د كه به امام در مكّه نامه نوشتند و پيك فرستاند و به آن حضرت وعده پيروزى دادند.
453 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 314.
454 ـ انساب الاشراق ، ج 2، ص 378 ـ 379.
455 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 303.
456 ـ الاخبار الطوال ، ص 246.
457 ـ مـؤ يـد ايـن مـطـلب ، گـفـتـار طـبـرى (ج 3، ص 302 ـ 303) بـه نقل از دو مرد اسدى است : آن دو گفتند: پس از مراسم حج همه همّت ما اين بود كه در راه به حـسـين بپيونديم تا ببينيم كارش به كجا مى كشد. ما با شتران خود به سرعت رفتيم تا در زرود به او پيوستيم ...))
458 ـ مـقـتـل الحـسـيـن ، خـوارزمـى ، ج 1، ص 323، فصل 11، شماره 6.
459 ـ اسـرار الشـهـادة ، ص 334 و بـه نـقـل از آن مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 209.
460 ـ از مـنـزلگـاه هـاى مـكـّه از سـوى كوفه ، پس از شقوق و پيش از خزيميه ، و آن دوسوم راه است .)) (معجم البلدان ، ج 2، ص 78).
461 ـ بـلاذرى در انساب الاشراف (ج 2، ص 379) از او با نام بكر بن معنقة بن رود يـاد كـرده و داستان را چنين نقل كرده است : حسين و همراهانش ‍ با مردى به نام بكر بن معنقة بن رود ديدار كردند و او از قتل مسلم بن عقيل و هانى بن عروه خبر داد و گفت : ديدم كه پاى آن دو را گـرفـتـه در بـازارهـا مـى كـشـيـدنـد و از حـسـيـن خـواسـت كه باز گردد. اما بنى عقيل از جا جستند و گفتند: به خدا سوگند باز نمى گرديم تا انتقام خون خود را بگيريم ، يا آنچه را كه برادرمان چشيد ما نيز بچشيم . حسين گفت : پس از اينان زندگانى گوارا نـيـست ! از اينجا معلوم شد كه او آهنگ ادامه مسير را دارد. آنگاه عبداللّه بن سليم و مدرى بن مشمعل اسدى گفتند: خداوند برايت خير گرداند و حضرت فرمود: خداوند شما را رحمت كند.
462 ـ
463 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 302 ـ 303.
464 ـ الفتوح ، ج 5، ص 53.
465 ـ اللهوف ، ص 32.
466 ـ الامـامـة السـيـاسـه ، ج 2، ص 5. اين روايت گذشته از آشفتگى متن آن ، روايتى مـرسـل اسـت [زيـرا بـا كـلمه گفته اند، آمده است ] عمرو بن سعيد نيز در آن هنگام والى مكّه بـود تـحـت فـرمـان ابن زياد نبود. كسى كه ابن زياد فرستاد عمر بن سعد بود و نه او. همچنين جاى اين رويداد را نيز تعيين نمى كند. وانگهى ابن سعد زمانى اعزام شد كه امام (ع ) بـه كـربـلا آمـد، و كار را بر او سخت كردند و نگذاشتند كه هر كجا بخواهد برود. دقت كنيد!
467 ـ شراف : آبى است در نجد، ميان واقصه و قرعاء، در هشت ميلى احساء (ر.ك : معجم البلدان ، ج 3، ص 221).
468 ـ عـقـدالفـريـد، ج 4، ص 335. از نـظـر سـيـره نويسان اين روايت از روايت ابن قتيبه بسيار آشفته تر است . و با روايت مشهور در اين باره اختلاف فاحش دارد. زيرا كسى كه در شراف با امام برخورد كرد حر بن يزيد رياحى بود. ابن زياد او را با هزار سوار فرستاد تا امام و همراهانش را اسير كند و به كوفه ببرد! در آن روزها، عمر سعد هنوز از سوى ابن زياد فرماندهى كل نيروى اعزامى به جنگ با امام (ع ) را نيافته بود.
469 ـ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297؛ و ر.ك : تذكرة الخواص ، ص 221 ـ 222.
470 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 307.
471 ـ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 328.
472 ـ اللهوف ، ص 30.
473 ـ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 324، شماره 7. در آنجا آمده است : پس چرتى زد و گـريـان از خـواب بـيـدار شـد. فـرزنـدش ، عـلى بـن الحـسـيـن ، گفت : پدر، چرا مى گـريـيـد؟ خـداونـد ديـده شما را نگرياند! گفت : اين ساعتى است كه خواب آن دروغ نيست . بدان ، من اندكى به خواب رفتم ، سوارى را ديدم كه آمد و نزد من ايستاد و گفت : اى حسين ، شـمـا شـتابانيد و مرگ شما را شتابان به سوى بهشت مى برد. فهميدم كه روح ما خبر مرگ ما را مى دهد...))؛ نيز ر.ك : الفتوح ، ج 5، ص 123.
474 ـ الامالى ، ص 131، مجلس 30، حديث شماره 1.
475 ـ سـيـر اعـلام النـبـلاء، ج 2، ص 298؛ نـيـز تـاريـخ الطبرى ، ج 3، ص 309؛ الارشاد، ص 209.
476 ـ مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 95.
477 ـ الفـتـوح ، ج 5، ص 123 ـ 124؛ و بـه نقل از آن مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 324؛ و ر.ك : مثيرالاحزان ، ص 46.
478 ـ سوره الاسراء، آيه 71.
479 ـ سوره شورى ، آيه 7.
480 ـ امالى صدوق ، ص 131، مجلس 30، حديث شماره 1.
481 ـ تـاريـخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين ، محمودى ، ص 304، شماره 262، در شماره 263 به سندى ديگر آن را نقل كرده است . در زير شماره 265 به سندى از بحير بن شدّاد اسدى گويد: حسين در ثعلبيه بر ما گذشت . همراه برادرم نزد او رفتم . او جبّه زردى پوشيده بود كه در بالايش جيب داشت . برادرم گفت : من از اندك بودن شمار يارانت بـر تـو بـيـمـنـاكم . حضرت با تازيانه به خورجينى كه در ترك داشت زد و گفت : اين نامه هاى بزرگان شهر است .
482 ـ بـصـائر الدرجـات ، 11 ـ 12، ج 1، بـاب 7، شـمـاره 1؛ الكـافى ، ج 1، ص 398، شماره 2.
483 ـ در روايـت هـاى تـاريـخـى مـربوط به اين ديدار ـ به طور صريح يا ضمنى ـ چـيـزى دربـاره مـكـان ايـن ديـدار ديـده نـمـى شـود. ولى مـا بـه دليـل مـشـابـهـت پـاسـخ امـام (ع ) بـه ابـوهـرّه ازدى ، احتمال مى دهيم كه ديدار در ثعلبيه انجام شده باشد.
484 ـ تـاريـخ ابـن عـسـاكـر، تـرجمة الامام الحسين (محمودى ، ص 307 ـ 308، شماره 266). مـحـمـودى در حـاشـيـه مى نويسد: ابن عديم نيز (در كتاب بغية الطلب فى تاريخ حلب ، ص 74، ط: حديث 126) مى نويسد: يكى از كسانى كه با حسين گفت وگو كرده است گـويـد: حجّ گزاردم و راه را در پيش گرفتم ، اما سرگردان شدم ، ناخودآگاه به سوى خـيمه گاهى كشيده شدم . به يكى از خيمه ها نزديك گشتم و گفتم : اين خيمه ها از كيست ؟ گـفـتـنـد: از حـسـيـن بـن عـلى . گـفـتـم : پـسـر فـاطـمـه دخـتـر رسول خدا؟ گفتند: آرى . گفتم : او در كدام خيمه است ؟ به يكى از چادرها اشاره كردند. من نـزديـك رفـتـم و ديـدم كـه حـضـرت كـنـار تـيـر چادر نشسته و سرگرم خواندن نامه هاى فراوانى است كه پيش روى او بود. گفتم : پدر و مادرم به فدايت ! چرا در جايى كه همدم و سـودى نـدارد نـشسته اى ؟ گفت : آنان ـ يعنى حاكمان ـ مرا ترسانده اند. اين ها نامه هاى كـوفـيان است و آنان كشنده من اند. پس از آن كه چنين كردند، حرمت همه مقدسات الهى را مى شـكـنـنـد. آنـگـاه خداوند كسى را بر آنان مسلط مى سازد كه آنان را از كهنه حيض پست تر كند! نيز ر.ك : كتاب العوالم ، ج 17، ص 218.
485 ـ جـمع شَقّ يا شِقّ به معناى ناحيه ، منزلگاهى است در راه مكّه پس از واقصه از راه كوفه ، و پس از آن در سوى مكّه ، بطان واقع است ... (معجم البلدان ، ج 3، ص 356).
486 ـ الفتوح ، ج 5، ص 124 ـ 129؛ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 321، شماره 5.
487 ـ منزلگاه مشهورى است بر سر راه مكّه از كوفه . روستايى است آباد و بازارها دارد، مـيـان واقـصـه و ثـعـلبـيـه . ابـوعـبـيد سكونى گويد: زباله پس از قاع ، از طرف كـوفه ، پيش از شقوق قرار دارد. در آنجا دژى و مسجدى متعلق به بنى غاضره ، از بنى اسـد، وجـود دارد. گـفـتـنـد: زبـاله ناميده شد، زيرا آب در آن نگهدارى و از آن برداشت مى شود. (معجم البلدان ، ج 3، ص 129).
488 ـ الاخبار الطوال ، ص 247 ـ 248.
489 ـ اللهوف ، ص 32.
490 ـ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 290.
491 ـ تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 290؛ و ر.ك : الارشـاد، ص 198؛ مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 305.
492 ـ تـفـصـيـل داشـتـان قـتـل عـبـداللّه بـن يـقـطـر در فص