـا پـايـان بـه بـررسـى بـگـذارد. آنـچـه مـؤ لّف ايـن جـلد آورده اسـت در حـقـيـقـت تـكـمـيـل كـنـنـده مـباحث جلد دوم است ] اما دو بحث ، نقاط مشترك بسيار زيادى دارند. از اين رو تـصـمـيـم بـر ايـن شد كه براى پرهيز از تكرار مطالب جلد دوم ، در اينجا موارد مهم به طـور خـلاصـه بـحـث شـود و نـواقـص احـتـمـالى جـلد دوم نـيـز جـبـران گـردد؛ و مـجـمـوع كامل اين بحث مقدمه مناسبى را براى مباحث مربوط به وقايع قيام مسلم (ع ) و شهادتش ، در ايـن كـتـاب فـراهـم آورد. در جـزء دوم ايـن كـتـاب ، زنـدگـانـى حـضـرت مـسـلم بـه طول مفصل آمده است (ر.ك : صص 42 ـ 60)
104 ـ مروج الذهب ، ج 3، ص 55.
105 ـ ر.ك : الارشاد، ص 186؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 277؛ زندگينامه اشخاص سه گانه در جلد سوم آمده است : ص 69 ـ 73، ص 42 و ص 42 ـ 44، به طور متوالى .
106 ـ ر.ك : ابصارالعين ، ص 94، زندگينامه ابن يقطر نيز در جزء سوم (ص 170) آمده است .
107 ـ الفتوح ، ج 5، ص 36؛ مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 196.
108 ـ ر.ك : تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 275؛ و ر.ك : مـروج الذهـب ، ج 3، ص 55؛ زندگينامه مسلم بن عقيل در جلد دوم آمده است .
109 ـ ر.ك : سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 299.
110 ـ ر.ك : الارشـاد7 ص 186؛ تـاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279؛ ابصارالعين ، ص 80. زندگينامه مختار بن ابى عبيد ثقفى در جزء دوم آمده است .
111 ـ الارشـاد، ص 186؛ تـاريـخ الطـبـرسـى ، ج 3، ص 278؛ الاخـبـار الطوال ، ص 231.
112 ـ الفتوح ، ج 5، ص 35، مقتل الخوارزمى ، ج 1، ص 195 ـ 196.
113 ـ الارشاد، ص 186.
114 ـ همان .
115 ـ شرح الاخبار، ج 3، ص 143.
116 ـ الاخبار الطوال ، ص 235.
117 ـ روضة الواعظين ، ص 173.
118 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279.
119 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 2079. زندگينامه شهيد عابس شاكرى در جلد دوم ، ص 382 ـ 384، زنـدگـيـنامه شهيد سعيد بن عبد اللّه حنفى در ص ‍ 41 و زندگينامه حبيب بن مظاهر در ص 333 آمده است .
120 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279.
121 ـ تذكرة الخواص ، ص 221، روضة الواعظين ، ص 174.
122 ـ كمترين شمارى كه منابع تايخى براى بيعت كنندگان نوشته اند دوازده هزار تن است (مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 91؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 275؛ مروج الذهب ، ج 3، ص 55؛ و ديـگـران ). بـيـشـتـر مـورخـان شـمـار آنـان را هجده هزار تن نوشته اند؛ (اللهـوف ، ص 16؛ روضـة الواعـظـيـن ، ص 173؛ الاخـبـار الطوال ، ص 235؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 290؛ مشير الاحزان ، ص 32، الارشاد، ص 186، سير اعلام النبلاء، ص 299، و ديگران .) گروهى هم سى هزار تن نوشته اند (عقد الفـريـد، ج 5، ص 126؛ الامـامـه و السـياسه ، ج 2، ص 4.) گروهى نيز شمار آنان را چهل هزار تن نوشته اند (مشير الاحزان ، ص ‍ 26،) همه اين ارقام را مى توان درست دانست . بـه اين ترتيب كه بگوييم هر كدام از آنها به يكى از برهه هاى زمانى اختصاص داشته و آن هنگامى كه مسلم نامه اش را به امام مى نوشته است شمار آنان هجده هزار تن بوده است . آنـچـه ذهـبى درباره نامه مسلم به امام (ع ) نوشته است نيز مؤ يد اين مطلب است . "... تا كـنـون هـجـده هـزار تـن بـا من بيعت كرده اند...)) (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 299). ولى روايـت طـبـرى بـه نـقـل از عبداله بن حازم كه مى گويد شمار بيعت كنندگان در هنگام قيام مـسـلم هـجـده هزار تن بوده است ، سخن فوق را تضعيف مى كند (تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 286).
123 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 290؛ نيز ر.ك . مشير الاحزان ، ص 32.
124 ـ زندگينامه كوتاه وى در جلد دوم اين پژوهش آمده است (ص 118).
125 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 386، الاخبار الطوال ، ص 231؛ الارشاد، ص 186.
126 ـ همان .
127 ـ مـثـل عـمـارة بـن عـقبة بن ابى معيط، عبداللّه بن مسلم بن سعيد حضرمى و عمر بن سعد بن ابى وقّاص (ر.ك . تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279.)
128 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 280.
129 ـ ابـن قـيـتـبـه ديـنـوارى گـويـد: حـسـيـن بـن عـلى ، مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه كـوفـه فـرسـتاد تا از مردم برايش بيعت بگيرد. نعمان بن بشير كه والى كـوفـه بـود گـفـت : هـر آيـنـه پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص ) از پـسـر بـجـدل ـ يـعـنـى يـزيـد ـ مـحـبـوب تـر اسـت . ايـن سـخـن بـه گـوش يـزيـد رسـيـد و آهنگ عـزل وى كـرد.)) (الامـامه و السياسه ، ج 2، ص 4). با توجه به اين كه ابن قيتبه تنها كـسى است كه اين خبر را نقل كرده است ، مى توان آن را كينه نهانى نعمان نسبت به يزيد حـمـل كـرد. زيـرا كـه يـزيـد انـصـار را خـوار مـى شـمـرد و شـاعـران (مثل اخطل ) را بر بدگويى آنان تشويق مى كرد، نه اين كه نعمان دوستدار امام حسين (ع ) بود.
130 ـ بـخـش دوم ايـن پـژوهـش ، ص 128. نـعـمـان آگـاهـى خويش را نسبت به موضع مـعـاويـه دربـاره قـتل امام حسين (ع ) در گفت و گوى با يزيد آشكار ساخت . يزيد، پس از شـهـادت امـام (ع ) و نـصـب سر مقدس وى در دمشق ، او را فراخواند. چون نزدش آمد پرسيد: كـار عـبـيداللّه بن زياد را چگونه ديدى ؟ گفت : جنگ نوبتى است . آنگاه يزيد گفت سپاس خـدايـى را كـه او را كـشـت . نـعـمـان گـفـت : امـيـرالمـؤ مـنـيـن ـ يـعـنـى مـعـاويـه ـ قتل وى را خوش نمى داشت ! (ر.ك .مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 2، ص 59 ـ60).
131 ـ ر.ك . تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 279.
132 ـ ر.ك . الاخبار الطوال ، ص 231.
133 ـ زندگينامه مفصل عبيداللّه زياد ـ لعنة اللّه ـ در جزوه دوم اين پژوهش گذشت .
134 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 280.
135 ـ زندگينامه مختصر مسلم بن عمرو باهلى در جلد دوم گذشت .
136 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 280.
137 ـ تسلية المجالس ، ج 2، ص 180.
138 ـ مقتل الامام الحسين (ع )، شيخ محمدرضا طبسى ، مخطوط، ص 137.
139 ـ ر.ك : الارشاد، ص 187.
140 ـ شـريـك بـن حـارث (الا عـور) هـمدانى : زندگى نامه اش در جزء دوم (ص 159) گذشت .
141 ـ الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 388.
142 ـ در ميزان الاحزان (ص 30) آمده است : ((تا آن كه شب 