 دارند، چرا كه بر سر اسلام و ايمان با آنان جنگيد و پهلوانانشان را كشت (براى تفصيل اين داستان ، ر.ك : مقدمه جلد دوم اين پژوهش ). ولى اعـراب جـنـوب كـه بـيـشـتـر قـبـايـل كـوفـه از آنـهـا بـودنـد، اغـلب اهل بيت و به ويژه على (ع ) را دوست مى داشتند و در جنگ ها با على (ع ) همراه بودند.
304 ـ نـفـس المـهموم ، ص 99، به نقل از منتخب طريحى ، ص 462، مجلس نهم از جزء دوم .
305 ـ كسى كه پيشنهاد امان را داد ـ چنان كه خواهد آمد ـ خود ابن زياد بود. او مى دانست كه لشكريانش جز با دادن امان بر مسلم دست نخواهند يافت . از اين رو در سفارش به ابن اشعث گفت : ((او را امان بده كه جز با دادن امان بر او دست نخواهى يافت .)) (الفتوح ، ج 5، ص 94).
306 ـ اين ابيات سه گانه ـ كه در بحر رجز سروده شده اند ـ از چنان بلاغتى عالى و صـداقـت و شورى برخوردارند كه تا به امروز جان ها را به شدّت متاءثر مى سازند. مـسـلم (ع ) مـى گـويد: او تصميم گرفته است كه آزادى خويش را حفظ كند، هرچند اين كار به قيمت جان او تمام شود ـ اين در حالى است كه عموم مردم به مرگ رغبتى نداشته و از آن گـريـزانـنـد. انـسـان گـاه خـوشـحـال مـى شـود و گـاه نـيـز بـد حـال و حـال دنـيـا و اهـل دنـيـا پـيـوشـته در حال دگرگونى است ، و سرد و گرم و تلخ و شيرين آن به هم آميخته است . پرتو حيات بخش خورشيد در نهايت بايد باز گردد و پس از غروب آفتاب در حجاب شود. پيمانه عمر انسان نيز روزى پر مى ردد و به وسيله مرگ يا قتل بايد زندگى را بدرود گويد.
307 ـ طـبـرى گـويـد: مـحـمـد بـن اشـعـث ، ايـاس بـن عـثـل طائى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه را فرا خواند. او شاعر بود و به ديدار محمّد مـى آمـد. گـفـت : بـا حـسـيـن ديـدار كـن و ايـن نـاه را بـه او بـرسـان . آنـچـه را كـه ابـن عـقـيـل فـرموده بود در نامه نوشت و گفت : اين زاد و توشه تو و اين هم خرج خانواده ات . گـفـت : مـركـبـم چـه مـى شـود؟ چـون كـه مـركبم را فرسوده ام . گفت : اين هم مركب و جهاز، بـرنـشين . اياس رفت و در زباله در چهار منزلى كوفه حسين (ع ) را ديد، موضوع را به اطـلاع رسـانـد و نـامـه را به حضرت داد. حسين (ع ) گفت : آنچه مقدر است همان مى شود. ما كار خويش و تباهى امت مان را به خدا وا مى گذاريم .)) (تاريخ الطبرى ، ج 2، ص 290)
308 ـ تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 289 ـ 290؛ الارشـاد، ص 197؛ مقاتل الطالبيين ، ص 69 ـ 70.
309 ـ مـجـلسـى بـه نـقـل بـرخـى از كـتـاب هـاى مـنـاقـب مـى گـويـد كـه مـسـلم بـن عـقـيل چون شير بود. او آن قدر نيرومند بود كه مردى را با يك دست مى گرفت و به پشت بام مى افكند! (ر.ك : البحار، ج 44، ص 354).
ابـن شهر آشوب گويد: عبيداللّه ، عمرو بن حريث مخزومى و محمد بن اشعث را با هفتاد مرد فرستاد كه خانه را محاصره كردند. سپس مسلم به آنان حمله كرد و مى گفت :
شگفتا از تو، مرگ كه آمد هركار خواهى كن ، كه ناگزير بايد جام مرگ را بنوشى .
بـر فـرمـان خـداونـد ـ جـل جلال ـ بايد شكيبا بود؛ كه فرمان قضاى الهى ميان خلايق پراكنده است . آنگاه 41 تن از آنان را به قتل رساند.
310 ـ مجلسى به نقل از كتاب محمد بن ابى طالب گويد: چون مسلم گروه بسيارى از آنـان را كـشـت و خـبـر بـه ابـن زيـاد رسـيـد، نزد ابن اشعث فرستاد و گفت : تو را براى دسـتـگـيرى يك تن فرستاديم و او چنين شكافى بزرگ در ميان يارانت افكند، اگر تو را به سوى ديگران بفرستيم چه خواهد شد؟ ابن اشعث پيام داد: اى امير! آيا پنداشته اى كه مرا به جنگ يكى از بقّالان كوفه يا يكى از جرمقانى هاى فرستاده اى ؟ آيا نمى دانى كه مـرا بـه جنگ شيرى ژيان و شمشيرى برّان فرستاده اى ؟... آنگاه ابن زياد پيام داد كه او را امان بده كه جز با امان بر او دست نخواهى يافت !)) (بحار، ج 44، ص 354).
311 ـ مـشـهـور آن اسـت كـه بُكير با ضربت مسلم كشته نشد بلكه به سختى مجروح گـشـت . وى كـسى بود كه طبق نوشته تاريخ طبرى و الارشاد، بعد از آن به فرمان ابن زيـاد مـسلم را كشت . ولى دينورى در اخبار الطوال (ص 241) گويد: نوشته اند كسى كه زدن گردن مسلم را به عهده گرفت احمد پسر بكير بود و نه خود بكير.
312 ـ الفتوح ، ص 92 ـ 96؛ ر.ك : مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 300 ـ 302.
313 ـ منتخب طريحى ، ص 427، مجلس نهم از جزء دوم .
314 ـ مـقـصـود از ((عـمـوى تـو)) (كـه در شـعـر آمـده اسـت ) هـانـى اسـت ، چـرا كـه از قبايل عينى است كه ابن اشعث نيز از آنها است .
315 ـ مروج الذهب ، ج 3، ص 68. محمد على عابدين گويد: غارتگرى براى ابن اشعث و خـانـواده اش كـه به اين كار مشهورند، امر شگفتى نيست ! پسرش ، عبدالرحمن كسى است كه قطيفه حسين بن على را در كربلا ربود و كوفيان به او لقب عبدالرحمن قطيوز دادند ـ مـخـتـصـر البـلدان ابن الفقيه ، ص ‍ 172، چاپ ليدن ـ (مبعوث الحسين ، ص 229). ليكن مشهور آن است كه اين كار را برادرش قيس بن اشعث كرد.
شـيـخ قـرشـى گـويـد: ((برخى اراذل كوفه رفتند و ردا و جامه مسلم را ربودند!)) (حياة الامام الحسين بن على 7، ج 2، ص 409)
316 ـ طـريحى نقل مى كند كه چون مسلم وارد قصر ابن زياد شد، مردم گفتند: بر امير سـلام كـن ؛ گفت : ((درود بر كسى كه پيروى هدايت كند و از پايانِ رفتن بيمناك باشد و خداوند بزرگ را فرمان ببرد...)) (المنتخب ، ص 427، مجلس نهم از جزء دوم ).
317 ـ كـسـى كـه بـه عـزّت هـاشـمـيـان آگـاه اسـت مـى داند كه عبارت ((اگر مرا زنده بـگـذارد، سـلام مـن بـر او بـسـيـار خواهد بود))، همان طور كه با روحيه پدارن هاشمى او مـنـافـات دارد، بـا آگـاهى مسلم از روحيّه ابن زياد نيز كاملاً منافات دارد ـ چنان كه از ادامه گفت وگوى ميان آنان نيز روشن مى شود ـ اين عبارت را برخى مورخان ساده لوح به مسلم نـسـبـت داده انـد. آن عـبـارت كـجـا و ايـن كـه مـا از طـريـحـى نـقـل كـرديـم : ((درود بـر كـسـى كـه پـيروى هدايت كرد و از پايان رفتن بيمناك باشد و خـداونـد بزرگ را فرمان ببرد...)). شگفت و تاءسف باد كه همين عبارت ـ يا مشابه آن را ـ طـبـرى در تـاريـخ خـود، ج 3، ص 290، مـفـيـد در ارشـاد، ص 198، ابـوالفـرج در مـقـاتـل الطـالبـيـيـن ، ص 70 و ديـنـورى در اخـبـار الطوال ، ص 240، نقل كرده اند.
318 ـ ايـن شـيـوه طـاغوت ها و دستگاه هاى تبليغاتى آنها است كه براى بدنام كردن مـبـارزان راه حق ، آنان را به ميخوارگى و زنا و كارهاى زشت تر از آن متّهم مى سازند! در روايت طبرى (ج 3، ص 291) آمده است كه مسلم در پاسخ ابن زياد گفت : ((آيا من شراب مى نـوشـم ؟ بـه خـدا سـوگـنـد خـداونـد مى داند كه تو راستگو نيستى و اين سخن را از سر نـادانـى گـفـتى ، من آن طور كه گفتى نيستم . شايسته تر و سزاوارتر از من به شراب خوردن كسى است كه خون مسلمانان را مى خورد و جانى را كه خداى حرام كرده است مى كشد و بـدون قـصـاص بـه قـتـل مـى رسـانـد و خـون حـرام مـى ريـزد و از سر خشم و دشمنى و بـدگـمـانـى آدم مـى كـشـد و در آن حـال چـنان سرگرم لهو و لعب است كه گويى هيچ كار (ناروايى ) نكرده است !))
319 ـ ايـن يـك تـوجـه هـوشمندانه و كامل بود كه مسلم موضوع صحبت با ابن زياد را بـه مـادرش مـرجـانه كشيد. چرا كه وى به زنا 