تراب از گذشته روزگار پيوسته با ما دشمن بوده اند و هستند. همينان بودند كه خليفه عثمان بن عفان را كشتند، آن گـاه رفـتـنـد و بـا امـيـرالمؤ منين جنگيدند. اى امير، گذشته از اين من ايمن نيستم كه اگر به ويـژه كـار حـسـيـن بـن على را هر چه زودتر فيصله ندهى از منزلتى كه نزد اميرالمؤ منين يزيد دارى ساقط نشوى .

آن گـاه وليـد بـن عـتـبـه بـه او گفت : آهسته ! واى بر تو اى مروان از اين سخن ، درباره پسر فاطمه درست صحبت كن كه او بازمانده فرزندان پيامبر است .

سـپـس بـه دنـبـال حـسـيـن بـن على ، عبدالرحمن بن ابى بكر،(534) عبدالله بن عمر و عـبـدالله بـن زبـيـر فرستاد و آنان را فراخواند. پيك ، كه عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان بود، نزد آنان رفت و هنگامى كه آنان را در خانه هايشان نيافت به مسجد رفت و آنها را نزد قبر پيامبر(ص) ديد بر آنان سلام كرد، آن گاه ايستاد و گفت : دعوت امير را اجابت كنيد!

حـسـيـن (ع) گفت : هرگاه كه ما از اين مجلسمان فراغت يافتيم ، خداوند اين كار را خواهد كرد، ان شاء الله .

پيك نزد وليد بازگشت و موضوع را به او گزارش داد.

عـبدالله بن زبير به حسين بن على روى كرد و گفت : اى اباعبدالله ، اين ساعتى است كه وليد بـا مـردم بـه مـجـلس نـمـى نشيند، من اين موضوع را كه در اين ساعت سوى ما فرستاده و در چنين وقتى ما را فراخوانده است ناخوشايند مى دانم ، فكر مى كنى به چه منظورى ما را خواسته است ؟

حـسـين (ع) گفت : هم اينك مى گويم ، اى ابابكر، گمان دارم كه معاويه مرده است . زيرا ديروز به خواب ديدم كه منبر معاويه واژگون است و از خانه اش آتش زبانه مى كشد؛ و من اين را پيش خودم به مرگ او تعبير كردم .

ابن زبير گفت : اى پسر على ، بدان كه موضوع همين است ، اى اباعبدالله اگر تو را به بيعت با يزيد بخوانند چه خواهى كرد؟!

گـفـت : مـن هرگز با او بيعت نمى كنم . زيرا پس از برادرم حسن ، خلافت از آن من بود و معاويه هر چه خواست كرد. او براى برادرم حسن سوگند ياد كرد كه پس از خود خلافت را در هيچ يك از فـرزنـدان خـود قـرار نـدهـد؛ و اگـر مـن زنـده بـودم آن را بـه مـن بـاز گـردانـد. حـال كـه مـعـاويـه از دنـيـا رفـتـه و بـه هـيـچ يـك از تـضمين هايى كه به من و برادرم حسن داده عمل نكرده است ، به خدا سوگند اينك در امر خلافت جايى نداريم .

اى ابـابـكـر تـو قـضـاوت كن ، چگونه مى توانم با يزيد بيعت كنم ؟! در حالى كه مردى است فـاسـق و فـسـق را آشـكار مى كند، شراب مى نوشد با سگان و يوزپلنگ ها بازى مى كند و با بازماندگان خاندان پيامبر كينه مى ورزد، نه به خدا سوگند هرگز چنين چيزى نمى شود!

در هـمـيـن حـال كـه آن دو سـرگـرم گـفـت و گـو بـودنـد، بـار ديـگـر پـيـك نـزدشـان بـازگشت ..(535) و گـفـت : يـا ابـاعـبـدالله ، امـيـر بـراى شـمـا دو تـن در مـجـلس نشسته است ، بـرخـيزيد و نزدش برويد... حسين (ع) او را راند و گفت : اى مادر مرده ، برو پيش امير خود. هر كـدام از مـا بـخـواهـد كـه نـزد او بـرود مى رود، من هم اينك سوى او حركت خواهم كرد ان شاء الله تعالى .

پيك بار ديگر نزد وليد بازگشت و گفت : خداوند كار امير را راست گرداند، فقط حسين بن على اجابت كرد و به دنبال من نزد تو مى آيد.

مروان بن حكم گفت : به خدا سوگند كه حسين خدعه كرده است .

وليـد گـفـت : آرام گـيـر. كـسـى چـون حـسـيـن خـدعـه نـمـى كـنـد و چـيـزى را كـه بـعـد بـه آن عمل نكند، نمى گويد.

... آن گاه حسين رو به حاضران كرد و گفت : برخيزيد و به خانه هايتان برويد كه من نزد اين مرد مى روم تا ببينم نزد او چه خبر است و چه مى خواهد.

ابـن زبـير گفت : فدايت شوم اى پسر دختر رسول خدا(ص) من بر تو ترسانم كه تو را نزد خود حبس كنند و هرگز از تو دست برندارند تا آن كه بيعت كنى يا كشته شوى .

حـسـيـن (ع) گـفـت : مـن بـه تـنـهـايـى بـر او وارد نمى شوم ؛ و اصحاب و خدمتكاران و يارانم و اهـل حـق از شـيعيانم را جمع مى كنم و به آنان فرمان مى دهم كه همگى شمشيرهايشان را بكشند و زيـر جـامـه بـگـيـرنـد و هـمـراهم بيايند؛ و هرگاه اشاره كردم و گفتم : (اى خاندان پيامبر وارد شـويـد)، وارد شـونـد و هـر چـه فـرمان دهم اجرا كنند. من هرگز نمى پذيرم و تن به خوارى و ذلت نـمـى دهـم . بـه خـدا سوگند مى دانم ، چيزى سراغ ما آمد كه گريزى از آن نيست و قضاى الهى درباره من رقم خورده است ، و او كسى است كه درباره خاندان پيامبر(ص) هر چه بخواهد و خشنود باشد، انجام مى دهد.(536)

ديدار صورى و اعلام نپذيرفتن بيعت

باز مى گرديم به ادامه داستان و چگونگى ديدار امام (ع) و وليد.

ابن اعثم روايتش را ادامه مى دهد و مى گويد:

آن گاه حسين بن على (ع) به منزل خويش رفت و آب خواست . جامه پوشيد و با آب وضو ساخت و بـرخـاست و دو ركعت نماز گزارد و در نماز هر چه دوست داشت از خداوند خواست . چون از اين كار فراغت يافت ، دنبال مردان قبيله و دوستان و خاندانش فرستاد و آنان را از كار خويش آگاه ساخت . آن گاه فرمود:

بـر در خـانـه اين مرد باشيد من مى روم و با او سخن مى گويم ، چنانچه شنيديد، صدايم بلند شـد و سـخنم را شنيديد كه شما را صدا زدم : (اى خاندان پيامبر)، بدون اجازه به درون خانه بريزيد، آن گاه شمشيرها را بكشيد ولى شتاب مورزيد. اگر چيز ناخوشايندى ديديد، شمشير بكشيد و هر كس را كه آهنگ كشتن مرا داشت بكشيد.

آن گـاه حـسـين (ع) از خانه بيرون آمد، در حالى كه عصاى پيامبر(ص) را به دست داشت و سى تـن از خـاندان ، موالى و شيعيانش وى را همراهى مى كردند؛ تا آن كه آنان را بر در خانه وليد بـن عـتـبـه مـتوقف كرد و فرمود: ببينيد كه چه سفارشى به شما كرده ام و از آن تجاوز مكنيد، من اميدوارم كه سالم نزد شما باز گردم .(537)

اما شيخ مفيد روايت كرده است كه امام (ع) به آنان فرمود:

وليد مرا در اين هنگام فراخوانده است . و از اين كه مرا به امرى وادارد كه نپذيرم ، ايمن نيستم . او مورد اطمينان نيست . پس همراه من باشيد و چون بر او وارد شدم ، بر در خانه بنشينيد و هرگاه شـنـيـديـد كـه صـدايـم بـلنـد شـد، درآيـيـد و او را از [رسـانـدن گـزنـد بـه ] مـن بازداريد.(538)

باز مى گرديم به روايت ابن اعثم كه مى گويد:

سپس حسين بر وليد بن عتبه وارد شد و بر او سلام كرد. وليد پاسخ سلام را نيك داد و امام (ع) را بـه خود نزديك گردانيد... در اين حال مروان بن حكم نيز در مجلس نشسته بود و ميان مروان و وليد دعوا و بگو مگو بود.

حسين (ع) رو به وليد كرد و گفت : خداوند كار امير را راست گرداند؛ و صلاح بهتر از فساد و پـيـونـد بـهـتـر از خشونت و كينه جويى است .(539) اينك گاه آن رسيده است كه باهم گرد آييد؛ و سپاس خدايى را كه ميان شما الفت ايجاد كرد.

آن دو در اين باره پاسخى به امام (ع) ندادند.

سپس حسين (ع) گفت : آيا از معاويه خبرى نداريد، او بيمار بود و بيماريش به درازا كشيده بود اكنون حالش چطور است ؟

وليـد آهـى بلند و نفسى عميق كشيد و گفت : اباعبدالله ، خداوند در مصيبت فقدان معاويه به تو پـاداش خـيـر دهد، او براى شما عموى با اخلاصى بود. او مرگ را چشيده و اي