 زندگى گرچه يك چشم بهم زدن باشد بدون امامت امام حرام است .

اگر در گذشته از عمر اهل گناه بوديم ، و جداى از امامت امام زندگى مى كرديم ، هم اكنون مانند حرّ بن يزيدِ آزاده به امام برگرديم ، و با حضرتش پيمان توبه ببنديم ، و بر پيمان خود تا افتادن به كام مرگ وفادار باشيم ، كه هر توبه كننده اى توبه اش مانند حرّ باشد بدون ترديد مقبول درگاه حضرت حقّ است .
حر بن يزيد رياحى

حرّ توبه كرد ، يعنى به رهبرى يزيد و يزيديان پشت پا زد ، و امامت حضرت حسين و پدر و جدّش (عليهم السلام) را پذيرفت ، با اين كه يقين داشت دست برداشتن از يزيد و روى آوردن به حضرت حسين (عليه السلام)كه انقلابى كامل و جامع در حيات او بود ، به قيمت كشته شدنش تمام مى شود .

او توبه كرد و در كاروان نور قرار گرفت و مدال اولياء اللهى و اصفياء اللهى و احباء اللهى را به سينه جان گرفت ، و جزء انصار دين و انصار رسول اللّه و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و امام مجتبى و حضرت سيد الشهداء (عليهم السلام)شد .

بر ما واجب است اگر در گذشته عمر آلوده بوديم همانند حرّ از رهبرى هوا و هوس و شهوات و اميال و بت بى جان و جاندار دست برداريم ، و به رهبرى امام معصوم گردن نهيم تا به سعادت دنيا و آخرت و آزادى از خزى دنيا و عذاب آخرت برسيم .

حرّ با اين كه از فرماندهان لشگر يزيد بود و اجير بنى اميه ، ولى در برخورد با حضرت حسين (عليه السلام) در دو مرحله ادب نشان داد ، و همين ادب كه بارقه الهى است ، براى او زمينه ساز توبه و انابه و جبران گذشته و روشنى آينده تا ابد شد .

اوّل ، امام به وقت ظهر به مؤذّن خود ـ حجّاج بن مسروق ـ فرمود : اذان بگو . امام به حرّ فرمود : آيا نمازت را به همراه ياران خود خواهى خواند ؟ حرّ گفت : نه ، بلكه نماز را با تو مى خوانم .

به هر حال با هزار گونه ملاحظات و حيثيّات مبارزه ، بايد خود و هزار نفر را به اين گونه تواضع رهبرى نمايد .

اين ادب بارقه اى است از توفيق و منشأ توفيق نيز خواهد شد ، چيرگى بر نفس ، توانايى هاى تازه به تازه به او خواهد داد ، و به اندازه اى او را نيرومند مى دارد كه هنگامى كه در بحران انقلاب است و سى هزار برابر قوّه خود را بر ما فوق خود مى بيند ، توانا باشد حيثيّت خود را نبازد ، و به توانايى اراده ، پيروز و چيره بر قواى خارج ، و ثقل و فشار آن ها گردد .

گويى در وجود حرّ دو حوزه قوه ـ يكى از قدرت ادب و ديگر از توانايى ـ ، فراهم است كه هر يك جامع جهان خود ، و هر يك به تنهايى صاحب خود را مجتمع و خداوندگار آن جهان مى كند ، و از اجتماع مجموع ، محيطى قهّار و زورمند به نظر مى آيد .

دوّم ، امام (عليه السلام) ، پس از نماز عصر رو به جانب مردم كرد و فرمود :

« اى مردم ! شما اگر خدا ترس باشيد و حقّ را براى خداوند حقّ بشناسيد خدا از شما بهتر خشنود خواهد بود . ما كه اهل بيت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) هستيم به ولايت اين امر اولى مى باشيم تا مردم ديگر ، كه ادّعا مى كنند آنچه را حقّ ندارند ، و در ميان شما به گناه و به ظلم و تعدّى رفتار مى كنند ، اما اگر حاضر نيستيد جز به كراهت و بى ميلى از ما و به جهالت حقّ ما و رأيتان اكنون غير از آن است كه فرستادگان شما به من رساندند و نامه ها و مراسلات شما براى من آمد ، اينك منصرف مى شوم و از پيش شما برمى گردم » .

حرّ مسئله مراسلات و نامه ها را منكر شد و گفت :

به خدا قسم ما نمى دانيم اين مراسلات كه ذكر مى كنى چيست ؟

حسين فرمود :

« اى عقبه بن سمعان ! آن خورجين را كه نامه ها و مراسلاتشان ميان آن است بيرون آر » .

او رفت و خورجين را بيرون آورد، مملوّ از نامه ها بود، همه را در مقابلشان ريخت.

حرّ عرض كرد :

ما از آن ها نيستيم كه مراسله به تو نوشته اند ، ما امر داريم كه همين كه تو را ملاقات كرديم از تو مفارقت نكنيم تا تو را به كوفه برده بر عبيد اللّه وارد كنيم .

امام فرمود :

« مرگ به تو از اين آرزو نزديك تر است » .

و بعد از آن رو به يارانش فرمود : و امر كرد سوار شويد . آن ها سوار شدند و منتظر ماندند تا زنها نيز سوار شوند . فرمود : برگردانيد . رفتند كه برگردند . سپاه حرّ جلو آمد و مانع از بازگشتن آنان به سوى مكّه يا مدينه شد .

امام به حرّ فرمود :

« مادرت به عزايت بنشيند چه مى خواهى ؟ »

حرّ گفت :

هان ، به خدا اگر ديگرى از عرب اين كلمه را به من مى گفت ، من واگذار نمى كردم و مادرش را به شيون و فرزند مردگى نام مى بردم . و حتماً پاسخ او را مى دادم هرچه باداباد و لكن به خدا من حقّ ندارم كه مادر تو را ذكر كنم مگر به نيكوترين وجه كه مقدور باشد .

در هر صورت حرّ با مانع شدن از حركت امام ، آن حضرت را به محاصره ارتش بنى اميّه انداخت . او در روز عاشورا با اندكى تأمّل به خود آمد و بر زشتى كار واقف شد و عزم بر ترك فرماندهى و سرورى و مال و منال و حكومت و زن و بچه و همه هستى خود جزم كرد و به خود گفت : به خدا قسم چيزى را بر مينوى بهشت اختيار نمى كنم و برنمى گزينم اگرچه قطعه قطعه شوم ، اگرچه سوخته شوم .

سيّد بن طاوس مى گويد : بسان آن كس كه روى به وادى ايمن برود مى رفت و مى ناليد و مى باليد .

در حالى كه قصدش رسيدن به حسين بود دست بر سر گذاشت و به ناله گفت : بار خدايا ! به سوى تو انابه دارم ، دست توبه بر سرم گذار كه من دل اولياى تو و اولاد دختر پيامبرت را آزردم .

همينكه نزديك شد بر حسين (عليه السلام) سلام كرد و گفت :

خدا مرا فدايت كند ، اى پسر رسول خدا ! من آن همراهت هستم كه تو را حبس كرده ، از مراجعتت مانع شدم ، در راه پا به پاى تو آمدم تا خود را به پناهگاهى نرسانى و بعد به تو سخت گرفتم تا پياده ات كردم و در اين مكان هم تو را دچار مضيقه كردم ، اما به حقّ خدايى كه جز او خدايى نيست گمان نمى كردم كه اين مردم سخن و پيشنهادهاى تو را قبول نكنند و كار را با مثل تويى به اين پايه برسانند . . .

اكنون براستى آمده ام ولى توبه كار و فداكار ، تا پيش رويت بميرم ، اكنون برنامه مرا توبه مى بينيد ؟

امام فرمود :

« آرى ، خداوند توبه پذير است ، توبه ات را قبول مى كند و تو را مورد عفو و آمرزش قرار مى دهد . تو همان حرّى چنان كه مادرت نامت نهاده تو حرّى در دنيا و آخرت » .

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد :

« حرّ به فرزندش بكير اشاره كرد كه در پى من باش .امام فرمود : كيست ؟ عرض كرد : فرزندم . فرمود : خدا از من به شما جزاى خير بدهد . آنگاه حرّ به فرزندش فرمان حمله داد و گفت : بر اينان كه جرثومه نفاقند و قاتل ذريّه پيامبر حمله كن « بارك اللّه فيك » كه من نيز در پى توام » .

پسر رشيدش پس از آن كه دست و پاى امام را بوسيد با امام و پدر وداع كرد و به دشمن حمله برد .

پدر ، خدا را شكر كرد و از پسر هم سپاسگذارى نمود ، كه خداوند توفيقشان داد از گروه ستمكاران جدا شدند .

پسر ، حمله شديدى كرد و تعدادى را به خاك انداخت ، سپس به پدر مراجعه كرد و طلب آب نمود . پدر گفت : صبر و شكيبايى پيشه كن ، برگرد به لشگرگاه . بازگشت تا به شرف شهادت رسيد . حرّ به كشته او نظر انداخت و گفت : خدا را حمد كه بر تو منّت نهاد شهيد پيش روى امام خود شدى و در كوى ش