2، ص 182.
193 ـ ابصارالعين ، ص 94.
194 ـ همان .
195 ـ در مثيرالاحزان ، ص 32، آمده است : چهار هزار درهم به او داد.
196 ـ الاخبار الطوال ، ص 235 ـ 236. نيز ر.ك : الارشاد، ص 189؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282؛ الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 3، ص 390؛ مـقـاتـل الطـالبـيـن ، ص 64؛ روضـة الواعـظـيـن ، ص 174؛ تجارب الامم ، ج 2، ص 43؛ تذكرة الخواص ، ص 218.
197 ـ ر.ك . ابصار العين ، ص 107.
198 ـ هـنـگـامـى كـه مـسلم بن عوسجه در كربلا به شهادت رسيد، يكى از كنيزكانش فـريـاد بر آورد: اى واى ، سرورم مسلم بن عوسجه ! و ياران عمر اين خبر را به يكديگر بـشـارت گـفـتند. ص 94. شبث بن ربعى به آنان گفت : مادر به عزايتان بنشيند! خود را بـه دسـت خـودتـان مـى كـشيد. و براى ديگران خويشتن را خوار مى كنيد. آيا از كشته شدن كـسـى چـون مـسـلم بـن عـوسـجه شادمانى مى كنيد!؟ به خدا سوگند چه بسيار كه در ميان مـسـلمـانـان اقـدام هـاى شجاعانه از او ديدم . در روز سلقِ آذربايجان او را ديدم كه پيش از رسيدن همه سپاه اسلامى شش تن از مشركان را كشت . آيا كسى چون او كشته مى شود و شما شـادمـانـى مـى كـنـيـد!؟)) (تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 325؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 290).
199 ـ حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 329.
200 ـ ابـصـار العين ، ص 108 ـ 109؛ ر.ك . الارشاد، ص 189؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282.
201 ـ همان .
202 ـ ر.ك . الارشاد، ص 189.
203 ـ ابـن نـمـا گـويـد: عـبـيـداللّه زيـاد كـه از مـحـل اخـتـفـاى مسلم بى خبر بود، غلامش ، معقل را فرا خواند و به او چهار هزار درهم داد... و بـه او فـرمـان داد كه با متولى كار بيعت به خوبى ارتباط برقرار كند و گفت : به او بـگـو كـه تو از اهل حمص هستى و براى اين كار آمده اى . او نيز پيوسته در كارش ظرافت به خرج مى داد تا آن كه به مسلم بن عوسجه اسدى رسيد...)) (مشيرالاحزان ، ص 32).
204 ـ مـحـمـد بـن اشـعـث بـن قـيـس كـنـدى ، مـادرش خواهر ابوبكر است . (ر.ك . تهذيب التهذيب ، ج 9، ص 55).
205 ـ ((اءتَتكَ بِخايِنِ رِجُلاه ))! اين مثلى است معروف و سماوى آن را ((اءتَتْكَ بحائن رجلاهُ تسعى )) نقل كرده است ؛ و حاين به معناى مرده است ؛ كه معنايش مى شود: مرده اى با پاى خود آمد.
206 ـ زندگينامه مفصل شريع قاضى در جلد دوم گذشت .
207 ـ در روايت ((درباره حوادث پس از زدن هانى )) طبرى گويد: خبر به مذحج رسيد و نـاگهان صداى همهمه از در كاخ به گوش عبيداللّه رسيد. گفت : چه شده است ؟ گفتند: مـذحـج !)) (تـاريـخ الطبرى ، ج 3، ص 276). در روايت مسعودى آمده است ! ((هانى با دست بـر قـبـضـه شـمـشـير يكى از نگهبانان زد. مرد او را كنار زد و شمشير به او نداد. در اين حـال ياران هانى بر در كاخ زياد بر آوردند. رئيس ما كشته شد! ابن زياد از آنها ترسيد و فـرمـان داد او را در خـانـه اى كـنـار مـجلس او زندانى كردند...)) (مروج الذهب ، ج 3، ص 67).
208 ـ مـنـابـع تـاريـخـى دربـاره ايـن كه يكى از فرستادگان ابن زياد نزد هانى ، اسـمـاء يـا پسرش حسّان بوده است ، اختلاف دارند. ليكن از روايت ارشاد ـ متن ـ چنين بر مى آيد كه گويى حسّان در زمره فرستادگان نبود، بلكه پدرش را همراهى مى كرد. وى پس از مـشـاهـده رفـتـار ابن زياد با هانى به او اعتراض ‍ كرد و ابن زياد در پاسخ ‌اش گفت : تو اينجا هستى ؟ گويى كه پيش از آن متوجه حضور او نشده بود.
209 ـ ر.ك : حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 372.
210 ـ همان .
211 ـ تجارب الامم ، ج 2، ص 45 ـ 46.
212 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282.
213 ـ در تجارب الامم (ج 2، ص 47) و الفتوح (ج 5، ص 84) آمده است ، آن كسى كه به ابن زياد اعتراض كرد خود اسماء بن خارجه بود.
214 ـ الفتوح ، ج 5، ص 84.
215 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 284.
216 ـ مثيرالاحزان ، ص 34.
217 ـ الفتوح ، ج 5، ص 82 ـ 83.
218 ـ طـبـرى در تـاريـخـش (ج 3، ص 283) نقل مى كند كه ابن زياد به هانى گفت : ((اى هانى ، آيا نمى دانى كه پدرم به اين شهر آمـد و هـمـه شـيـعيان را، بجز پدرت و حُجر، كشت . داستان حجر را تو خود مى دانى . از آن پـس پـيـوسـته با تو حسن مصاحبت داشت و سپس به حاكم كوفه نوشت كه هانى را بر من ببخش .
هـانـى گـفـت : آرى ! ابـن زيـاد گـفت : آيا پاسخ آن خوبى ها اين بود كه مردى را كه آهنگ كشتن مرا دارد، در خانه پنهان كنى ؟
219 ـ مروج الذهب ، ج 3، ص 67.
220 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282، در روايت ابن قتيبه آمده است كه ابن زياد به هـانى گفت : ((اى هانى آيا زياد نسبت به تو نيكى نكرد؟ گفت : چرا؛ گفت : من چه ؟ گفت : چـرا... شـمـا بـه مـن نـيـكـى كرده ايد؛ و من جان و مالت را در امان قرار مى دهم !)) (الامامة و السياسة ، ج 2، ص 5)
221 ـ هـنـگـامى كه اميرالمؤ منين على (ع )، مردم را از به جماعت گزاردن نماز تراويح مـنـع كـرد، شـريـح فـريـاد مـى زد: اى واى ، سـنـت عـمـر [پامال شد] (ر.ك : تنقيح المقال ، ج 2، ص 83). او از طرفداران عثمان بود.
222 ـ طـبـرى گويد: ((شريح بر هانى گذشت و او گفت : اى شريح از خدا بترس ، او قـاتـل مـن اسـت ! شريح بيرون رفت و چون به در قصر رسيد گفت : نگران او نباشيد، امـيـر او را بـراى بـازجـويـى نـگـه داشـتـه است .)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 276)، همو گـويـد: ((عـبيداللّه به مهران فرمان داد تا شريح را نزد هانى ببرد، او همراه شمارى از نـگهبانان ، شريح را نزد هانى برد. هانى گفت : مى بينى با من چه كرده اند؟ گفت : تو را زنـده مـى بـيـنـم ! گفت : زنده با اين وضعى كه مى بينى ؟! به قبيله ام بگو كه اگر بـازگـردنـد مـرا مى كشد. شريح نزد عبيداللّه رفت و گفت : او را زنده ديدم و نشانى بد ديـدم . گـفت : آيا از اين كه والى رعيتش را كيفر دهد ناخشنودى ؟! نزد اينان برو و آنان را آگـاه كـن . او رفـت و عـبـيـداللّه بـه مهران فرمان داد تا همراهش برود؛ و او رفت . شريح خـطـاب به مردم گفت : اين رفتار ناپسند براى چيست ؟ هانى زنده است . حاكمش او را اندك تـنـبيهى كرده ، ولى جانش را كه نگرفته است . بازگديد و جان خود و بزرگتان را به خطر ميندازيد و آنان بازگشتند.)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 283)
223 ـ الارشاد، ص 192.
224 ـ الا خبار الطوال ، ص 238.
225 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 276.
226 ـ اسـتـمـرار دوستى عمرو بن حجّاج با ابن زياد ملعون ، حتى پس از شهادت هانى بـن عـروه مـويـّد ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه او از هـمـان آغـاز بـراى قـتـل هانى با او همدست بود. او پيك خيانت بود و پس از شهادت هانى براى فريفتن جمعيتِ بـه پـا خـاسـته مذحج و جلوگيرى از بيرون آوردن رئيسشان از قصر با نيروى اسلحه ، بر موج خشم آنان سوار شد و براى گمراه ساختن آنان براى اجراى نيرنگ مشترك خود با ابـن زيـاد، بـر ضـدشان توطئه مى كرد. او از مصاديق سخن امام على (ع ) در حق اشعث است كـه فـرمـود: مـردى كه شمشير به دستان را به سوى قوم خويش راهنمايى كند و مرگ را به سوى آنان براند، سزاوار است كه نزديكان او را نكوهش كنند و آنان كه دورترند به او اعتماد نورزند. (نهج البلاغه ، 61 ـ 62، شماره 19)
بـراى خـوارى و سـيه روزى حجّاج بن عمرو در دنيا و آخرت همين بس كه در سپاه ابن زياد بـراى جـنـگ بـا امـام (ع ) شـركـت جست و آب را بر روى او و ياران و فرزندانش بست و در كربلا مردم را تشويق مى كرد كه براى 