ببينم . اگر سلاحى در دست نداشته باشم با سنگ خواهم جنگيد . از دامان تو دست بر نمى دارم تا خدا بداند كه پس از پيامبرش عترتش را تنها و بى يار و ياور نگذاشته ايم . اگر بدانم كشته مى شوم سپس زنده مى شوم ، دوباره كشته مى شوم و سوزانده مى شوم و خاكسترم را بر باد مى دهند و هفتاد بار با من چنين كنند ، از يارى تو دست بر نمى دارم تا در راه تو جان دهم ، در حالى كه بجز يك مرگ بيش نيست و پس از مرگ ، بهشت خداى ، بهشتى كه پايان ندارد .

آنگاه زهير از جاى برخاست و گفت :

اگر مى دانستم كه هزار بار مرا مى كشند و زنده مى كنند و بدين وسيله مى توانم مرگ را از تو و جوانانت دور كنم آماده هستم كه هزار بار كشته شوم .

ديگر ياران متّفق القول گفتند :

به خدا قسم كه از تو جدا نخواهيم شد ، جان هاى ما همگى فداى تو باد ، از تو با دست و سر دفاع مى كنيم وقتى كه كشته شديم كارى نكرده ايم و بر تو منّتى نداريم فقط انجام وظيفه بوده است .

به ابن بشير حضرمى خبر دادند : پسرت در مرزى اسير شده .

گفت : مى دانم و پاى خدا حسابش مى كنم و جان خود را نيز نمى خواهم كه پسرم اسير باشد و من زنده بمانم .

حضرت حسين (عليه السلام) فرمود : خدا تو را رحمت كند ، برو براى نجات پسرت كوشش كن . بيعتم را از تو برداشتم .

ابن بشير گفت :

درندگان مرا بدرند ، و زنده زنده بخورند اگر از تو جدا بشوم .

آنگاه حسين همگى ياران را مخاطب قرار داده گفت :

من فردا كشته خواهم شد و شما همگى كشته خواهيد شد و يك تن از شما زنده نخواهد ماند . ياران گفتند : حمد خداى را كه چنين منّتى بر ما نهاد كه حضرتت را يارى كرده ، و به شرف شهادت با تو نائل شويم ، اى فرزند رسول خدا ! دريغ مدار كه در بهشت با تو باشيم و در درجه تو بسر بريم .

حسين (عليه السلام) گفت : خدا به همه شما پاداشى بزرگ عطا كند .

قاسم جوان نورس ، برادر زاده حسين از عمو پرسيد : آيا من هم فردا كشته خواهم شد ؟

حسين پرسيد : پسرم كشته شدن نزد تو چگونه است ؟

پاسخ داد : از عسل شيرين تر .

حسين (عليه السلام) گفت : آرى ، تو هم كشته خواهى شد ، كودك شيرخوار من عبداللّه نيز كشته خواهد شد .

قاسم گفت : شيرخوار ! شيرخوار هم كشته خواهد شد ؟ ! مگر اين مردم به زنان و كودكان نيز حمله مى كنند و از آن ها دست بردار نيستند ؟ !

اين بود ادب ياران حضرت حسين (عليه السلام) و سلامت و صفاى روح آنان كه تحت هيچ شرايطى حاضر به جدا شدن از حقّ نبودند . گرچه حضرت حسين (عليه السلام)به آنان فرمود : من بيعتم را از شما برداشتم و حقّم را بر شما حلال كردم مى خواهيد برويد آزاديد . ولى آن قوم باعزّت و آن آسمانيان باكرامت ، عاشقانه در كنار حضرت حسين (عليه السلام)ماندند و عاشقانه به شرف شهادت در ركاب او نائل آمدند .

بياييم در حالات و افعال و اخلاق ، و معاشرت و برخورد با دين و آيين و برخورد با عمر و وقت ، و خلاصه در همه امور ، به خصوص نسبت به حقّ و قرآن و پيامبر و امامان معصوم هم چون اصحاب حضرت حسين (عليه السلام)ادب را رعايت كنيم ، تا گوهر سعادت دنيا و آخرت را در اين معامله نصيب خود كنيم ; معامله اى كه در آن تا ابد اقاله اى وجود نداشته باشد .خير و شر

در سرزمين الهى كربلا دو جمعيّت مقابل يك ديگر قرار گرفتند :

* يك جمعيت نماينده حقّ و حقيقت ، شرف و كرامت ، ايمان و فضيلت ، درستى و صداقت ، عبادت و طاعت و در يك كلمه نماينده خير به معناى مطلق آن بودند .

آنان با تمام وجود مجسّمه قدس و تقوا ، صفا و وفا ، قرب و لقا و مصداق عينى كتاب اللّه و معارف آل اللّه بودند .

سلمان محمّدى معروف به سلمان فارسى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)در حقّ او فرمود :

خدا مرا به محبت داشتن بر چهار نفر امر فرموده : علىّ بن ابيطالب ، مقداد بن اسود ، ابوذر غفارى و سلمان فارسى

سلمان فارسى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام)در حقّ او فرمود :

اى ابوذر ! سلمان ، باب حقّ در زمين است ، كسى كه به او معرفت پيدا كرده مؤمن ، و هركس به انكار او برخيزد كافر است

شخصيتى كه متكلم بزرگ شيعه و مؤلف كم نظير ، فضل بن شاذان ، در حقّ او گفته :

ما نَشَأَ فِى الاِْسْلامِ رَجُلٌ مِنْ كافَّةِ النّاسِ كانَ اَفْقَهُ مِنْ سَلْمان الفارسى

در اسلام در ميان تمام مردم مردى به دانايى و فهم سلمان فارسى بوجود نيامد .

سلمانى كه رسول حقّ (صلى الله عليه وآله وسلم) و حضرت باقر (عليه السلام)در حقّ او فرمودند :

اِنَّ سَلْمانُ مِنّا أَهْلِ الْبَيْت

يقيناً سلمان از ما اهل بيت است .

سلمانى كه امام صادق (عليه السلام)در حقّ او فرمود :

سَلْمانُ عَلِمَ الاِْسْمُ الاَْعْظَمَ

سلمان اسم اعظم را يافته بود .

اين سلمان با اين عظمت و دانش و بصيرت و نورانيّت و ايمان ، زمانى كه در طريق سفر به مدائن ، در زمين عراق به كربلا رسيد اشاره به زمين فرمود و گفت :

اين قتلگاه برادران من است . اين جاى زمين نهادن بنيه آن هاست ، و اين خوابگاه سواران آنان است . شتران خود را در آن براى ابد خواهند خوابانيد . اين محلّ ريزش خون آنان است در اينجا پسر بهترين پيامبران « كه خود از بهترين خوبان است » كشته مى شود ، و در اين منطقه بهترين بازماندگان از انسان ها به قتل مى رسد

* جمعيّت ديگر نماينده كفر و شر ، خسران و ضرر ، پستى و دنائت ، شرك و نفاق ، كبر و حرص ، بخل و منيّت ، تجاوز و غارت ، ظلم و ستم و فساد و بيداد بودند .

گروهى از آنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) را ديده بودند ، و معجزات آن حضرت را مشاهده كرده بودند ، ولى عملا به انكار نبوّت برخاستند ، و بر حرم او تاختند ، فرزندانش را سر بريدند ، و پرده نشينان عصمت و عفت را به اسارت گرفتند .

گروه ديگر ايّام مولاى عاشقان ، امام عارفان ، اسوه صادقان امير مؤمنان و حضرت مجتبى (عليهما السلام) را درك كرده بودند ، ولى با كار و كردار و افعال و اخلاقشان نشان دادند كه با بودن منبع نور جز با ظلمت سر و كار نداشتند ، و از هر خيرى مهجور و محجوب بودند .

آنان عملا به انكار وحى برخاستند و به جاى توحيد و نبوّت و امامت و توجّه به قيامت ، يزيد شرابخوار ، سگ باز ، ميمون باز و منافق ، و ابن زياد بى مادر را انتخاب كردند تا با تمام وجود منبع شرّ شوند ، و مصداق بدترين مردم روزگار و پليدترين موجودات جهان هستى گردند .

آرى ، آنان با تمام وجود نماينده شرّ شدند ، به طورى كه در هر كجا و در هر موقعيت بخواهيم از شرّ سخن بگوييم بايد شرّ را بوجود آنان ترجمه كنيم .

آرى ، موجود زنده اى كه استعدادهاى خود را در مسير ضلالت بكار گيرد ، تحصّل عقل را تعطيل كند و وجدان را سركوب نمايد ، خلاف واقعيّات حركت كند و به جنگ حقّ و حقيقت برود ، بدترين موجود است .

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ

قطعاً بدترين جُنبندگان نزد خدا ، كرانِ ]از شنيدن حق [ و لالانِ ] از گفتن حق [هستند كه ] كلام حق را [نمى انديشند !

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ

يقيناً بدترين جنبندگان نزد خدا كسانى هستند كه كافرند و ] به سب