ز مى خواند: ـ سپس شعرش را نـقل مى كند ـ او گروهى را كشت و سرانجام بر زمين افتاد. حسين (ع ) بر بالين او آمد و گريست و صورت به صورتش گذاشت . غلام چشمانش را باز كرد و با ديدن حسين تبسم كرد! و آنگاه به سوى پروردگار خويش شتافت .
554 ـ قريّه : تصغير قريه ، جايى است در دو كوه مشهور طى ء (ر.ك : معجم البلدان ، ج 4، ص 340).
555 ـ
556 ـ در مثيرالاحزان (ص 40) آمده است : ميان من و اين قوم وعده اى است كه دوست ندارم تـخلف كنم . اگر خداوند از ما دور گرداند، اين كار هميشه او است كه ما را نعمت مى بخشد و كفايت مى كند و اگر چيزى پيش آمد كه چاره اى از آن نداشتيم ، رستگارى و شهادت است . ان شاء اللّه )).
557 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 308.
558 ـ مثيرالاحزان ، ص 40.
559 ـ سـكـونـى گـويـد: آنـجـا نـزديـك قـطـعنامه و سلام و سپس قريّات است ؛ و به مـقـاتـل بـن حـسـّان بـن ثـعـلبـه تميمى منسوب مى باشد. ر.ك : (معجم البلدان ، ج 4، ص 364).
560 ـ عبيداله بن حر از طرفداران عثمان بود و به خاطر او نزد معاويه رفت و در جنگ صـفـيـن بـا عـلى (ع ) جـنـگـيـد. طـبـرى اخـبـارى را نـقـل كـرده اس كـه وى بـا غـارت امـوال و بـسـتـن راهـهـا از شـريـعـت سـرپـيـچـى مـى كـرد. ر.ك . مقتل الحسين (ع )، مقرّم ، ص 188.
561 ـ الفـتـوح ، ج 5، ص 129 ـ 132، و بـه نـقـل از آن مـقـتـل الحـسـيـن ، خـوارزمـى ، ج 1، ص 234 ـ 326، و ر.ك .، الارشاد، ص 209، تـاريـخ الطـبـرى ؛ انـسـاب الاشراف ، ج 3، ص 384؛ ابصارالعين ، ص 151ـ 153 به نـقـل از خزانة الادب الكبرى ، ج 2، ص 158؛با اندكى تفاوت . صاحب الفتوح پس از آن مى گويد: ابن حرّ از اين كه حسين را يارى نكرد پشيمان شد و مى گفت :
تـا زنـده ام يارى نكردن حسين را حسرتى مى بينم كه ميان سينه و ترقوّه ام در رفت و آمد است ، حسين از من بر ضد اهل دشمنى و تفرقه يارى طلبيد.
اگر يك روز او را به جان يارى مى دادم در روز رستخيز به كرامت دست مى يافتم ، همراه فرزند محمد كه جانم به فدايش ، آنگاه خداحافظى كرد و بازگشت و رهسپارشد، به ياد دارم روزى كه در قصر با من مى گفت : آيا ما را ترك گفتى و آهنگ جدايى دارى ؟!
اگر زبانه آتش قلب زنده اى را بشكافد، آن ، قلب من است كه مى شكافد!
آنان كه حسين را يارى دادند رستگار شدند و زيانكاران دور و نوميد گشتند.
562 ـ الاخبار الطوال ، ص 250 ـ 251.
563 ـ طـبـرى بـه نـقـل از عـبـدالرحـمـن بـن جندب اءزدى گويد: عبيداللّه زياد، پس از قـتـل حـسـين ، به جست وجوى اشراف كوفه پرداخت ولى عبيداللّه بن حرّ را نديد. چند روز بـعـد آمد و بر عبيداللّه داخل شد. پرسيد: كجا بودى اى پسر حر؟! گفت : بيمار بوده ام . گـفـت : بـيمار دل يا بيمار تن ؟! گفت : دل من بيمار نشده است و بيمارى تنم را هم خداوند شـفـا بـخشيده است . ابن زياد گفت : دروغ گفتى . تو با دشمنان ما بوده اى ! گفت : اگر بـا دشـمـنـانت مى بودم جايم را مى ديدند و جاى كسى چون من پوشيده نمى ماند. ابن زياد انـدكى از او غفلت كرد و ابن حرّ بيرون رفت و بر اسبش سوار شد. ابن زياد گفت : پسر حرّ كجاست ؟ گفتند: همين لحظه بيرون رفت . گفت : او را نزد من بياوريد. نگهبانان نزد او آمدند و گفتند: امير را اجابت كن !
عـبـيـداللّه اسـبـش را هـى زد و گـفـت : به او بگوييد به خدا سوگند، هرگز در حالى كه فـرمـانـبـردار بـاشـم نزدش نخواهم آمد. سپس بيرون رفت تا آن كه به منز احمد بن زيد طـايـى رسـيـد؛ و او در مـنـزل او يـارانـش را نـزد خود گرد آورد. سپس رفت تا به كربلا رسـيـد. نـگـاهـى بـه قـتلگاه شهيدان افكند و او و يارانش براى آنان طلب بخشش كردند. سپس رفت تا در مداين فرود آمد و گفت :
عهد شكن زاده اميرى بگفت از چه نكشتى پسر فاطمه
واى چرا يار نگشتم به اودارم از اين كار دو صد واهمه
تـا آخـرى قـصـيده ...)) (تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 343، ترجمه اشعار از نفس المهموم ، تـرجـمـه كـمـره اى ، ص 87). مـرحـوم شـيـخ عـبـاس قـمـى زنـدگـيـنـامـه مفصل عبيداللّه بن حرّ جعفى را در نفس المهموم (ص 195 ـ 202) آورده است .
564 ـ مقصود اين است كه چون امام از چادر پسر حرّ بيرون رفت .
565 ـ انساب الاشراف ، ج 3، ص 384.
566 ـ تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين (ع )، محمودى ، ص 347 ـ 349، شماره 283؛ و ر.ك : اسـدالغـابـه ، ج 1، ص 123؛ الاصـابـه ، ج 1، ص ‍ 68؛ و ر.ك : ذخـايـر العقبى ، ص 146.
567 ـ ر.ك : الاصابه ، ج 1، ص 68، شماره 266.
568 ـ ابصارالعين ، ص 59 ـ 100.
569 ـ ر.ك : همان .
570 ـ ر.ك : حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 1، ص 101 و ج 3، ص 234.
571 ـ ر.ك : ابصارالعين ، ص 99.
572 ـ ثـواب الاعـال و عـقـاب الاعـمـال ، ص 232 و بـه نقل از آن ، نفس المهموم ، ص 202.
573 ـ تـاريخ الطبرى ، ج 3، ص 309؛ الارشاد، ص 209؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 298؛ و ر.ك : مقاتل الطالبيين ، ص 74؛ انساب الاشراف ، ج 3، ص 384.
574 ـ سـرزمـيـنـى سـبز به نام نينوا و كربلا كه حسين در آن شهيد شد جزو آن است . (ر.ك : مـعـجـم البـلدان ، ج 5، ص 339). نـيـنـوا: در شـرق كـربلا واقع است ... و آن جاى مـشـهـور بـه بـا طـويـريج در شرق كربلا است . (ر.ك : خطب الامام الحسين (ع )، ج 1، ص 133).
575 ـ يـزيـد بن زياد مهاصر، ابوالشعثاى كندى بهدلى (در متن روايت طبرى ، نهدى )، از مـردان شـجاع و بزرگوار بود. پيش از رسيدن حرّ به امام حسين (ع )، از كوفه نزد آن حضرت آمد.
ابـومـخنف گويد: ابو شعثا سواره جنگيد و چون اسبش را پى كردند، در برابر حسين (ع ) زانـو زد و صـد تـيـر افكند كه جز پنج تاى آنها به خطا نرفت . او تيرانداز بود و هر تيرى كه مى انداخت ، مى گفت :
من پسر بهدله ام سواركار عرجله ام
حـسـيـن (ع ) فـرمـود: خـدايـا تـيرش را به هدف بنشان و پاداش او را بهشت قرار ده . چون تـيـرهايش تمام شد برخاست و گفت : جز پنج تير به خطا نرفت . سپس ‍ با شمشير به دشمن حمله كرد و مى گفت :
من يزيدم و پدرم مهاصر است ؛ مانند شيرى هستم كه در جايگاه شيران قرار گرفته است
پروردگارا من ياور حسين ام و از ابن سعد دور و بيزارم
او آن قدر جنگيد تا سرانجام كشته شد. (ر.ك : ابصارالعين ، ص 171 ـ 172).
576 ـ غـاضـريـه : دهـكـده اى مـنـصـوب به غاضره از بنى اسد. به فاصله حدود يك كيلومتر در شمال كربلا (خطب الامام الحسين (ع )، ج 1، ص 134)
577 ـ شفيّه : نيز روستايى نزديك كربلا (ابصارالعين ، ص 168) و آن چاهى است از بنى اسد (خطب الامام الحسين ، ج 1، ص 134).
578 ـ عـقـر: ((... عـقـر چـنـد جـا اسـت . از آن جـمـله اسـت عـقـر بابل نزديك كربلا از سوى كوفه ...)) (ر.ك : معجم البلدان ، ج 4، ص 136).
579 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 309؛ الارشاد، ص 209 با اندكى تفاوت ؛ و ر.ك : انساب الاشراف ، ج 3، ص 384 ـ 385 و مثيرالاحزان ، ص 48.
580 ـ الاخبار الطوال ، ص 252 ـ 253.
581 ـ اللهوف ، 35.
582 ـ تذكرة الخواص ، ص 225.
583 ـ مقتل الحسين (ع )، ابن مخنف ، ص 75 ـ 76.
584 ـ ابصارالعين ، ص 169.
585 ـ معجم رجال الحديث ، ج 8، ص 185، شماره 5333.
586 ـ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 4، ص 105، شماره 6418.
587 ـ يعنى : پس از يزيد بن زياد مهاصر، ابى شعثاى كندى .
588 ـ امالى صدوق ، ص 137، مجلس 30، حديث شماره 1.
589 ـ يعنى پس از يزيد بن خير همدانى .
590 ـ البحار، ج 45، ص 16 ـ 17.
591 ـ وسيلة الدارين فى انصار الحسين ، ص 202.
592 ـ وقعة صفين ، ص 380 و 507.
593 ـ