 ؛ و در بلندى منزلت و نزديكى او به اميرالمؤ منين (ع ) ترديدى نيست . او از كسانى است كه موافق و مخالف درباره اش وحدت نظر دارند. و همين در اثبات عظمت وى بس است ...)). (معجم رجال الحديث ، ج 7، ص 191، شماره 4589). "اميرالمؤ منين او را رشـيـد البـلايـا (رشـد يـافـتـه در گـرفتارى ها) مى ناميد؛ و به او علم بلايا و منايا را آمـوخـتـه بود. به طورى كه او هرگاه به كسى مى رسيد مى گفت : فلانى تو به فلان مـرگ خـواهى مرد و تو اى فلانى به مرگ فلان و فلان كشته خواهى شد، و همان گونه نـيـز مـى شـد. اميرالمؤ منين مى فرمود: تو رشيدالبلايا هستى ، يعنى بدين گونه كشته خـواهـى شـد و هـمـان شـد كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) فـرمـود." (اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال ، ج 1، ص 291، شـمـاره 131) و در امـالى طـوسـى (165 ـ 166، شماره 276 / 28) آمده است : ((اميرالمؤ منين (ع ) او را رشيدالمبتى مى ناميد.))
او در طـاعـت و عـبـادت بـسـيـار كـوشـا بـود. تـا آنـجـا كـه از دخـتـرش ، قـنـوا، نـقـل شـده اسـت : ((بـه پـدرم گفتم : خيلى زياد تلاش مى كنى ! گفت : دختركم ، پس از ما گـروهى مى آيند كه بصيرتشان در دين از تلاش پيشينيانشان بهتر است .)) (البحار، ج 42، ص 123، باب 122، شماره 6).
يك نكته مهم : ممكن است اين پرسش به ذهن خواننده گرامى خطور كند كه اگر رشيد هجرى به دست عبيداللّه كشته شد، آيا او را قبل از كشتن امام حسين (ع ) كشت يا پس از آن !
امـا پـاسخ : تا آنجا كه ما در منابع تاريخى جست وجو كرده ايم ، هيچ كدام از آنها درباره روز قتل و يا درباره اين كه پيش از امام يا پس از آن حضرت كشته شد چيزى ننوشته است . ولى بـه احـتـمـال زيـاد، او در روزهـاى نـخـسـت حـكـومـت عـبـيـداللّه زيـاد بـر كـوفـه به قـتـل رسـيـد. زيـرا كـه نـخـسـتـيـن روزهـاى حـكـومـت و ولايـت وى بـا قـتـل بـزرگـان شـيـعه و ياران على ، حسن و حسين (ع ) همراه بود. شايد هم در نخستين روز ريـاسـت عـبـيـداللّه كـشـتـه شـد، زيـرا يـكى از مورخان مى نويسد: ابن زياد بامداد پس از رسـيـدنـش حـمـله بـرد و جـولان داد و چـونـان رعـد و بـرق خـروشـيـد. او گـروهـى از اهـل كـوفـه را گـرفت و در دم كشت . او اين كار را براى خرد كردن اعصاب مردم و منصرف سـاخـتـن آنـان از انـقـلاب كـرد.)) (حـيـاة الامـام الحـسـيـن بـن عـلى (ع )، ج 2، ص 360 بـه نـقـل از فصول المهمّه ، ص ‍ 197 و وسيلة المآل ، ص 186) اين اولا، ثانيا: چنانچه رشيد هـجـرى تـا هـنـگـام قـيـام مسلم و يا هنگام خروج امام (ع ) از مكّه به سوى عراق يا تا پس از قتل امام (ع ) زنده مى بود، به احتمال بسيار زياد اين شيعه مخلص بايد متناسب با هر كدام از ايـن دوره هـا تـحرّكى چشمگير مى داشت ؛ و چنين نقشى هر چند به طور اشاره و گذرا در تاريخ ثبت مى شد.



177 ـ اگـر ايـن پـرسـش از كـسى مى بود كه خارى به پاى او خليده و يا كارد به دستش زخمى ساده وارد ساخته بود بى جا مى نمود، ولى اين پرسش از كسى كه دست ها و پـاهـاى او بـريـده شـده نـشـان از آن دارد كـه كـه سـؤ ال كـنـنـده مـى دانـد كـه آن مـرد از نـظر معنوى و تمرين روحى ، آن چنان عالى است كه بر دردهـاى شـديـد فـايق مى آيد؛ و براى او بسيار اندك است يا آن را احساس نمى كند. رشيد پندار دخترش را چنين پاسخ داد: دختركم ، نه ، مگر به اندازه فشار جمعيّت !
178 ـ اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال (رجـال كـشـى )، ج 1، ص 290 ـ 291، شـمـاره 131. شـيـخ طـوسـى نيز اين روايت را با انـدكـى اخـتـلاف از شـيـخ مـفـيـد بـه نـقـل از ابـو حـسـّان عـجـلى از دخـتـر رشـيـد هـجـرى نـقـل كـرده اسـت . در آن روايـت آمده است : سپس همسايگان و آشنايان آمدند و برايش ناله مى كـردنـد. گـفت : برايم كاغذ و دوات بياوريد؛ و آغاز به املاى اخبار وقايع كاينات كرد و آن را بـه امـيرالمؤ منين نسبت مى داد. چون اين خبر به ابن زياد رسيد، حجامتگر را فرستاد تـا زبـانـش را بـبـرد؛ و او هـمـان شب مرد ـ خدايش رحمت كند ـ.)) (امالى طوسى ، ص 165، شماره 276 / 28).
179 ـ اختيار معرفة الرجال ، ج 1، ص 291 ـ 292، شماره 132.
180 ـ تـنـقـيـح المـتـال ، ج 2، ص 63؛ و ر.ك . قـامـوس الرجال ، ج 5، ص 280.
181 ـ ر.ك . حـيـاة الامـام الحـسـيـن بـن عـلى (ع )، ج 2، ص 416، بـه نقل از ((مختار مرآة العصر الاموى )).
182 ـ هـمـان مـاءخـذ بـه نـقـل از ((الدّر المـسـلوك فـى احوال الانبياء الاوصياء)).
183 ـ مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 157.
184 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 294. بلا ذرى در انساب الاشراف (ج 5، ص 215) گـويـد: ابـن زياد پس از دشنام دادن به مختار و زدن ضربات چوب به صورتش و آسيب رسـانـدن بـه چـشمش فرمان داد مختار و حادث را زندانى كردند؛ و آنان تا كشته شدن امام حسين (ع ) در زندان بودند.))
از مـجـموع نقل هاى مربوط به حبس مختار چنين بر مى آيد كه او دو بار زندانى شده است ! بـار نـخـست همراه با ميثم كه با شفاعت ابن عمر از او نزد يزيد آزاد شد. بار دوّم زندانى شد و تا هنگام كشته شدن امام (ع ) در زندان بود. و اللّه العالم .
185 ـ عبداللّه بن يقطر حميرى ؛ زندگينامه وى در جلد دوم اين پژوهش گذشت .
186 ـ ر.ك . ابصار العين ، ص 93.
187 ـ ر.ك : الارشاد، ص 203.
188 ـ ر.ك : ابصار العين ، ص 93.
189 ـ بـنـا بـه روايـت مـنـاقـب آل ابـى طـالب (ج 4، ص 94)، ابن زياد پس از عيادت شـريك در خانه هانى و داستانى كه براى قتل وى پيش آمده بيرون آمد. چود وارد كاخ شد، مـالك بن يربوع تميمى نامه اى آورد، كه آن را از دست عبيداللّه بن يقطير گرفته بود. در نـامـه آمـده بـود: ((... امـّا بـعـد بـا ايـن كـه ايـن تـعـداد اهل كوفه با شما بيعت كرده اند، چون نامه ام به شما رسيد...))
190 ـ بدون شك نام يقطين در اين جا تصحيف نام يقطر است (و تصحيف در اين موارد به ويـژه در نـسـخـه هـاى خـطـى فـراوان است )، زيرا نام يقطين جز در كتاب تسلية المجالس نيامده است . چنان كه نام پدر عبداللّه در روايت ابن شهر آشوب (ج 4، ص 94) در روايتى مـشـابه ، يقطر است ، نه يقطين . از اين گذشته ، خودروايت كتاب تسلية المجالس يادآور مـى شـود كـه ايـن عـبـداللّه مـردى از اهـل مـديـنـه اسـت ، در حـالى كـه تاريخ از شهيدى از اهل مدينه (بجز بنى هاشم ) با اين نام مگر عبداللّه بن يقطر، ياد نكرده است .
191 ـ در روايت الارشاد، ص 203 و تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 303، آمده است كه ابن يـقـطـر فـرسـتاده امام به سوى مسلم بن عقيل بود و ابن زياد به او گفت : بر قصر بالا برو و دروغگوى پسر درغگو را لعنت كن . آنگاه فرود آى تا درباره تو بينديشم . او بر قـصـر بـالا رفـت . چون به مردم مشرف شد، گفت : ((اى مردم ، من فرستاده حسين ، فرزند فاطمه ، دختر رسول خدا، به سوى شمايم تا او را بر ضد پسر مرجانه و پسر سميّه ، نـاكـس فـرزنـد نـاكـس ، يـارى دهيد و پشتيبانى كنيد)) به فرمان عبيداللّه او را از بالاى قـصـر بـه زمين افكندند. استخوان هايش شكست و اندك رمقى در او باقى ماند. عبدالملك بن عـمـيـد لخـمـى (قـاضـى و فـقـيه كوفه ) آمد و با كارد سرش را بريد. چون او را نكوهش كردند، گفت : خواستم او را آسوده كنم ! (ر.ك : ابصار العين ، ص 93).
192 ـ تسلية المجالس ، ج 