ه خدايم قسم ! آن كه مى بايد در آن ها هست ، رسيدگى كرده ام ، در آنان جز مردان مرد ، سرفراز ، سربلند ، پُر غيرت ، بى اعتنا به مظاهر دنيوى ، مملوّ از غضب به دشمن ، خورده بين ، دورانديش ، پُر عمق ، گردن فراز ، سينه سپر كن نيست ! به آن اندازه پيش پاى من به مرگ مأنوسند كه طفل به پستان مادر .

وقتى كه نافع اين را شنيد از سوز به گريه افتاد و برگشت . راه خود را به سمت خيمه حبيب بن مظاهر قرار داد ، حبيب را ديد نشسته ، به دستش شمشيرى است كه از غلاف كشيده .

به حبيب سلام داد و بر در خيمه او نشست .

حبيب گفت : نافع ! چه تو را از منزل بيرون آورده ؟ مى گويد : آنچه شده بود براى حبيب بازگو كردم .

حبيب گفت : آرى ، به خدايم سوگند اگر انتظار فرمان خودش در بين نبود ، اين لشگر را هر آينه مهلت نمى دادم و همين امشب با اين شمشير به چاره آن ها مى پرداختم .

نافع گفت : اى حبيب ! من از حسين جدا شدم با وضعى كه وى نزد خواهرش مى بود و خواهرش در رنج و اضطراب بود ، گمان مى كنم زن ها متوجّه شده باشند ، و در فغان و ناله با او در همراهى اند ، آيا تو راهى دارى كه همين امشب يارانت را جمع آورى كنى و روبروى زنان حرم سخنانى به دلدارى آنان بگويى كه دل آنان آرام گيرد ؟ زيرا من چنان از دختر على بى قرارى ديدم كه من نيز بى قرارم .

حبيب گفت : مطيعم هر چه خواهى .

پس حبيب از ميان چادر بيرون آمده و به يك ناحيه ايستاد كه هويدا باشد . نافع پهلويش ايستاد . همراهان را صدا زد . آنان نيز از منزل هايشان سر بيرون آوردند . وقتى كه جمع شدند به بنى هاشم گفت : چشم شما بيدار مباد .

پس ياران را مخاطب كرده و گفت :

اى اصحابِ حميّت ، شيران روز سختى ! اين نافع است كه همين ساعت مرا با خبر از چنين و چنان كرده ، خواهر و اهل حرم و باقى عيالات آقاى شما را به اين وضع ديده كه اشك مى ريخته و گريه مى كرده اند ، و گذاشته آمده ، خبرم كنيد شما به چه خياليد ؟

آنان شمشيرها را برهنه كرده ، عمّامه ها را بر زمين زدند و گفتند : اى حبيب ! آگاه باش هان به حقّ آن خدايى كه به واسطه اين مهبط ، ما را اسير منّت خود كرده ، اگر اين مردم بخواهند خود را پيش بِكشند سرهاشان را درو مى كنيم ، و آنان را با خوارى به مرده هاى گذشته شان ملحق مى نماييم ، و وصيّت پيامبر را درباره پسران و دخترانش حفظ مى كنيم .

حبيب گفت : بنابراين از پى من بياييد .

خود روان شده و زمين را نديده و ديده در نورديد ، همى زير پاى گذاشت و آنان به دنبالش مى دويدند ، تا مابين طناب هاى خيمه هاى حرم ايستاده صدا برداشت :

اى اهل حرم پيامبر ! اى بانوان ما ! اى معاشر آزادگان پيامبر خدا ! اين است شمشيرهاى برّان ، جوانمردان شما عهد و پيمان بسته اند كه غلاف نكنند مگر در گردن هر كس كه خيال اذيّت شما را داشته باشد ، و اين است سر نيزه هاى غلامان شما ، قسم خورده اند جاى ندهند مگر در سينه آن كه بخواهد انس شما را بهم زند.

حضرت حسين (عليه السلام) فرمود : يا آل اللّه ! شما هم براى تشكّر از آنان در برابر ايشان قرار بگيريد .

اهل حرم بيرون آمدند . ندبه مى كردند و همى مى گفتند : اى پاكان و پاك مردان ! اگر دست از حمايت دختران فاطمه بكشيد چه عذر داريد ؟ آن وقتى كه ما به ديدار جدّمان پيامبر برسيم و به او از اين پيش آمدى كه بر ما نازل شده شكايت كنيم ، و او بپرسد كه : آيا حبيب و ياران حبيب حاضر نبودند ، نشنيدند ، نديدند ؟

گفت : قسم به خدا كه جز او خدايى نيست اصحاب آماده شدند كه اگر موقع سوارى است سوار شدند و اگر جنگ ، جنگ كنند !!

اصحاب گويا با زبان حال به اهل بيت (عليهم السلام)عرضه مى داشتند :
از مناى كعبه گر امروز رخ برتافتيم 	  	وعده گاه كربلا را چون منا خواهيم كرد
گر وداع از زمزم و ركن و صفا بنموده ايم 	  	كربلا را ركن ايمان از صفا خواهيم كرد
تا كه بشناسند مخلوق جهان خلاّق را 	  	خويش را آيينه ايزد نما خواهيم كرد
از پى درمان درد جهل ابناى بشر 	  	نينواى خويش را دار الشفّا خواهيم كرد
از پى آزادى نوع بشر تا روز حشر 	  	پرچم آزاد مردى را بپا خواهيم كرد
ظلم را معدوم مى سازيم و پس مظلوم را 	  	با شهامت از كف ظالم رها خواهيم كرد
كاخ استبداد را با خاك يكسان مى كنيم 	  	پس بناى عدل را از نو بنا خواهيم كرد
انقلاب مذهبى تا در جهان آيد پديد 	  	از نداى حقّ جهان را پُر صدا خواهيم كرديزيد بن ثبيط عبقسى

او از شيعيان پاك دل و از دوستان ابو الاسود دوئلى و در قبيله خود از بزرگان بوده و مورد سلام حضرت مهدى ( عج ) در قائميّات است .

ماريّه سعديّه دختر سعد ، در شهر بصره از شيعيانى بود كه در تشيّع سخت و استوار بود . همواره خانه او مجمعى براى شيعه بود كه در آن گرد آمده الفت مى گرفتند و حديث بازگو مى كردند و سخن مى شنودند و مى سرودند .

به پسر زياد در كوفه خبر رسيد كه : حسين آهنگ عراق دارد و اهالى عراق با او در مكاتبه اند .

به كارگزار خود در بصره فرمان داد كه ديده بانان بگمارد و راه را بر آينده و رونده بگيرد .

ابن ثبيط عبقسى تصميم گرفت كه به قصد حضرت حسين (عليه السلام) از بصره بيرون بيايد . ده پسر داشت ، آن ها را دعوت كرد كه با او همراه شوند و فرمود : آيا كدام يك از شما با من پيشاپيش بيرون خواهيد آمد ؟

دو نفر از آن ها « عبداللّه و عبيداللّه » دعوت او را پذيرفتند . پس با ياران و همگنان خود كه با او در خانه ماريّه سعديّه بودند گفت : من عزم جزم كرده ام و خواهم رفت . از شما كه با من خواهد آمد ؟

آنان گفتند : ما از اصحاب پسر زياد هراس داريم .

اين مرد بزرگ به آنان فرمود : امّا من به خدا قسم همين كه ببينم پاى شترم به سر زمين سخت استوار و آشنا شود ديگر باكى از تعقيب نخواهم داشت ، هر كه خواهد گو مرا دنبال كند .

اين بزرگ مرد با ادهم بن اميّه و بلند همّتان ديگر از بصره بيرون شتافتند ، و به سوى مكه رفتند . محبوب خود را آنجا نديدند . از مكّه بيرون آمده راه بيابان هاى دور دست را پيش گرفته تا خود را به حضرت حسين (عليه السلام)رساندند .

يزيد بن ثبيط پس از استراحت در بنه خود ، قصد ديدار امام كرد و به كوى حضرت حسين روان شد . از طرف ديگر امام هم به جستجوى او رفته تا در بنه و آسايشگاه او وارد شد ، و آنجا به انتظار او نزول اجلال فرمود . به عرض حضرت رساندند كه يزيد به ديدن شما رفته . امام در بنه او به انتظار بازگشت وى نشست « زهى مهر و يگانگى ، زهى بزرگى و بزرگوارى » .

بارى ابن ثبيط به منزل حضرت كه رسيد و شنيد كه امام به سراغ او بيرون رفته است به منزل خود باز گشت تا وقتى به منزل رسيد و چشمش به جمال كشتى نجات افتاد اين آيه را خواند .

بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا . . . ) .

] اين موعظه ، دارو ، هدايت و رحمت [ به فضل و رحمت خداست ، پس بايد مؤمنان به آن شاد شوند كه آن از همه ثروتى كه جمع مى كنند ، بهتر است .

خواندن اين آيه بدان ماند كه به خود گويد : من و اين دولت !
باور از بخت ندارم كه تو مهمان منى 	  	خيمه سلطنت آنگاه سراى درويش

خلاصه اين كه نه از بخت ماست ، بلكه فقط از فضل خداست كه يار در منزل ماست .

پس از قرائت آيه به امام سلام ك