نند برق از آن مى جهد . تيره گى ها و كدورت هايى را كه در آن هامون هولناك زندگى ، همراهان را احاطه نموده از بين مى برد ، راه و روش بزرگان جهان و خط سير آزاد مردان را مى نمايد و مى گويد : بايد اين راه را بى دغدغه پيش گرفت و رفت . چون معنى و معنويّت در بنيان آن شخص شريف كامل بود ، در ابراز و پرداخت سخن ، او را در رديف اوّل قرار مى داد .

براى تسليت دل سردار ، از ناحيه يك تن فداكار ، تنها اين گونه گفتار مى بايد كه كدورت ها را از خاطر محو كند و اطمينان بدهد ، و در عين آن كه رشادت و شجاعت به درجه خلاّقيت در آن يافت شود ، لطافت نيز از آن ، قطره قطره بچكد و مهر و عاطفه در آن موج زند .

نافع بدينگونه داد سخن داد :

اى فرزند رسول خدا ! تو خود آگاهى و مى دانى كه جدّ تو رسول خداى مقدورش نشد شهد محبّتش را به اين مردم بنوشاند ، و به آن پايه كه دوست داشت به امر و فرمان او برگشت كنند . تحقيقاً كسانى از اين مردم دو دل و منافق بودند كه به يارى ، وعده اش مى دادند ، و در دل خيال غدر و مكر مى داشتند ، پيش رو مى آمدند با سخنانى و قيافه اى شيرين تر از عسل ، و در پشت سر به رفتارى مى پرداختند تلخ تر از حنظل ، تا اين كه خداى او را از ميان ما براى خويشتن برگرفت و برد . و باز ميدانى و آگاهى كه پدر تو على كه ما در ركابش بوديم ، تا بود ، در گرفتارى هايى بمانند اين گرفتارى ها بود ، به همان تفصيل كه مردمانى جدّاً به ياريش برخاسته به اتّفاق ، يك دل و يك جهت شدند ، و به همراهش با پيمان شكنان جمل « ناكثين » و كجروان صفّين « قاسطين » و از بيرون شدگان نهروان « مارقين » جنگيدند ، و مردم ديگر خلاف ورزيدند تا اين كه اجل به سراغش آمد و به سوى رحمت و رضوان خدا رفت و تو امروز نزد ما ، به چنان وضع گرفتارى ، لكن هر كس پيمان خود را شكست و نيّت و اراده را كه لباس مردانگى است از خود دور كرده و از قامت خود بدر آورده ، با جان خود دشمنى كرده و جز به نفس خود ضرر نمى زند ، و خدا ما را از او بى نياز مى كند « تو با چنين كس كارى ندارى و بمانند او نيازمند نيستى » . اينك ما را بردار و با رشد و سربلندى بى درد سر و منّت ، بى سنگينى و زحمت ببر اگر خواستى به مشرق و اگر هم خواستى به مغرب ; زيرا به خداوندى خدا ما از مقدّرات خدا هراسى نداريم ، و از ديدار خدا روگردان نيستيم ، بد نكرده ايم كه روى ديدار نداشته باشيم ; بنابراين بر سر نيّات خود ايستاده و به پاى بينش خود استواريم . طرح دوستى مى ريزيم با هر كه با تو سر دوستى داشته باشد ، دشمنى مى كنيم با هر كه با تو دشمنى كند .

نافع در روز عاشورا با شور و شوقى خاص به دشمن حمله برد ، علاوه بر تعدادى زخمى دوازده تن از مردان عمر سعد را كشته و بر زمين انداخت و به خاك مذلّت كشيد .

لشگر به قصد جان او از جا كنده شدند ، بر سرش ريختند ، به دورش چرخيدند ، سنگ اندازها سنگباران و تيراندازها تير بارانش كردند ، تا آن كه دو بازوى او را شكستند ، پس از آن او را دستگير كرده به اسارت گرفتند ، شمر او را نگاه داشت و با همراهى ياران آلوده اش او را خواهى نخواهى بردند تا نزد عمر سعد رساندند .

عمر به او گفت : اى نافع ! خدايت بفرياد رسد چه وادارت كرده كه با خود چنين كردى ؟ به چه خيال و براى چه اين وضع را به روزگار خود آوردى ؟

نافع با رشادت گفت : پروردگار مى داند كه چه مراد و مقصودى داشتم .

مرد ديگرى از همراهان عمر سعد چون نگاه كرد به خون هايى كه سيل آسا بر صورت و موى نافع روان بود ، به طور دلسوزى گفت : آيا خودت را نمى بينى كه چه به سرت آمده ؟

نافع ، آن مرد رشيد ، گويى عجز را نمى فهميد و رقّت دشمن را به خود نمى ديد ، غيرتمندانه به پاسخ او گفت : به خدايم قسم كوشش خودم را كرده ام ، دوازده مرد از شما كشته ام به جز آنان كه زخمى كرده ام ، خودم را در كوشش ملامت نمى كنم ، اگر بازو و دست برايم باقى مانده بود اسيرم نمى گرفتيد .

شمر به عمر سعد گفت : اصلحك اللّه او را به قتل برسان .

عمر گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بكش .

شمر شمشير از غلاف كشيد . نافع به او گفت : هان به خدا قسم اگر تو از مسلمانان بودى البته بر تو بزرگ مى آمد كه نزد خدا قاتل ما باشى ، خداوند را سپاس مى گويم كه مرگ ما را به دست اشرار خلقش قرار داد . سپس به دست شمر آن رو سياه ازل و ابد شهيد شد !داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال

خبرى است از شيخ مفيد ، آن فقيه بزرگ و متكلّم برجسته و شخصيت كم نظير :

وقتى كه حضرت حسين (عليه السلام) در كربلا نزول اجلال كرد ، در ميان يارانش نافع بن هلال بيشتر از همه به ملازمت حضرت اختصاص داشت ، به ويژه در مواقعى كه بيم غافل گيرى مى رفت ; زيرا آن سرو بينا ، احتياط كار و آگاه به سياست مى بود.

حضرت حسين (عليه السلام) شبى از خيمه گاه بيرون آمده به سوى هامون قدم مى زد تا دور شد . نافع ، شمشير خود را به خود آويخته و پياده شتاب كرد تا خود را از پشت سر به حضرت رسانيد ، ديد كه امام پيچاپيچ صحرا و گردنه ها و تپه و ماهورى كه بر اطراف خيمه گاه مشرف است رسيدگى مى كند .

نافع مى گويد : آن حضرت به پشت سر نگاهى كرد مرا ديد فرمود : كيست اين مرد ، هلالى ؟

گفتم : آرى ، خدايم به قربانت كند بيرون آمدن تو اين نابهنگام ، رو به سمت لشگرگاه اين ياغى سركش ، مرا بيقرار ساخت .

فرمود : نافع ! من بيرون آمدم كه به اين تل ها رسيدگى كنم ، مباد آن روزى كه شما به آن ها و آن ها به شما حمله مى كنند ، از اين برآمدگى ها كمين گاهى براى خيمه گاه ما و هجوم دشمن شود .

سپس مراجعت كرد با وضعى كه دست چپ مرا ميان دست خود گرفته بود و همى فرمود : همانست ، همانست به ذات خدا سوگند ، وعده اى است كه خُلف در آن نيست .

سپس فرمود : اى نافع ! آيا اين راه را نمى گيرى و بروى ؟ مابين اين دو كوه را بگير و جان خود را نجات ده ، از همين وقت شروع كن .

نافع خود را در قدم هاى امام انداخت و گفت : در اين صورت بايد مادر براى نافع شيون كند . يعنى مگر نافع مرده باشد و زنده نباشد ، آقاى من اين شمشير و اين اسب كه با من است از اين كار سرپيچ است ، من به حقّ آن خدايى كه به وجودت بر سرم منّت گذاشته از تو مفارقت نمى كنم و جدا نخواهم شد تا شمشير و اسب من از سرد و گرم من هر دو خسته و وامانده شوند .

سپس امام از من جدا شده و در سراپرده خواهرش داخل شد . من پهلوى چادر ايستادم به اميد اين كه زود از آنجا بيرون آيد . خواهرش از او استقبال كرده برايش متكّايى گذاشت . آن حضرت نشست و به گفت وگوى آهسته و سخن سرّى با او شروع كرد ، اما قدرى نگذشت كه گريه گلوگير خواهرش شد ، و به او گفت : اى واى برادرم ! من قربانگاه تو را مشاهده كنم و به پاسبانى اين زنان ضعيف مبتلا باشم ؟ ! اين مردم را مى شناسى و آگاهى كه چه كينه ديرينه با ما دارند ؟ اين پيش آمد امر بس بزرگى است ، به من سنگين است قربانگاه اين جوانان و ماه هاى بنى هاشم .

بعد گفت : اى برادر ! آيا از اصحاب خود نيات آنان را استعلام كرده اى ؟ من از آن مى ترسم كه در هنگام از جا جستن و اصطكاك سر نيزه ، تو را وا گذارند .

امام به گريه افتاد و فرمود : آگاه باش ! هان ب