 بى عفتى مشهور بود. تا اين كه عبيداله نتواند مدعى شود كه او شايسته اين كار است .
320 ـ در تاريخ طبرى (ج 3، ص 291) ((و پستى چيره شدن )) نيز اضافه شده است .
321 ـ در تـاريـخ طـبـرى (ج 3، ص 290) آمـده اسـت : ((گـفـت : بـگـذار بـه يـكـى از خـويـشـانـم وصيت كنم )) پس به اهل مجلس عبيداللّه نظرى افكند كه عمر سعد نيز در آنجا بـود. گـفـت : اى عـمر بين من و تو خويشاوندى است و من به تو حاجتى دارم و برآوردن آن بـر تـو واجـب اسـت . حـاجـت من سرى است . عمر سعد به مسلم اجازه گفتنش را نداد. عبيداللّه گـفـت : از بـرآوردن حاجت پسرعمويت خوددارى مكن . پس با او برخاست و در جايى كه ابن زياد او را مى ديد نشست .
در الارشـاد (ص 198) آمـده اسـت : ((عـمـر از گـوش دادن به سخن مسلم خوددارى كرد. ولى عبيداللّه گفت : چرا از توجه به حاجت پسرعمويت خوددارى مى ورزى ؟ پس با او برخاست و در جـايـى كـه ابـن زيـاد آن دو را مـى ديـد نـشـسـت .)) در مـقـتـل الحـسـيـن خـوارزمـى (ج 1، ص 305) كـه از خـود ابـن اعـثـم كـوفـى نـقـل مـى كند، جمله ((عمر بن سعد به سوى او جهيد)) ديده نمى شود. به جاى آن آمده است : ((سـپـس مـسـلم به عمر سعد نگاهى افكند و گفت : بين من و تو خويشاوندى است ، سخن مرا بـشـنـو. او خـوددارى كرد ولى ابن زياد گفت : چرا به سخن پسرعمويت گوش نمى دهى ؟ پس عمر نزد او رفت و مسلم گفت : تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ...))
322 ـ عـبـارت مـيـان دو كـمـانـك بـرگـرفـتـه از مـقـتـل خـوارزمـى اسـت . زيـرا كـه وى آن را از خـود اعـثـم كـوفـى نـقـل مـى كـنـد و نـقـل او از نـسـخـه الفـتـوحـى كـه مـا از آن نقل مى كنيم بهتر و دقيق تر است .
323 ـ در تاريخ طبرى (ج 3، ص 291) آمده است : گفت : من پس از آمدن به كوه هفتصد درهم قرض گرفته ام ، آن را ادا كن . جنازه ام را از ابن زياد بگير و به خاك بسپار. نيز قاصد بفرست تا حسين را باز گرداند. زيرا من نوشته ام كه مردم با او هستند و او در راه اسـت . عـمر بن سعد به ابن زياد گفت : فهميدى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت . ابن زياد گفت : ((امين خيانتكار نمى شود. ليكن گاه خائن امانتدار مى شود!))
324 ـ ايـن روش امـويـان و كـارگـزارانـشـان شايان توجه است كه از رفتارشان به عنوان كار خدا تعبير مى كنند. آنان به مردم چنين القا مى كردند كه حكومتشان بر مردم به فـرمـان خـداونـد اسـت ـ و نـبايد بدان اعتراض كرد ـ در اينجا ابن زياد نمى گويد چه مى كنيم ، بلكه مى گويد خداوند با جنازه تو چه كند!
325 ـ بـه زودى سـتـمـكـاران خواهند دانست كه بازگشتشان به كجا است (شعراء، آيه 227)
326 ـ بـه روايت طبرى ، مسلم در اين جا گفت : ((اى پسر اشعث ، به خدا سوگند اگر تو مرا امان نمى دادى تسليم نمى شدم . برخيز و با شمشير از من دفاع كن كه پيمان تو شكسته شد.)) (تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 291)
327 ـ الفـتـوح ، ج 5، ص 97 ـ 103؛ و ر.ك : مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 304 ـ 306.
328 ـ الفتوح ، ج 5، ص 103.
329 ـ الارشاد، (ص 199): ((در جاى كفاشان ))
330 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 291.
331 ـ در اخـبـار الطـوال (ص 241) آمـده اسـت كـسـى كـه قتل مسلم را به عهده گرفت ، احمد بن بكير بود.
332 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 291.
333 ـ بـبـيـنـيـد كـه مـردم كـوفـه و به ويژه قبيله مذحج چنان گرفتار ضعف روحى و سستى و ذلت شده اند كه سرور و بزرگ كوفه را به بازار مى برند تا در پيش چشم مردم گردن بزنند. در حالى كه مذحج كوچه و بازار شهر را پر كرده است و هانى فرياد كمك خواهى بر آورده است . هيچ صاحب غيرت و تعصبى پيدا نمى شود كه او را يارى دهد و آزادش سازد. بايد ديد كه مذحج با آن شمار فراوان در آن ساعت كجا پنهان شده بودند؟
334 ـ در مقتل الحسين خوارزمى (ج 1، ص 307) آمده است : ((سپس دستش را براى دفاع از بـنـد بـيـرون آورد و گـفت : آيا عصايى ، كاروى ، سنگى يا استخوانى نيست كه مرد از خود دفاع كند؟!))
335 ـ در تاريخ طبرى (ج 3، ص 291) آمده است : ((سپس به او گفته شد: گردنت را بكش ! گفت : من آن قدر سخاوتمد نيستم كه شما را بر كشتن خويش يارى دهم !))
336 ـ وى يـكـى از غـلامـان عـبـيـداللّه بـود كـه در جـنـگ خـازر وى را هـمـراهى مى كرد. عـبـدالرحـمـن بـن حـصـيـن مـرادى چـشـمـش بـه رشـيـد افـتـاد. مـردم گـفـتـنـد: ايـن قـاتـل هـانى بن عروه است ، ابن حصين گفت : خداى مرا بكشد اگر او را نكشم يا كه در اين راه كـشـتـه شـوم ! سـپـس بـا نيزه بر او حمله كرد و ضربتى بدو زد و او را كشت . (ر.ك : تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 291).
337 ـ الفتوح ، ج 5، ص 104 ـ 105.
338 ـ
339 ـ تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 303؛ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 327 ـ 328.
340 ـ الفتوح ، ج 5، ص 105.
341 ـ اسماء: مقصود اسماء بن خارجه است .
342 ـ مقتل الحسين ، خوارزمى ، به نقل از الفتوح ابن اعثم كوفى ، روشن است كه اين قـصـيده در دوران خودش از شعرهاى سياسى ممنوع بوده و سمتگران ، سراينده يا خواننده آن را كـيـفـر مـى داده انـد. تـا آنجا كه درباره گوينده اش اختلاف است . دينورى آن را به عـبـدالرحـمـن بـن زبـيـر اسـدى نـسـبـت مـى دهـد (الاخـبـار الطـوال ، ص 242)؛ ابـن اثير (در الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 274) و نيز طبرى در تـاريـخ خـويـش (ج 3، ص 293) احـتـمـال داده انـد كـه شـعـر از فرزوق باشد. در منابع تاريخى اين ابيات نيز با تفاوتى آشكار ذكر شده است .
343 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 292.
344 ـ ابـوالفـرج اصـفـهانى (مقاتل الطالبيين ، ص 66) از او به نام عبدالرحمن بن عـزيـز كـنـدى و خـوارزمـى (مقاتل الحسين ، ج 1، ص 297) از وى با نام عبداللّه كندى ياد كرده است .
345 ـ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 5، ص 189، شماره 9157.
346 ـ ر.ك : تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 286.
347 ـ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 4، ص 342 شماره 7414.
348 ـ ر.ك : تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 286.
349 ـ ر.ك : تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 293.
350 ـ زيرا مختار، به حسب ظاهر، همراه عبداللّه بن حارث به يكى از روستاهاى دور از كوفه به نام خطوانيه رفته بود (ر.ك : مقتل الحسين ، خوارزمى ، مقرّم ، ص 157 ـ 158).
351 ـ ر.ك : المعارف ، ابن قتيبه ، ص 253.
352 ـ ر.ك : مقتل الحسين ، مقرم ، ص 157 ـ 158.
353 ـ تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 292: الارشـاد، 200. تاءمل در اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه چگونه كارگزاران ستمگران حقايق امور را بر رؤ سايشان مى پوشند و امور بزرگ را در چشم آنان كوچك جلوه مى دهند. آنان اين كار را از طـريـق گـزارش هـاى دروغ و مـاءمـوران آمـوزش ديـده و وظـيـفه شناسى به انجام مى رساندند كه نقش هاى دروغين خويش را به خوبى ايفا مى كردند.
354 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 293؛ الارشاد، ص 200.
355 ـ مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 93.
356 ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 155؛ و ر.ك : القعد الفريد، ج 5، ص 130؛ مثير الاحزان ، ص 40، انساب الاشراف ، ج 3، ص 271.
357 ـ الارشاد، ص 202، قادسيه : جايى است ميان كوفه و عذيب (در استان ديوانيه ) خـفـّان : جـايى است بالاى كوفه نزديك قادسيه ، قطقطانه : جايى است بالاى قادسيه در راه كـسى كه از كوفه قصد شام را دارد. واقصه : منزلگاهى است در راه مكّه پس از قرعاد بـه سـوى مـكـّه ؛ و بـدان واقـصـة الحـزون گـفـتـه مـى شـود و در منزل پايين تر
از زباله است . از آن 